پنجک! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

پنجک!

  سایت مهرداد فلاح - خروس از دیوار هم بلند تر است ! 

ماکان محمدی

 

شعری شلوغ برای شهری شلوغ با مردمانی که دیگر تاب خواندن شعر ندارند،اما هنوز تاب دیدن دارند.این شعر ها را باید بر در و دیوار این شهر زد.توی مترو یا ...

 

حامد نیکبخت

 

وجود سه بعد فعال در دریافت مخاطب از کار که در کارهای قبلی ات از آن گفته بودم ، این جا هم نمود دارد. عینت محض زبانی از دیالوگ متداول جماعت ایرانی( رودررویی)، بک گراندی محو و شلوغی تهی آفریده که شعر درونش چه خوش می نشیند. فرم مثل پنبه ای ست که واژه ها را به آرامی چیده باشی درونش، با وجود چاقویی سرخ.
برجستگی و پیچش رنگ ها واضح است؛ از واژه ها هم خبر ، منفجر  و شهر.هم نشینی این سه با سبز لجنی و خاکستری و سرخ و القای تداخل یا بریدگی فرم،  فضایی مبهم ، آرام و گزنده از دریافتی مستقل از زمان و مکان، دربرگیرنده ی دریافتی ملموس از واژه ی شعر به این حد تازه را سبب شده است.

دوگانگی مضمون اثر، از تعریف شعر و شتابزدگی و سراسیمگی شهر به عنوان کانون روابط جمعی، به خوبی نیاز به کارگیری دو واژه ی "پیچ" و "گیج" را هم ثابت ، هم بسط و هم توضیح می دهد.تصادف حاصل که فرم نیز به وقوع آن صحه می گذارد ، به سه اتفاق دیدن، عوض شدن و پر کشیدن ختم می شود.انگار از چله ی کمان رها شده باشد ، هر چیزی به سمت قلب هر چیزی ...

 

remember

 

پنج بار گیج زدم ، ویج زدم ،اما پنجاه و پنج بار گیج شدم ، پیچ خوردم ، تابیدم دم به دم، اما چرا هنوز منفجر نمی شوم ؟
شلوغی عادتم شده.عادت کرده ایم به بد و بدتر.
عادت کرده ایم که فوران خسته کننده است.
فوران عوض شدن ها هم خسته کننده تر.
پرنمی کشد دم به دم.هی گیج می خوریم و پیچ می خوریم در این هیچ و ویچ پنج و شش.تصویرت شلوغی شهرت را نمایان نکرده ،اما با خاکستری ات عادت مان را خوب به تصویر کشیده ای.این عادت سکوت و حس انفجار کنترل شده که دیگر تکراری شده و عادی؛ آن قدر که فکرمی کنیم چه قدر طبیعی ست.طبیعتش را خنجر زده ای تا شاید از عادت بیفتد.نیمه اش کرده ای و سرخ.کاش فونتت را متفاوت می کردی تا لااقل عادت چشم مان ترک مان شود.

 

معصومه مظفری

 

فلاح زمانی که در مقام شاعر قرار می گیرد ، دیگر دست به فلسفه بافی نمی زند . در حالی که ممکن است در زندگی اش بفلسفد.او در شعر همه کس و همه چیز را خاکستری می بیند ؛ در متنی خاکستری.هیچ مطلق سیاه و سفیدی در کار نیست.صفحه پر می شود با رنگ خاکستری.ولی یک رنگ وجود دارد که هیچ گاه دست از سرش بر نمی دارد و در تمام کارهایش خود را نمایان می کند:قرمز.یعنی همان دغدغه و تشویش انسان امروزی.یعنی همان نیروی طغیان و شوریدن بر چارچوب های موجود در شهر شلوغی که باعث آشفتن شاعر و گیج شدن  و پیچ خوردن او می شود.
رنگ قرمزی که به ناگاه خود را روی صفحه ی خاکستری زندگی رها می کند ؛آن جا که همه چیز به سمت روزمرگی می رود. روز مرگی شاعر را می آزارد و او در فکر برون رفت از این روزمرگی است.قرمز در کار های فلاح ، معانی متفاوتی دارد و در هر شعر کار خودش را می کند.جایی شور زندگی است.جایی عصیان شاعر در برابر قوالب موجود جامعه و جایی هم نشانه ی گیج شدن شاعر در این شهر و شعر شلوغ است.

 

تیرداد راد

 

فلاح و اجرای کلمات!

این کار به نظر می رسد خلاف ظاهر نا آرامش ، درونی آرام دارد . چرا ؟
ما عادت کرده ایم هرگاه با تجربه ای تازه آشنا می شویم ، به آن مانند غولی با شاخ و دم نگاه کنیم ( چرا ؟ )فلاح تجربه هایش قشنگ است و این قابل تامل است . جرات آن که آن همه نام از دهه ی70 را به تجربه ی در خطر شعر بیندازد !خطوط سفید از آغاز متن تا پایان آن، روی ِ خطوط ِ قرمز ِ "چه خبر ؟ چه خبر ؟"خطوط ِ قرمز در واقع نقش بستری سخنگو را ایفا می کند . در واقع بستری با قدرت ایفای نقش .فلاح از ابزار های بصری مانند رنگ خوب استفاده می کند ( چرا نکند ؟ )
علاقه ی من به تمرکز روی ِ بستر در شعر است ؛ بستری که در شعر کلاسیک دیداری نشد و بعد از نیما ، خلاقیت ِ استفاده از بستر کم رنگ بود . من زیرکی فلاح را در این اثر ، کار روی بستر می بینم .

بستر خط ِ قرمز : چه خبر ؟ خطوط ِ سفید : خبری نیست .کاش منجی بیاید ما را از پیچ در آورد !پیچ ِ و گیج ی قرمز ِ متن به عقیده من ، در متن به اجرا در آمده اند  و شاخصه ی قرمز شدن را پیدا می کنند و البته ربطی به استفاده از فضای ِ بستر ندارند، بلکه پوشش دهنده اند. به عقیده ی من کار ساده ای است  و خلاقیت در سادگی، دوست داشتنی است .

 

ابوالفضل حسنی

 

زبان در این متن، با آن که وزنش از شرایط بصری کار بیشتر است ، اما سنگین نمی زند ؛ زیرا خط اریب ( چه خبر ؟ چه خبر ؟ ) که آن را قاچ زده است ، آن قدر هنرمندانه در این جا آمده که نمود بصری متن را هم دیدنی تر می کند . مخصوصن که از رنگ قر مز استفاده شده است که دارد در واقع همان فورانی را افشا می کند که با این متن ، شنیدنی شده است.

انتهای خط اریب را اگر پی بگیریم ، ما را به شهری می برد که جزییات آن را چشم های در حال فوران و لب های دمادم در حال پر گرفتن رقم می زند...چیز دیگری که در این کار فلاح برای من قابل اهمیت است، چنگ انداختن به یک عادت ، در لحظه ی همگانی "چه خبر" است که توانسته در این متن ، به گونه ای بیگانه سازی شود که با شبکه های تاویلی و معنایی ذهن مخا طب درگیر گردد.

 

جلیل قیصری

 

به گمانم این نگاه ، یک نگاه بدوی ، البته نه به معنای تاریخی ، بلکه به معنای اسطوره ای آن است که به سویه های اجتماعی هم می رسد .آهی که دم به دم از لب پر می کشد، اگرچه به جمع می رود ، این آه خاص است. راوی چشم خود را منفجر می خواهد و چشم همه را.دیدن را دیگر گونه می خواهد و شهر و شعر را . آیا آدم ها به کور رنگی روز مبتلا شده اند در انتها که -شعر شلوغ - می آید .راوی خاص پس به همگنان خود هم نظر دارد : به شعر های شلوغی که شهر را در هیات روز مرگی اش تصویر می کنند؛ یعنی نگاه شاعرانه با نگاه عام توفیری ندارد . واژه ی در هم پیچیده ی - گیج / پیچ -به شهر و آدم ها می رود و هم به همگنان شاعر که شعر و شهر را دیگر گونه نمی بینند یا نمی خواهند.

شکل تصویری -گیج / پیچ-در رنگ و رمزش ، مانند بعضی از طرح های دیگر مهرداد ، به تصویری اساطری می رود؛ یعنی گوزن یا آهو را تداعی می کند (این دریافت " روشاخی "یا تاثیر متن در ادراک ، حتی اگر دریافت من فقط باشد ، دست کم مولف را بر آن می دارد که پس از این ، به شکل حروف بیشتر بپردازد برای تداعی های بیشتر ). آیا این آهو ، همان آهوی "هدایت"است که به روح و دریافت جمعی ما می رود و نماد بدویت -معصومیت -بادپایی و...است و بار اسطوره ای دارد ؟ اما چرا -گیج / پیچ - می رود و حتی واژه های -خبر - خبر ...- هم تا حدی سر یا نیمه ی تن آهو را تداعی می کند.آیا خدنگی نامرئی بر پیشانی یا پهلو دارد و آیا این همان راوی خاص نیست یا فراموش شده ی آن دیگران عام ؟

 

نیما

 

خواندیدن!!!خواندیدن!!!!
اولین واژه ای که به ذهنم آمد ، این بود؛ترکیبی از خواندن و دیدن!در زمانه ی تکرار ، این نوآوری ها لذت بخش است.در کارهای تان که بی دعوت چند بار خواندیده بودم ، گاهی بخش خواندن از دیدن و گاهی دیدن بر خواندن برتری می یابد.البته که تعادل بین این دو در بسیاری مشاهده می شود که بهترین کارهای شماست.گویی توده ای ست در فضا و زبان که هر واژه آن چه را در پس خود دارد، رو می کند و به اوج می رسد یا بهتر این که سقوط می کند.در این کار ، برتری خواندن واضح بود.

 

حسین مکی زاده

 

برای من که کارهای دیدنی- خواندنی بسیار عالی هم چون آن چرخ های سرخ و یا آسفالت خیس و برج بابل را خواندیده ام ، این کار در درجه ی دوم قرار می گیرد. از این لحاظ که جنبه ی شعر- نوشتنش غلبه دارد بر خواندیدن. آن بافت گرافیکی که مرا بتند در شعر ، کم رنگ است این جا.حالا از لب تا چشم/یا چشم. کاری که لب و چشم می کنند و این جا چشم نمی کند... "فوران زدن دیدن" و عوض شدن. چه خبر ... چه خبر.... ارجاع بسیار مناسبی است تا همه عوض شدن ها را آن گونه در ملال و انتظار روزانه به سر بریم با روزمرگی های شهری که شعر باید/می خواهیم بشود. چه خبرها را در انفجار دیدن. زیبا بود (آیا هنوز هم "چشم ها را باید شست؟" یا باید در نگاهی به آن چه نمی بینیم ، فوران دیدن آفرید؟).
این همه یعنی لذتم از شعر خوبی است که در پس زمینه اش چه خبرهای خسته و ملال انگیز داد می زنند. حسین مکی زاده عادت کرده است گرافیک هایت را بخواند و غرق خواندیدن شود ،اما حال(جخ در انتهای این کامنت) از شعرت بیشتر لذت می برد. چیزی در این اثرت فریبم داد.قصد داشتم  ابتدا از لذت نبردنم بنویسم  . هی نوشتم این کامنت و هی خواندم و هی پاک کردم... تا این شد :"من شعر خوبت را خواندم". خواندم؟

 

مستان

 

راستی چه خبر ؟
این روزها شعر دیگر نمی جوشد از درونی پاک و زلال، شعرها آکنده اند از روزمرگی های تلخی که چون توان تغییر شان را نداریم و نمی گذارند که کاری کنیم ، تنها می گوییم ،فریاد می زنیم، فوران می کنیم و باز گیج ،پیچ می خوریم در این روزگار بی سامان...و این شکواییه ، دلگویه ی همه ی ماست که با اندکی رنگ قرمز تلفیق شده تا هشداری باشد بر روزگار و شهر و شاعران مدرنی که ...

تلخ بود اما زیبا بود!

+ mehrdad fallah ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٦/٦/٤

Powered by   :   Mehrdad Arefani