بفرما یک لیوان حرف! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

بفرما یک لیوان حرف!

سایت مهرداد فلاح - شاعر از فرط خودش داشت تلوتلو می خورد !

 

حامد نیکبخت

 

 این کار هم مرا گرفت. کار خوبی ست خداییش؛ هر بار چیزی تازه دارد انگار.از دستت که در نرفته مهرداد ( شوخی می کنم )اما به جرات می گویم شاهکار است...!

 

معصومه مظفری

 

خواندم تمام من هایت را.آن چه همیشه برایم جالب است در این انسان مدرن ، همین من های متکثرش است؛من هایی که در کل فردیتی را رقم می زنند که خاص انسان امروزی و تنهایی اوست.آری، انسان امروز بیش از هر زمانی تنهاست، ولی این تنهایی ترس آور نیست.اگر بخواهم این کار را تنها از یک منظر که همان من هایی است که چهار بار تکرار شده ، ببینم ، می توانم به این نکته اشاره کنم که بی اساس نیست که چهار بار تکرار می شود.از منظر فروید ، من به سه بخش تقسیم می شود که شامل :1-نهاد 2-خود 3-فراخود است. فروید عقیده دارد یک هنرمند زمانی می تواند به این عرصه قدم بگذارد که بین خود و فراخود ، نوعی هماهنگی برقرارکرده باشد ؛یعنی ناخود آگاهش با خود آگاهش یکی شود.ولی یونگ وجه سومی برایش قائل می شود و یک من جمعی را هم در نظر می گیرد و اعتقاد دارد در آفرینش یک اثر هنری، من جمعی به کمک هنرمند می آید و هنرمند به کمک این من است که با جامعه ارتباط برقرار می کند و من این یکی مهرداد را در ادامه ی این من جمعی می بینم ؛ منی که با تمام فردیت خود، حامل نوعی زیبایی شناسی جمعی است.

استفاده از رنگ های سرد در این کار ، اشارتی به تنهایی انسان می تواند داشته باشد.آرامشی سرد.آرامشی که دلالت بر پویایی ندارد و ساکن است . اشارات ظریفی که در طراحی کار دیده می شود، با شاعر به ظرافتی خاص ، در مورد جنبه های زنانه ی خود سخن به میان می آورد؛جنبه هایی که بسیاری ازهنرمندان نسبت به آن بی توجه اند.فلاح در این کار، بر جنبه ای از وجود خود تاکید داردکه حس می کند کم کم داشته فراموشش می کرده است.

 

اصلن هیچ کس

 

آن چه را می بینم ، نمی توانم بخوانم . بنابراین ، سهم خود را می نویسم؛سهمی که از دنیای تو به من می رسد ؛جمله ای که برایم به امانت گذاشتی.این من که این جاست، در فضای ذهنی یک واژه ی منقلب شده ، در فضای یک تردید بسیار بزرگ که انگار تمامی ندارد ، در یک خلاء که تمام فضا را در بر گرفته، معلق مانده  و به سرنوشتی اجباری محکوم است. تکرار من ها و یکی یکی ها در اندازه ها و جهت های مختلف ، بیانگر تضادها یا تفاوت هاست که در این فضا سردرگم مانده اند. این من ها هر کدام بیانگر شخصیت های نامتحد یک من بزرگ است که در سنگینی و سرمای این فضای بی روح ، ازهم گسیخته است. میم که از نون جدا شده و این شروع ماجراست.نه ، به نظر می رسد این آغاز یک افول است.
فضای خاکستری که به سیاهی می رسد و من که در این زمینه استحاله می شود ، سعی می کند هنوز تمامیتش را در فضا و چارچوب کوچک تری نشان بدهد که لازمه ی این کار ، شکست من است.حتی زبان ادبی و سنگین و کهنه ی شعر ، این فضا را تشدید می کند . من احساس حسرت و تنهایی بزرگی دارد و در نهایت نا امیدی ، آینده را تاریک می بیند و تنها نظاره گر اتفاقی ست که دارد می افتد...می افتد در هاله ای از ابهام: باقی اگر ب...

 

حامد نیکبخت

 

کارت همه چیزش خوب است ،جز این که کمی فکر کردن می خواهد. نگاهت به اولین رودرویی انسان در هستی ( به خودش )، با لیبل فلاح ، برایم جالب بود.نمی دانم از کس دیگری اگر بود همین کار ، واکنشم چه گونه می بود ؟! مثل کار قبل، عینیت اثر مختص زبان است که تا تشخص حروف جلو رفته است. برای من ، این شعری ست با دو حرف ؛ باقی اگر بماند چیزی...

 نگاه دیگران را یکی در میان خواندم و دریافت ها به شکلی قابل قبول بر می گشت به ایدیولوژی شخصی هر فرد. گرچه محرک و مسیر و وسیله ی کنکاش را تو داده بودی به هر کس؛ از قو گرفته تا اندام تناسلی یا دندان و ...فرقی نمی کند . نیاز مخاطب به بازخواست خودش ، همیشه به علت ترس عقیم می ماند، این کار اما او را به مخمصه می اندازد که دیگر راه پس و پیش نداشته باشد... انصافن شعر اثر گذاری ست.

مهناز یوسفی

کمی نیستم که کمی به همین جاها فکر کنم .به همین تابلو که قرار بود چه باشد و حالا برای من چیست. این که از کنده کاری این تصویر ، چه طور به پیچ پست قبل نرسیده ، از خمیدگی کمرمان جلو گیری می کنیم که برای مجازی بودن مان حرف در نیاورند.کلماتت کشف شده اند ، نه ابداع و این برای مهناز خوشایند است...برای من که نیستم و به جان این و آن افتاده ام.هر از گاهی هم به جان این تصاویر که گاهی اصلن سر در نمی آورم و گاهی میل دارم سر به سرشان بگذارم. در این عینیت مطلق ...راستی ، خود مهرداد فلاح تا حال فکر کرده به این که این تصاویر ، هر کدام یکی از سنگفرش های خیابان مان باشد...؟
چه غریب گام بر می دارم ...نه! نیستم این روزها...

 

حسین مکی زاده

 

منتظر بودم. بله ، این کار را در ادامه ی آن خیابان نم زده و برج بابل می بینم از دید گرافیکی ؛ با بهره گیری بیشتری از فضا و تشدید تعلیق ها. این "ن" و "م" معلق باهمه ی یادآوردهای واژگانی و تداعی ها که دارد ، بسیار زیبا از کار درآمده.
بگذار یک مقایسه بسیار بد بکنم! خود می دانی که من بنده ی تاثیرهای حسی ام! اگر آن خیابان آسفالت زده ، یک قطعه خواندنی در نوع شعر خواندیدنی ات باشد، این یک غزل زیباست. کنده از من که می شود؛ من پاره پاره در فضای امروزی: یکی یکی یکی یکی.حتی من دیگر من نیست. یکی یکی  قطعه قطعه شده به م و نون... تا حتی ضمیرهای دستور زبانی را نیز فرونگذارد!در پس زمینه ی آن ، تکرار "باقی اگر بماند چیزی" (شخصن با آوردن "نون است یا که میم" موافق نیستم ؛ چرا توضیح می خواهی بدهی؟ من گرفتم زیبایی هایت را و نون و میم را) ، آکورد گرافیکی دلنشینی آفریده و درست در این لحظه یک نفر دارد در چت به من می گوید: " حسین دیدی تصویر یه زنه! "
دستت مریزاد مهرداد جان. این تجربه در فضاها و عمق ها و پرسپکتیو را هنوز می توانی ادامه دهی. بسیار جای کارهای زیبایت را می بینم که دارد...

 

جلیل قیصری

 

راوی -انسان ، یکی یکی از خود کنده می شود. این راوی -خاص- اما تجزیه شدنش ، یک کار خود خواسته است. او دست به متنی می برد که همان زندگی است ، اما زندگی در خلأ. اعتراض به این متن ، به صورت کلماتی که اعضای اویند ، از او کنده می شود. این راوی اما یک انسان مکمل زن -مرد است و حس و زبان و پیام این دو که به صورت -من- متجلی شده است ."م" و "ن" که میم با شکل خاص خودش و نون میان تهی اندام تناسل مرد و زن را شبیه اند.

راوی اما پرسش می کند "باقی اگر بماند چیزی نون است یا که میم"  . راوی به گمان می خواهد بگوید این دو حرف مکمل، بی وجود هم هیچند. دو حرفی که من وجودی راوی اند ، من زنانه و مردانه ی توامان(منی که در اعتراض به متن سلاخی می شود ). متنی که خوره وار- من- را می خورد.مرگ آیا مرگ هدایتی است ؟

چشم انداز من در بعد تصویری حروف ، قویی سر در گریبان هم دیده است؛ قویی برفین یا یخین که در حال فرو ریختن و تجزیه شدن است. قویی که تا حدی علامت سوال را هم تداعی می کند که یک پرسش هستی شناختی است. در ضمن ، تصویر "رو شاخی "قو ،به کلمه ی "من"هم از نظر شکلی ماننده است ؛ منی که راوی بر او تاکید کرده است. آیا این ندای راوی آخرین آواز قوست که پیش از مرگ می سراید و می خواند؟ قویی که نماد پاکی و زلالی و زیبایی و غرور است یا همان "مرد-زن "این راوی خاص ؟

 

سهیل قاسمی

 

جفت شیش ات را عشق است.
این یکی اگر خوب در آمده ،حکم ِ تاس بوده!
این ها دندانند که یکی یکی کنده می شوند. خدا وکیلی!
این "ن" دندانی است که تراشیده شده، نقطه ی "ن" هم تکه ای است که ازش جدا شده."م" هم رویش مانند ِ آج ِ دندان های آسیاب است.
دم ِ "م" هم شبیه ِ کلبتین شده (فورسپس بود منظورم) و خب این ریختن ِ دندان که کنده می شود از تو یکی یکی، نشانه ی همان پیری است که آن دفعه گفتم!

 

نیما

 

با "خواندیدن" این کار ، حسی مازوخیستی به انسان دست می دهد (البته در انسان بودن من شک هست!) ؛گویی شاعر به سلاخی خود نگاه می کند و نه تنها اعتراضی ندارد ، بلکه به تکه هایش هم به دیده ی نفرت یا تحقیر می نگرد. گویی پس از کنده شدن( کسی) یا (چیزی) از من شاعر، باقی مانده ی او ارزش خود را از دست داده."من" باقی مانده پس از آن، حتی"من"هم نیست.این سلاخی درد ندارد.رخوت آلود است.تکه تکه های آن هم گویی شاعر را عذاب می دهد و منتظر نابودی یک باره است.

اما نون و میم نشانه ی چیست؟آیا کشف این با خواننده است؟آیا مرگ مولف است یا تولد مخاطب؟به نظرهیچ کدام.در نون و میم چیزی نیست الا نشانه ای بی جهت به هیچی ، تکه های متساطع از پوچی که یک روز همه چیز بود.به قول پناهی:پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچ چی نیست!این نوشته را باید با گوشی شنید که بکت یا براتیگان را می شنود.

اما خوانش در این کار ، از دیدن نقش موثرتری دارد.اگر به شیوه ی معمول نوشته می شد ، چیز زیادی از اثر نمی کاست.منظور این است که تصویر شاید می بایست سلاخی و هیچی و بی تفاوتی مولف را منتقل کند.با fade شدن پرسپکتیوی جمله ،قصد القای تصویر رو به هیچ بوده که تا حدی محقق شده،اما جدا افتادگی "م" و "ن" اگر بیشتر بود ، شاید بهتر می شد.در هر حال ، من که تجربه ی چنین کاری را ندارم، نمی توانم در ذهن خود اثر را به شیوه ی مد نظر خود باز تولید و مقایسه کنم.در نتیجه باید به هنر تو،مهرداد عزیزم، اعتماد کنم که بهترین گرافیک ممکن را برگزیده ای.  به هر حال ، لذت از کارهای تو انکار نشدنی است.

 

ابوالفضل حسنی

 

این کار به من هی دارد می گوید: نرو ، همین جا ایست کن بیندیش!هر چه فکر می کنم ، زیباست و هر چه زیبایی می بینم ، می فکرم . این خصیصه ی بارز این کار است. جواب زیبا شناسیک به من نمی دهد؛ یک سری سوال زیباشناسیک در من ایجاد می کند که شمول اندیشه ی مرا می خواهد باز کند و مرا با این گشایش ، وارد سوالات دیگر زیبایی در این کار بکند که باز لابیرنتی از فکر  در من می آفریند و این از پس همآیی زیبا دیدن و اندیشیدن ، در یک سیر متناوبی خودش(من ) را انگار می خواهد به بی غایتی برساند. نمی دانم چرا همین که دارم به حیطه های زیبایی این کار فکر می کنم ، به فکر فرو می روم و همین که فکر می کنم در باره ی این متن ، زیبای هایش تداعی می شود...

 

مینو نصرت

 

انگار دیر رسیدم ؛چون داشتم به عدد مقدس پنج فکر می کردم و می آمدم که رسیدم به این تابلوی ...اصلن برایم مهم نیست مهرداد فلاح قرار گذاشته بود چی را کنده کاری کند و با کدام جمله بیفتد به جان مجازیون! هر کی برای خودش یک فیگور مخصوص دارد و نگاهی کند یا تیز .

 از این که بگذریم و من گذشتم ، رسیدم به همین تابلوی  من می گویم  "مرد براکنده و شرحه شرحه شده "؛ یعنی دوست دارم مرد باشد . این دلم را خنک می کند . بی نهایت زیبا که به نظرم حروف رفته تو جوف خطوط و جوری عاشقانه با هم مخلوط شده اند؛ جوری که نمی شود راجع به نوشته هاش نظری جداگانه داد و یا طرح را مجزا بررسی کرد .یک تابلوی یخی ،برفی ، ابری یا کفی که من از آن تکه ی رها شده لذتی عجیب می برم ؛ مثل یک تکه از سیب سفیدی است که گازش زده اند، ولی نتوانسته اند بخورنش.

 

مستان

 

این کار فرمیک، آن قدر نمای زیبایی دارد که دلم نمی خواهد در باره ی کلامش حرفی بزنم. یک تابلوی شاهکار تمام و کمال است؛ به ویژه آن نون و میم که منیت را به تصویر کشیده اند.خیلی لذت بردم .آن قدر که باز هم می گویم این ترکیب رنگ عالی در این تابلو مرا به وجد آورد .چه تنوع دلنشینی و چه هنرمندانه خلق شده ...

+ mehrdad fallah ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/٦/۱٥

Powered by   :   Mehrdad Arefani