سه سین در دهان فلاخن! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

سه سین در دهان فلاخن!

 

 

سایت مهرداد فلاح - دارد دور بر می دارد    او را بزنید زود !

مهر

این که تخت و له شده این جا کیست؟

این که می برم دست توی متنی که  کشته مرا از چیست؟

این که می نویسد سنگ می شکند سر نیست؟

اهورا (مجید ضرغامی)

صرف نظر از فرم کار که به آگاه ، گرافیک و تظاهرات بصری را به جان کلمات انداخته اید و گریز از فرم  کلام به کالیگرافی و در جاهایی تایپوگرافی که به هر حال با این وضعیت ، راهی غیر از بروز احساسات در فرم بصری برایش نگذاشته اید،سوال من این است: فاصله ی شعر با کلماتور و بیلبرد های تبلیغاتی و حتی هنری چیست؟ بین گزینه ی شاعر شاعر تا شاعر نقاش و کلماتور، کدام صحیح تر است؟ از بعد شاعرانگی پای شعر کمی می لنگد وقتی تنها در کلام جاری شود. شعر آن کلام به اوج رسیده ای است که هنر های دیگر و تظاهرات احساسی رنگ ، تصویر ،ایماژهای بصری و فرم های انتزاعی در آن حل شده است. شعر شاعرانه سرشار از تصاویر است که دست مخاطب را در برداشت انتزاعی از آن باز می گذارد و تحمیل هر قالب به مخاطب، بستن دست او در تاویل انتزاعی است و نوعی کنار زدن شعور مخاطب و جایگزینی شعور راوی شاعر که حالا بوی دانای کل گرفته است.مگر این که مخاطب را به چیزی بیشتر و یا به هر حال متفاوت با شعر به معنی خاص قانع کنید و طوری از ترکیب فرم های بصری و شعر کاربرد دیگری در ذهن داشته باشید مانند نمایشگاه شعر و گرافی! مثل تایپو یا کالیگرافی و حتی هند لترینگ . ضمنن این گذاشتن پیام بازدید کنندگان در متن پست، در عین حال که جالب است و سهیم کردن خواننده با متن ، طوری بوی قشون کشی گرفته است! انگار طوری می خواهید به رخ مخاطب بکشید هوادارن شعر را.

مهر به اهورا

چرا می گویی راهی به جز "تظاهرات بصری" برای مخاطب نگذاشته ام؟! مگر کلام در این نوع کار حضور ندارد ؟ آن برداشت های انتزاعی، هم چنان توسط خواننده می تواند آفریده شود در ذهنش. بار ها گفته ام که در "خواندیدنی" چیزی از داشته های شعر سطری کم نشده ، بلکه چیز هایی به آن افزوده شده. این جا کلمه با تن و جانش هر دو نقش دارد و نقش خواننده ی شعر سطری هم فراتر رفته و او حالا "خوابیننده" است و برای درگیر شدن با این شعر ها، ناچار باید ترک عادت کند و هم زمان چشم و گوش و زبانش را به کار بگیرد.

نیروهای مسط در حوزه ی فرهنگ ، همیشه در صدد آنند که فعالیت های فرهنگی ، اندیشگی و هنری را در چارچوب های از پیش تعیین شده و مشخصی بگنجانند و به این ترتیب ، هژمونی خود را محفوظ بدارند.این جوری می توانند پیشاپیش تعیین کنند که چه چیزی اندیشه ،هنر و فرهنگ است و چه چیزی نیست. در واقع این نیروها می خواهند بگویند که قلمرو "تعریف"،از آن ایشان است و"نام گذاری"وظیفه ی خطیری ست که فقط از عهده ی آنان بر می آید!

در چنین فضایی، شاعر چه گونه می تواند استقلال و یکه بودن کارش را اثبات کند؟شاعر چه گونه می تواند سویه ی انتقادی و رادیکال خود را آشکار سازد؟او از چه راهی برود که شعرش آن تعریف ها و چارچوب های مسلط را به چالش بگیرد؟چه طور می تواند تعریف ویژه ای از شعر و آفرینشگری ارایه دهد ؟

اگر نو جویی و نو نویسی در هنر امروز، ارزشی بی چون و چراست ، دلیل اصلی اش همین غلبه بر هژمونی مسلط و در هم شکستن محدوده هایی ست که این هژمونی می خواهد هر چیزی را در آن محدوده ها و مرز ها زندانی کند. به علاوه ، در شعر چیزی که آفریننده را به هیجان می آورد ، ناشناختگی و عبور از همین مرز ها و محدوده هاست . در غیر این صورت، شعر نویسی هم به کاری اداری و مدرسی تبدیل می شود .

 ثابتی

مایلم هنوز  و برای چندمین بار ، از گوشه ی پایین سمت راست این صفحه  ی اریب ،به تماشای تکه ای از قاعده ی هستی و نیستی جهان بنشینم که در کم ترین واژه ، رنگ و صدا روایت شده . قصه ی همیشه ی جذبه. شعاع نور. عشق .گناه. گور تاریکی.کشش زمین و خورشید . مدار جذبه ی حرکت و نور. بده بستان آتش و سرما. هیاهوی پر تکلم خورشید که زمین را بسته ی خود می خواهد و خود را آتشدانی گرم با هیزم خود. آن طرف زمین که در پارادوکس خلقتش، اول تکه ای از قلب سرخ و سفید معشوقش بوده و بعد در سرمای دوری و فراق، به کوه سنگدلی بدل شده که حکم می کند هر آن چه عشق ، در گودی سخت و آشکار و سیاه سینه اش سنگسار شود.
در دایره ی بسته ی این قضا ، تکه تکه می شود اندام پیوسته ی "من " به پا - سر - کمر - صورت و در هیاتی که هر کلمه از کلمه ی دیگر رو بر گردانده.

زهرا دهقان

البته من هنوز آن چنان با نوع خاص کارهای شما ارتباط برقرار نکرده ام ، ولی گاه سطری می نویسین که کار صد شعر را می کند...
قبلن ها خوانده بودم از شما انگار:
"سیب را کنار می زنم
که سیب را نشان تان دهم!"
در کاری که الان خواندم ، رنگ های خشمگین فضا را آماده کرده اند؛گرچه به نظرم رنگ ها کمی شادترند از آن چه باید. چسبیده ام به زمین بسیار تامل برانگیز بود در ارتباط با تصویر سنگسار شدن و لگد خوردن و زمین خوردن ...شاید هم رساننده ی حرف دیگری که خارج از دایره ی حالت دست ها و پاها و شلیک شده به آن دایره است.
ختم سه جمله با "به" و تقسیم شدن سرم صورتم کمرم بین آن ها بسیار زیبا بود و زیبا تر :
"دست ها که سنگ برشان می داشت."

علی ابدالی

"چسبیده بود زمین به من من به خودم خودم به ..."
این شعر نشان می دهد که چه گونه شعر پیشرو فارسی، علاوه بر این که مخاطب خاص خودش را دارد ، می تواند در ارتباطی فرامتنی با جامعه ی پیرامونش ، به عنوان بخشی از جهان درون متن، ارتباط برقرار کند و ساختارهای کهنه را هم در متن شعر که همان متن جامعه است ،بشکند (نقد هنری و جنبه های زیبایی شناسیک باشد برای بعد ...)
از آزادی ریختم توی این سنگسار کلمات!

معصومه مظفری

تمام کلمات با رنگ های تند قرمز، نارنجی و زرد همخوان است.نشانه ی سنگساری توام با خشم ، جهل و نادانی که ناشی از ایمانی نادانسته است. ایمان ناشی از نادانستن و خوش بودن در این فضا و تو و من که چسبیده ایم به زمین.زمین که چسبیده به ما.اصلن با این همه چسبیدن ، مهم است که من چسبیده ام به زمین.اصلن مهم است چه کسی سنگ می زند با احساس خشم قرمزش ؟ یا با تنفر زردش؟ یا با جهالت نارنجی اش؟وقتی من و تو می دانیم دست مان در زمین است ،نه در آسمان.

ابوالفضل حسنی

در این متن یک حر کت رو به جلو وجود دارد که نشان می دهد مولف، مومن به راه است .اساسن  معتقدم سبک و مجموعه ی شاخصه های آن، زمانی فراهم می شود که مولف به کاری که می کند، ایمان داشته باشد و اگر پشتکار را نیز ضمیمه کند، آن راستا کم کم راستی و درستی خویش را پیدا کرده ، تبدیل به یک "خاص" می شود.

تامل و گفت و گو زمانی اتفاق می افتد که تبلور این باور( که طرف مقابل تاکیدات خویش را از حراجی نخریده است که دارد عرضه اش می کند، بلکه آن تاکیدات ریشه در شرایط و عوامل زیستی جغرافیایی و اجتماعی او دارد ) در آدمی دمیده شده باشد.

کم کم احساس می کنم در کارهای فلاح ، حوزه ی گرافیکی کار با حوزه ی شعری دارد رفیق تر می شود (چیزی شهودی تر از تلفیق) . باورمندی مولف به این جورکارکردن ، سرانجام باید به جایی منجر شود که این دو حوزه نیز نه تنها همدیگر را باور کرده ، بلکه مومن و مجنون هم شوند. این جاست که کار برجسته تر و برجسته تر شده ،اشتهاد آن فوران می کند. مهرداد فلاح باید دقیقن اثبات کند که التذاذ کار هایش صرفن نه از پهلوی زبان –شعری و نه از پهلوی نگاه – گرافیکی آن، بلکه چیزی ست حاصل توامان شدگی هنری این دو که بی بدیل است.

 از این منظر که به این متن نگاه می کنم ، می بینم رو به جلو ست . نظرم بر این است که باید کار به جایی برسد که یک آن مولف، آن چه را که می بیند و شکار می کند ، دیگر تلفیق این دو نباشد ، بلکه عشق بازی.... که چه بگویم! ... این همان آن همین شدگی عاشقانه ای باشد تفکیک ناپذیر و"یکنام" شده ... من این طعم و بو را در این کار فلاح دیدم.

مهرداد !خشم در سطر مربوطه جالب نیست. این ور کار یک مقداری با تاکیدی که از خشم بر می آید ، تاب دارد؛لنگر دارد و به گونه ای مابقی سطر ها را کم سنگ می کند. برای پیشبرد تعین کار ، می توان از مجاورت های پا مثل کفش یا...استفاده کرد.

حامد رحمتی

جالب بود! جالب بود! این تناقض گویی، گاهی با فرم نوشته هایت عجین می شود. انگار که خود شاعر هم در آن دخل و تصرف ندارد. چسبیده بودم به زمین... ما همگی چسبیده ایم به زمین، ولی دلیلش مشخص نیست و نخواهد شد. این عبارت بسیار ساده، با آن رنگ تندی که که برایش در نظر گرفتی، مرا به فکر فرو برد و یاد این جمله ی زیبا افتادم: انسان زاده ی اضطراب جهان است. این سیر تکاملی انسان است که خود را به زمین می چسباند یا زمین خود را به انسان می چسباند؟ در هر صورت، از این دو حالت خارج نیست.

 باری ، امروز با این عبارت بسیار ساده، مرا با مفهوم بزرگی مواجه کردی که فقط می توانم بگویم چسبیده بودم به زمین. چسبیده بودم به زمین. چسبیده بودم به زمین. چسبیده بودم به زمین...و این تکرار در تکرار، خود معناهای زیادی را در ذهن شاخه شاخه می کند. 

مستان

این تصویر ، من را یاد سنگ قلابی می اندازد که هو هو کنان دارد می تابد و می تابد که کمانه کند بر سری ، فکری، اندیشه ای ... و روایت حال ماست که همه در حال فراریم از زمین و این باران سنگ ...

باران سپید

این سنگساری  که من این جا می بینم ، به جرم کدامین گناه ناکرده است؟ فقط خود تان می دانید و کسی که می گویند همه چیز را می داند؟!

دست ها که سنگ برشان می داشت  می کوفت به سرم ، صورتم ، کمرم
پاها که خشم تاب شان می داد  می زد به کمرم  ،صورتم، سرم

د
ور باطلی که در اکثر کارهای تان می بینم ، چه قدر فلسفه وجودی را زیر سوال می برد؟واقعن خودم به چی؟
یک نفر بیاید این زمین را از من جدا کند!

+ mehrdad fallah ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٦/٥/۸

Powered by   :   Mehrdad Arefani