وردی بخوان دعایی! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

وردی بخوان دعایی!

سایت مهرداد فلاح-خاندان اسیران در برج فراموشی! 

جلیل قیصری

به گمانم نوع کاستی در این نمونه کار های  فلاح (نسبت به شعر) ، کاستی در تداعی و تعلیق و خوانش های گونه گون -چندان - نیست ، بلکه مصادره ی کلمات به نفع رنگ و تصویر است و یا مصادره ی بصری و عینی رنگ و تصویر به نفع کلمات. در حالی که شعر به عنوان هنر ناب ، این همه را در خود دارد. دیگر این که این گونه هنر ، بیشتر بصری است و رنگ و تصویر شاید فقط در کلمات محض می توانند به سمع برسند.به نظر می رسد این نوع هنر را که فلاح در آن بسیار موفق است ، باید مستقل از شعر در نظر گرفت و از تاثیر جمال شناسانه ی آن لذت برد . 

پیپ قرمز

با وجود همه ی چنین - چنان گویی هایی که راجع به شعرت هست ، من فکر می کنم رویگردانی بعضی از حضرات از این هندکرافت های تو، به نوعی رداکشن( کاهش دادن ) شعر فقط به کلمه است ... به هر روی، ریوایولیزم موجود در ذات این حضرات که هر چیز را از پیش تعریف می کنند و بعد هم می روند توی همان تنگ که « موش - موشک آسته برو آسته بیا که گربه شاخ ت نزنه» خیلی عجیب نیست در همخوانی با ذات عادت پذیر آدمیزاد . به نظر من اکفراسیس شعر نسبت به هنر یک جا در این جور کار که می آفرینی هست ؛ گرچه بعضی ها فقط عاشق سیاه و سفید کلمه و کاغذ هستند، اما ورای تعریف و ذهن کوچک حضرات، زندگی به چالش ها کمر می زند ...

اما تکرار ها را در این کار دوست دارم . نوعی ایجاب تاکیدی است . از مهارت در طراحی ات در هر صورت نمی شود گذشت.گر چه هیچ چیز هنری استدلال نمی خواهد ، هنوز دنبال یک دلالت تکرار پذبر در خود کار برای هویت کار می گردم . نه این که شعر باشد، نه این که نقاشی یا هر چیز دیگر ، دنبال خود شخصیت کار .... دریاب دمی که با طرب می گذرد ! 

زاویه

مدتی است که دارم این کارها را مرور می کنم . فکر کنم این که کامنت یا نقد مخاطبانت را می گذاری پای این کار ها، کارجالبی است . ذهن خلاقانه ای داری . اما در مورد این کار گرافیکانه ات : مخاطب اولین کلمه ( گونه ) را می بیند. انگار خالق خواسته که مخلوق اجبارن به آن کلمه توجه کند؛ زیرا خالق با آن کلمه ، سوالی برای ادامه ی خوانش این تصویر در ذهن مخلوق ( مخاطب ) ایجاد کرده است ،‌ حال این مخلوق است که باید در ادامه بفهمد خالق چه آیه ای دارد نازل می کند ! آتش ، جهنم ، زندان ، تاریکی،خفقان ...

 و اما ،آیا پشت آن دیوار سیم خاردار شده با کلمات ، چه چیزی می تواند بیش از این فضای خفه و تاریک به ارمغان بیاورد ؟آن آتش به رنگ قرمز نیز مخلوق را به ادامه ی  این چالش (‌خالق از رنگ بندی و روان شناسی رنگ ها بهره ی کامل برده است؛ چرا که مخلوق با رنگ قرمز نمی تواند در درونش آرام بگیرد ) وا می دارد . اما برای ادامه ی کار ، نیاز به فعالیت مخلوق است؛ چرا که وقتی در کل اثر دقیق می شویم ، حالتی ظاهرن سه بعدی ایجاد می گردد و رنگ تصویر ، رو به سفیدی می گراید و ازآن ترس اولیه دور می شود . 

اوهام

با این لب و آن گونه، گونه های بسیاری هست که مهرداد فلاح لب هایش را که می گشاید ، هر دیوار دری می شود که ما را به دنیای درون مان می برد تا نیمه ای تصویر شویم ، نیمه ای شعر...از این در که رد می شویم ، در به در خاطراتی خواهیم بود از بی دری های روزی که آجرها گواهی دادند. ما همه این دیوارها را می شناسیم ؛ دیوارهایی که همه اش را دیگران نساخته اند.  ما خود در درون مان ساخته ایم .همان لحظه باختیم و لب دیوار نشستیم و این گونه بود که دل به گونه ای دادیم و دل به لبی که دیوار نداشت...

حامد رحمتی

گاهی مواجه شدن با یک معنای بزرگ ، مرا ترغیب می کند تا حرفی بزنم ، بخندم ...این کار به نظر من در یک پارادوکس کوچک ، در یک عبارت ساده، نمود تصویری پیدا می کند در ذهن و کشف های جالبی را می توانیم در ادامه این کنش ها ببینیم و به پاسخ های جالبی برسیم که در نوع خود بی نظیر است.

حالا با این تفسیر، باید به جنبه های روان شناختی این مساله پرداخت که شما این مساله را به خوبی در تصویر راه داده اید؛ آن هم نخ های سرخی ست که کاملن در بطن تصویر نشسته است و این استرس را دو چندان می کند.

معصومه مظفری

"از این دری که لب ندارد چه گونه در برویم ؟" اولین چیز که ذهنم را به خود مشغول می کند ، این است که چرا ۹ ردیف؟ چرا رنگ قهوه ای؟چرا شعله ی آتش؟چرا بستن بی در؟چرا دیوار بی در؟چرا در بی لب؟و در ادامه حس کردم چرا که نه؟ هشت طبقه بهشت است و نه ، هفت طبقه جهنم .این جا دوزخی است که شعر خلق کرده؛ دوزخی که می تواند چون آتشی تن سیاووش را پاک سازد و یا می تواند در خود صدای فریاد و درد کشیدن را خفه کند.

من حس می کنم شعله های آتش، در واقع اعتراض درونی و فریاد شاعر به وضع کنونی و موجود است. آن چه باعث می شود شاعر دنیایش را چون دیواری بی در و دری بی لب ببیند.جهانی که از هر طرف بسته است.جهانی که در هاله ای از ابهام است.نه تاریک تاریک است چون شب و نه می درخشد.در آن از آسمان آبی خبری نیست و از سیاهی شب هم.این جا دوزخ شاعر است که آن را بسته اند و در آن حتی فرصت فریاد زدن هم نیست و درست در همین جاست که من به یاد فیلم نوستالوژیای تارکوفسکی می افتم و صحنه ای که در آن دیوانه ای برای این که به دیگران نشان دهد چه قدر بد زندگی می کنند ، خود را می سوزاند و در همین قسمت، سمفونی ۹ بتهوون نواخته می شود و آن مرد دیوانه می گوید: چه دنیای بدی که یه دیوونه باید بهتون بگه بد زندگی می کنید!

و حالا این جا، مهرداد فلاح می خواهد این بار در نقش یک شاعر ، نشان بدهد که چه بد زندگی می کنیم در دنیایی که سراسر دیوار است و جایی برای در رفتن ندارد.حتی جایی برای یک قدم به جلو برداشتن نیست. با این همه، مهرداد خوب می تواند رنگ را به بازی بگیرد.من را و تو را هم و من این را دوست دارم.

عارف رمضانی

چه حکایت ها دارد این «من» ‍ِ تنهام .چه درد هاست در این من های در تن هام.خانه ام آتش گرفته است ، سوزنده ی جان هام !از درون خسته ی سوزان می کنم فررررررر.... یادم رفته از یادها ! اصلن هر چه بادا باد! پرده ها و فرش ها را می دهم بر باد ! نقش هایی را که من بستم به خون دل، بر سر و چشم در و دیوار را هم نمی خواهم . همسایگانم ! غنچه ها ،دفتر و دیوان ،منظر و ایوان ، پیشکش مهربانی تان !به من بگویید از این دری که لب ندارد ، چه گونه در بروم ؟در بیا برویم! بیا در برویم ! سر بیا بزنیم! بیا سر بزنیم بر این در بزنیم ، آوار شویم بر این دیوار در بکنیم .من به هر سو می دوم در من ، وای بر من .هم چنان می سوزد این آتش! هم چنان لب بسته این دیوار ! کی می شود آوار؟!پس کی می شود آوار ؟پس کی ؟کی؟ کی ؟!

حسین مکی زاده

کار قبلی که حرف نداشت. لذتی بردم دم صبحی، مثل کشسانی آن چسبیییییییییییدگی به زمین ، به خودم که خوب تصویر کششش کرده بودی!تیرگی و نومیدی ات دلگیر کننده است در این کار. به ویژه جایی نوشته است "دری" که اصلن دری نمی بینم تا لب داشته باشد . دیواری است بی لب و بی لبه؛ زمخت و هراس انگیز. یاسم دو چندان شد.چه گونه در برویم؟برای من راحت تر است که افسرده تر فقط پنجره را ببندم و به آن تسمه ها/شعله های سرخ فکر کنم.
"چه گونه در برویم؟" را فریاد می زنم.

دلاور

از این دری که لب هایش را با شعله ها بر تنش تنیده ای، چه گونه در برویم؟دیوار نویسی ات با کلمات برجسته ، تلفیقی به اصطلاح پست مدرنیستی از شعار نویسی و کتیبه نویسی را در نظر می آورد.
اصول دیوارچینی را اگرکه در چینش کلمات رعایت می کردی ٬ دیوارت٬ دیوار تر می شد.لبی که در وسط کادر گشوده ای ، انگار می گوید: دری هست که هی می گوید دیوارم...در بیا برویم و از همین شعر که در کامنتت برای وبلاگم نوشته بودی٬ دروغ که ندارد ، بیشتر از این کار لذت بردم.
هر چند قبلن نوشته بودم که کارهایت را نمی توانم شعر بدانم که حالا هم نمی توانم٬ ولی همین که شخصی تر از همه حرف می زنی و نبوده ها را هست می کنی ، گاهی می ارزد به شعری که بین ده شعر دیگر اگر بگذاری، شاید گم شود.

مستان

این شعله ها که زبانه می کشند، گفتنی ها دارند...
با بخشی از گفته ی خانم فیاضی موافقم ، اما این طرح از سانسور فرار می کند ، نه خود سانسوری!می خواهد بگوید ، حرف بزند ... تا باشد،اما این شعله ها که در اطراف مان نمونه های عینی زیادی برای شان می توانیم پیدا کنیم ، حصارش شده اند. این تابلو بی صدا ، همه ی دغدغه های هنرمند امروزی را یک جا فریاد می زند. 

فریبا فیاضی

طناب پیچ کردن زبان مکتوب روی دیوار و یا زندانی کردن زبان روی دیوار ، اغراق بیمار گونه ای از سانسور و خودسانسوری است که در این کار، خوب از کار در آمده و درونی شده. البته بیرونی بیشتر مناسب به نظر می رسد! فکر این که چیزی را که روی دیوار (عینی) نوشته شده ، با طناب سرخ بستن( امری ذهنی و سوررئال) وحشتناک است؛ به خصوص که نوشته ی دیوار ، دم از چه گونه در رفتن بزند.
خوب از عهده ی این کار بر آمده ای.
من حال کردم با این کار خیلی.
 

مینو نصرت

مهرداد فلاح تمایل دارد از دری که لب ندارد ، مثل یک کلمه ی مقدس در برود و من دوست دارم از نقشه ی جهان بگریزم. چه احساس مشترک عجیبی!ولی نمی شود مهرداد جان! ندارد . لب ندارد؛ نه برای بوسه، نه برای گریختن. باید به دیوار ها بکوبی اندام شاعرانه ات را و خوش بین باشی که یکی از کلماتی که در مجموعه هایت ، از آن ها سوء استفاده کرده ای ، شبیه مته و یا تیشه ی فرهاد عمل کند. تازه کجا؟ برویم کجا؟ 

مهدی حسین زاده

من هنوز بر این باورم که مهرداد فلاح می تواند در همان سیاق چهار دهان و یک نگاه ، دارم دوباره کلاغ می شوم و نیز از خودم ، ادامه ی "خودش"را داشته باشد و این ادامه، نه به معنی تکرار "اجراهای زبانی گذشته"، بلکه ادامه ی منطقی خودش است. مگر نه این که "زبان" خود جهشگاهی بس عظیم است برای "پریدن "؟ مگر خودت از پروازهای بی امان لذت نمی بری ؟ مگر با کتاب های پیشین، نشان ندادی که از درجا زدن بیزاری ؟
سوال: آیا نمی شود در شعر به دنبال فضا های تازه گشت؛ بدون توسل به هنرهای دیگر؟آیا فلاح از آزمون و خطا می هراسد؟آیا عوض کردن فضای اجرایی شعرهایش، به منزله ی این است که "او"دیگر هیچ اعتقادی به نرم عادی نوشتاری شعر ندارد (چیزی که در پرونده ی هنری اش مسبوق بوده است)؟

من به هیچ عنوان نافی حرکت های تازه نیستم ، اما این حرکت های تازه چرا در خود ساختار عادی زبان شعر سپید ( ساختار زبان و نحو و ساختمان پلکانی آن) ،به حوزه های تپنده و سیال خود حرکت نمی کند ؟ و چرا تا این حد بیگانه می نماید؟البته بسیاری از حرف ها را حضوری با هم زده ایم و حتی دقیقن یادم هست که از جالب نبودن شعر های سپید و این که حرف تازه ای برایت ندارد ، گفته ای و ...
اما تمام حرف من این است : شمایی که در آثار گذشته ات نشان دادی که می توان از زبان کارکردهای خلاق و پویایی کشید که من اوج آن را در "چهار دهان و یک نگاه "می دانم و با این کارکردی که شما در برکشیدن نظام های نشانه شناسیک و نیز بازی دال ها و مدلول ها و نیز رسیدن به تک شعر موفق و چند صدایی "چهار دهان و یک نگاه" و چند شعر دیگر داشته اید ، آیا این انتظار زیادی است که باز به توانایی شما در آن نحله ی شعری امیدوار باشم ؟ اما چیزی که در عمل می بینم ، چیز دیگری است ... اگر چه زبانی که در این گونه اجرا ها می بینم ، فرق چندانی با زبان شعرهای پیشینت ندارد،"نوع اجرا" ها متفاوت شده است
و این تفاوت ها به ساختار زبانی شعرت مربوط نیست. به نحوه ی نوشتاری از پیش تعیین شده و به نوع دفورمه کردن ساختاری مربوط است که به نوعی از هنر نقاشی و از رنگ و ... بهره دارد و در این میان "زبان"نیز خود "ابژه " می شود و در کنار دیگر کنش های هنر تجسمی خود ، به تابلویی بدل می گردد که تعمدن نحوه های خواندن را هم به خواننده پیشنهاد می کند و از این رو، خود در صدد دیگرگونه خوانی است با تعمدی که دیگر برآمده از ذات زبانی متن نیست ، بلکه متوسل به نگاه ویژه ی مولف و هدایت اثر به ساحت های خود خواسته و از پیش تعیین شده است و در این بین ، آن چه برای مخاطب می ماند ، همان "چند راهی است " که شاعر برای خواندن اثرش به خواننده نشان می دهد ...
نکته ی دیگری که به نظرم می رسد ، این که این متن ها "آزادی" متون پیشین فلاح را ندارند.متن به گونه ای در یک تار تنیده شده گرفتار است . راوی مهرداد فلاح پیش از این راوی جامعه بود .توی خیابان ها ، پیاده روها ، وسط بطن مردم بود.سیلان داشت . در دارم دوباره کلاغ می شوم که اوج تمایل فلاح برای بیرون پریدن از سترونی و خمودگی بود ،این از تصویر پشت جلد تا "روزنامه ای که من خبرنگارش هستم/ تا به دست شما برسد آب می شود " ش پر از شیطنت و درد های پنهان بود ...

به هر حال ، مهرداد فلاح امروز را در این گونه شعر ها می بینیم و به انتخابش هم احترام می گذاریم ؛ گرچه این متن ها هم بینامتن های خود فلاح است و از مکالمه با جهان ویژه ی خودش خبر می دهد . جهانی که این روزها مثل خیابان ها و کوچه های ما پر از فشردگی و تنگناهاست .

مهر به حسین زاده

من مخالف اینم که خواندیدنی را در چارچوب شعر و گرافیک محصور کنیم. در واقع ، آمیختگی گرافیک و شعر در خواندیدنی ، هم شعر و هم گرافیک را دچار چنان استحاله ای کرده که دیگر به عنوان شعر و گرافیک باز شناختنی نیستند. دیگر این که آمیزش ژانر ها (در صورتی که به واقع با کار خلاق رو به رو باشیم) ، پیچیده تر از انباشت و یا کولاژ انواع روی همدیگر است. این جور نیست که مثلن در یک شعر سپید، تکه ای غزل یا مثنوی بگذاریم و فکر کنیم کار مان پست مدرن است. این که از هر آدم مبتدی هم بر می آید! ما در شعر پیشرو، ناچاریم خلاق باشیم و خلاقیت یعنی کشف ربط ها و پیوند ها و فرم ها ی تاکنون کشف نشده در هر زمینه ای. اگر من بیایم و چند کلیشه ی رایج زبانی یا تصویری را در هم بیامیزم ، جز این که به همان کلیشه ها دامن زده باشم ، چه کاری کرده ام؟هنر خلاق ، منتقد و ویرانگر کلیشه های فرمیک و محتوایی ست.اصلن فرم های رایج هنری، خودشان محتوا های مبتذلی اند که کار هنرمند پیشرو، فاش ساختن این ابتذال از راه درهم شکستن شان است.

البته من هیچ اصراری ندارم که خواندیدنی را پست مدرن بدانم. در تعریف پست مدرن اختلاف بسیار است،ولی در این تردیدی نیست که خواندیدنی ، محصول زمانه ای ست که از آن با عنوان "عصر پست مدرن" نام می برند. من معتقدم خواندیدنی، در عین حال که در برخی رویکرد های عام با هنر پیشرو هر جای دنیا همسوست ( مثلن با سینمای دیوید لینچ )، عمیقن ایرانی و این جایی ست ( کافی ست به یاد بیاوریم که شعر کلاسیک فارسی، همیشه و به شکل های گوناگون، توانسته با به کارگیری هنر های بصری، خودش را در دل جامعه منتشر کند).

+ mehrdad fallah ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٦/٥/٢۱

Powered by   :   Mehrdad Arefani