این قفل که مرا می خندد! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

این قفل که مرا می خندد!

سایت مهرداد فلاح-می زند به سرم تا ته بن بستی بدوم که کلیدش قفل ِ مرا می خندد!
سایت مهرداد فلاح - دارم برج بابلم را بالا می برم / و هی فرو می ریزم توی دست خودم !
حمید رضا تقی پور
چه حرارتی دارد این شعر اخیرت ! گویا سایه ها در پی هم از سیاهی برون تراویده و روشنا هم که نه، زخمه ی دردی خون چکیده از پیکر روزگارِ و هزار هزار سودای نامشروع یا...
با دیدن این شعر، به باز نویسی آن روی نمی آورم. در تعقیب سایه ها به ژرفایی می اندیشم؛ بدون آن که بدانم چیست !؟ بدون آن که بدانم چه دارم می جویم!؟ بدون آن که روشنایی های رنگ مرا امیدوار کند. به روشنایی های متن نرسیدم. دردی نهفته داشت. دارد. می خواهد مرا دردمند کند. می کند. بدون آن که بدانم کجایِ من درد می کند.
دوباره و دوباره  می گردم. ببینم این درد که در ذهن دارم،کجای تنم را می شکافد. به زخمی که چیست؟ باید این را بفهمم.
چرا نمی فهمم؟ مگر این شعر برای روشنیِ من تلاش نمی کند!؟ پس چرا من تلاش نکنم؟ چرا به درد شعر تو ، دردمندی ام را صادقانه در میان می گذارم؟ چرا رنگ هایی که سایه وار در پی هم می آوری، از من تراوش می کند!؟ نکند شعر است که از من می تراود؟ نکند خونابه ای ست؟ نکند در درد و خون زیست می کنم؟ روشنایی ات کجاست؟ روشنا می خواهم. روشنا کجاست؟ ذهنم را تار می یابم. ذهنم پر شده از خاطرات گذشته، از گیر و دار منجلاب ندارم و نداریم ها ، از همه ی داشته و داریم ها ، از سایه ها ، از رنگ ها ...
فرید قدمی
پسری از پنجره ای که پرده هایش کنار کشیده شده ، دارد اتاق خواب پدر مادرش را دید می زند و رنگ قرمز ، اوج شهوت است و میل پسر با مدخلیت پدر ، به مثابه قانون ، پس زده می شود و این نخستین درگاهی است که به روی پسر بسته می شود که اگر باز...پدر باب نخست قانون است و پسر می پرسد :چرا؟ چرا دارد (اشاره به قضیب پدر) ؟ چرا نمی شود (اشاره به کسترسیون نزد پسر)؟
باران سپید
روحیه ی منتقد و هجومی این کار را دوست دارم.تقابل آدمی با برگزیده شدن ها!تقابل آدمی با انتخاب کردن هزار راهی که پیش رو دارد.تقابل آدمی با معجزه ای که گاه دوست دارد برایش اتفاق بیفتد و نمی افتد.درگیری انسان با عدل .درگیری انسان با آسمانی که فقط برای اندکی سخن می گوید.درد آدمی که باید از در های باز دیگران نشخوار کند.درد آدمی که باید سر پا بماند؛ حتی اگر هیچ دری برایش باز نشود.تقابل - درگیری و درد من با آسمان!مهم نیست که چه کسی بپرسد یا چه کسی بشنود، اما مهم است چه گونه بپرسد و چه گونه بشنود و فلاح خوب می پرسد که چرا؟چرا نمی شود؟
اما رنگ : خون...خون ... خون از همه جای این کار دارد می ریزد بیرون. اما درست در جایی که از باز شدن در حرف زده شده،قرمزی طرح در مه آلودگی فرو رفته!و من فکر می کنم فلاح توانسته تردیدش را نسبت به این اتفاق، به خوبی ترسیم کند.
معصومه مظفری
دیوار، دیوار،عصیان می کنم . همه ی پرده ها را روی پنجره انگار برای من آویخته اند. انگار فقط به من می خواهند بگویند آسمان همه جا همین رنگ است. باور نمی کنم آسمان مدیترانه، مثل آسمان ابری و دلگیر من باشد. باور نمی کنم صدای باران را در آفریقا آن طور که من می شنوم ، بشنوند.
سرم را به دیوار می کوبم. هوا پراز قرمز می شود؛ پر از لکه های قرمزی که تابلوهای نقاشی را پر می کند.سراسر قرمز.چه کسی مدام توی ذهنم می پرسد؟چه کسی می کوبد مدام توی سرم؟ مدام هراس دارم از این که بگویم ، از این که نشنوند
.
گناهکاری نابخشوده ، محکوم به زندگی محتوم. زندگی پر از رنج. می دانم مدام توی ذهنم تکرار می شود، نابخشوده ، نابخشوده ، نابخشوده. حالا هی بیا و داد بزن. حالا بیا و روی تمام تابلوها رنگ قرمز بریز و بگو این گونه که نمی شود. به این منی که همیشه خواسته من باشد و نشده ، راهی نشان بده. جایی نشان بده تا بتوانم بگویم چرا همیشه منی که من است ، گم می شود؟ چرا در این حصار نمی توانم دست هایم را به صورتم بکشم و خودم را حس کنم؟ چرا دستان من هیچ گاه خودشان را لمس نکرده اند؟ چه کسی مدام توی ذهنم می پرسد؟ چه کسی می گوید: از کجا؟ برای چه؟
قومی متحیرند در شک و یقین/ قومی متفکرند در مذهب و دین/ناگاه منادی بر آرد ز کمین/ کای بی خبران راه نه آن است و نه این!
چرا بعد از این همه خواندن و نوشتن به تو نمی رسم؟ به نگاهی که مرا از پشت پرده و مه بیرون آورد؟ بدون مه. بدون دوگانگی و خودم را تنگ در آغوش کشم؛ بی محابا از این که چه کسی می پرسد و چه کسی می شنود؟ مرا که منم، دستی باید که از تاریکی بیرون کشد که نور ببارد بر تاریکی های وجودم. این جا منم ؛ جهانی که تاریکی هایش را وام دار هیچ شبی نمی داند.
حالا با این یک سر و هزار پا، من هزار پا برای رفتن دارم؛ هزار پایی که در هزار راه گم نخواهد شد. هر راه مرا به خودم می رساند؛ با یک سر، با یک اندیشه. برای یافتن راه ، می دانم که پاهایم ناتوان نیست. چه فرق می کند همه ی آسمان مال یکی باشد یا آسمان، همه مال یکی یا آسمان همه یکی...آسمان زمانی آسمان است که آسمان من باشد که زیر پاهایم زمین راه می رود و آسمان روی سرم سنگینی نمی کند. برای این آسمان و ستاره ها دلم تنگ است. آسمانی که درش را با سخن باز می کنم؛ با شعر، با ترانه، با شعرهای خیام. کلید این آسمان که همه مال یکی و می دانم آن یکی من است، شعر است؛ تنها راه گریزم از دنیا، از تاریکی ،از دیوار، از تو، از...
همه ی این ها چرا دارد؟ چرا که به شعر در نمی آید. چرا که به سخن در نمی آید که خاموشی به هزار لب در سخن است.با این همه درد، با این همه نابخشودگی و احساس گناه از انسان بودن، از دانایی، از شعور، از آگاهی به این که شعر شعور می آورد. چرا؟ چرا هنوز سرپاییم؟ چرا هنوز بی قرار می شویم برای روزهای خودمان؟ چرا دلتنگ خودمان می شویم؟و می دانیم پس این درگاه هم در دیگری باز می شود اگر دری بسته. پاهایم مرا به این درگاه می برند. دستانم مرا به این درگاه می خوانند و کسی از پشت دیوار می پرسد و کسی از پشت سرم جواب می دهد؛ کسی که من نیست. کسی که روی ذهنم راه می رود و به شما که دارید مرا می خوانید، لبخند می زند و با چشمانش به درگاه نگاه می کند و می گوید:"پس ِ این درگاهی که باز هم اگر در دیگری باز"
- :از فشردگی کلماتم آزرده نشو. از این که به جای هزار جمله فقط چند جمله شده ام نترس!
-: می دانم که تو شعر مهرداد فلاح هستی و از تو نمی ترسم.هر چند فشرده. هر چند تنگ هم.
مهر به مظفری
از خوانش خلاق و نکته بینانه ات بس لذت بردم !
این کار آخر هواخوری انگاری برای خیلی از دوستان سخت بود. تو نشان دادی که دست کم برای برخی این چنین نیست. تلخی و سیاهی این شعر که از خون دل آدمی رنگ گرفته ، مرا می ترساند ... و  این ترس البته که قند هم دارد!
..
..
..
انگشت های من از من جلوترند
مهر
چند و چون و چرا و چه گونه بازیگران قدیمند
صحنه ای که زندگی دچار ابهام است
ما همه از حیرت سهمی ( گیرم که بیش و کم )داریم

الهام خیراندیش
عجیب سرخ است و حجم دارد!
من لال شده ام ، نمی شنوم ، لمس نمی کنم ،کورم.
عورتم را می پوشانم.
ابوالفضل حسنی
اول بار که این کار را خواندم ، گفتم نوشانوش می آیم.رنگ در خوانش اول شدیدن برای من تاویل زا شده بود. الان هم است، اما بعد که چند بار این کار را دیدم ، گفتم: آیا واقعن این کار در جریان این دوره ای مهرداد فلاح در کجا قرار می گیرد؟ گفتم اگر مهرداد تمام این کار هاش را در اختیار من قرار بدهد و بگوید چه گونه می توان  این کار ها را طبقه بندی کرد و این متن را در کجا قرار می دهی (کمی که در خودم شدم) ، دیدم جزو کار های اولیه قرار می دهم؛ جزو کار های اولیه ای که از رنگ توی کار استفاده شده . بله ، وقتی کار هایی به قدر قدرتی کار های پیش از این داریم ، آیا توقع بی موردی است که به مولف خیلی محترمانه بگویم : حواست کجاست؟مواظب باش!
حسین مکی زاده
اما من از این سرخیت می گریزم و پنج انگشتی که بی جان افتاده است. دوست دارم این اثر اتودی باشد برای طرحی دیگر. این چراها اذیت می کند و این پنج انگشت سرخ بلاتکلیف... باید به چیزی برسم/برسد و نمی رسم از این سرخ.چرا با یک سر و هزار پا آسمان و با این ترکیب رنگ محشر، چیزی بیشتر می طلبم؟
مهر
بافت در متن هنری به گوناگونی شکل می گیرد و شما که می دانید این ها را و من انگار دارم زیره می برم به کجا ؟ حرف این است شاید که تنیدگی عناصر متن، گاه در ناتنی شان نمود کند . نمود متنی که دوستان دارند بر می رسندش این جا، جوری ست که نمی شود بی رنگ به کلامش چشمبرد زد و بی واژه به رنگش . می شود ؟
نکته ای حسین مکی زاده ی عزیزم گرفت که من خوابیننده ی این متن ( نه آفریدگارش که دیگر است حالا )، به آسان می توانم نقش پذیرش کنم در کار. آن پنجه ی سرخ که حسین دیده در پس زمینه ی متن می  گوید : عبور ممنوع! نکاو ! نپرس!
..
..
..
و باز بگویم : در های در سخن باز با سخن چرا نمی شود ؟
حامد نیکبخت
 
این از آن  کارهایی ست که به دلم نمی نشیند .به جز نوار قلبی که دیدم و رنگی مثل اضطراب اولین بوسه که جالب بود و یک لحظه متوقفم کرد در حرکتم با زمان، چیز دیگری حال نداد بهم.متن را که اصلن نتوانستم بخوانم.  از کامنت ها فهمیدم چی نوشته بودی.فکر کنم کمی شخصی ستِ  این کار و برای خود شاعر قشنگ؛ چیزی مثل راه فرار و دررو ...کهنگی علامت سوال و واژه ی "چرا"، خیلی آزار دهنده است. اگر دیگرگون نشود، یک حس تکراری و مزخرف به آدم دست می دهد که چرا این جوری ست و چاره ای نیست. درست نمی شود...
راستی، این نکته را بگویم که کمپزسیون رنگ خیلی خوب بود در این کار.
حامد سلیمان تبار
من فکر می کنم همیشه اتوبوس ها یکی هستند؛ یعنی صبح سوار بر واحد به سمت شرکت ، شب خواب  و فردا صبح ... ما چه قدر هر روز تکرار می شویم ؟ باز تکرار می شویم؛ مثل کلمه ی "باز" که از نظامی تا شاملو آمد و این بار در خارج از آن محدوده قرار نگرفت .
من فکر می کنم روزمرگی هر انسان از اوست  و اوست که با آن زندگی می کند . این را یک راننده تاکسی به من آموخت .  به من گفت :صبح تا شب هر روز تکراریم  و من هم با خودم فکر کردم اگر او این طور فکر می کند ، تفاوت من شاعر با اوی زائر در چیست ؟ پس سعی کردم طور دیگری نگاه کنم و آموختم که آن گونه دیدن، یعنی شاعرانه نیست ؟ ( شاید الان هم اشتباه می کنم ) ، ولی مهرداد تو با آن راننده چه می فرقی ؟ کالبدت ؟
من خیال می کنم باید به وحشت از مرگ هم زیبا نگریست . به سنگسار کثیف هم زیبا نگریست  و به مادر هم زیبا نگریست . زیبایی همان دقت است .من فکر می کنم شعر نیامده جز آن که مخاطب داشته باشد . اما من شاعر اولین مخاطب اوست .حالا شاعر انصافن این متن چه قدر تو را حرکت می دهد؟انصافن چه قدر تو را حرکت می دهد ؟ من کم تر ؟ خلاف ظاهر عجیبش ، این کار مرا هیچ در اعجاب قرار نمی دهد؛ چون حرف مردم عادی ست ؛ رندانه .
من کاری را نمی پسندم که آن قدر عجیب باشد که هیچ مرا در خود راه ندهد ( این من شاید من توست و شاید من احمقانه ی من ) . من کارهایی را می پسندم که مرا در خود غرق کند و بعد مرا باز کند و پرواز دهد و از آن بالا به دنیای عجیب جدید بنگرم .اشتباه این کار این است که هیچ مرا در خود راه نمی دهد  و من هیچ حرکت نمی کنم . این را دوست ندارم . ببین، خود در اویی . در او داری پرواز می کنی ؟ اگر هستی ، ببین اشتباهت کجاست که من صاف ( من در هنگام خوانش تمام چیزهای ذهنم را پاک می کنم ) را جذب نمی کند؟اما در این بین ، کار قبلی را بیشتر می پسندم . گرچه نمونه اش را فکر می کنم در پاریس در رنو دیده بودم . آن جا که هر دفعه یک حرف کم می شد . گرچه این جا ... 

مهر به سلیمان تبار 

خب ، فرم بصری در خواندیدنی شاید نخستین چیزی باشد که نگاه خوابیننده را معطوف خود می کند.اصلن همین برجستگی فرم دیداری، سبب تاخیر در ارتباط گیری خوابیننده با وجوه دیگر کار می شود.البته میزان این برجستگی،از کار تا کار فرق می کند.در برخی خواندیدنی ها، فرم دیداری کاملن از حرکت گزاره ها تولید می شود ، ولی در برخی دیگر بخشی از این فرم ، حالت پس زمینه ای دارد و یا بدون وابستگی به حرکت های کلامی ، فقط بر اساس موتیف های گرافیکال شکل گرفته است.

+ mehrdad fallah ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٦/٦/٢٧

Powered by   :   Mehrdad Arefani