هیولا در آسمان شبانه! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

هیولا در آسمان شبانه!

سایت مهرداد فلاح-ماهی گیری در ناکجای مخ!  

سایت مهرداد فلاح -آقای اشر / اجازه دارم بروم توی تابلو / دور بزنم خودم را / گاز بگیرم دمم را!

احسان رستمی

...اما پست مدرن در کارهای تلفیقی فلاح ، با ترکیب معنی و رنگ و خطوط و به هم ریزی ارکان جمله و تاخر واژه در قالب های مرسوم و اشعاری که چون موهای فرفری در حال شانه کردنند، به دست می آید...موضوعات در اشاعه ی شعرها می کوشند و تداعی ها و تلفیق ، آهنگ تداعی ها را در ما به طنین در می آورد.

وقتی یک مدیوم جدید، به درون یک مدیوم دیگر وارد می شود، این جا ما باید گوش مان را تیز کنیم برای موسیقی و آهنگ  درونی؛ برای آشنا شدن با چند و چون  و غریبگی در کار . این رنگ ها همراه با تصاویر و خطوط ،مانند سینما دارند نقش جلوه های ویژه را بازی می کنند و این جلوه های ویژه ی در متن ،گاهی دریایی ،گاهی موضوعی ذهنی  ،گاهی چیزی و ماکتی از چیزی بیرونی را به ما نشان می دهند. تلفیقی از چند شئی که ممکن است موضوعیتی در روند نظم بخشی ما در عالم نداشته باشند، اما تداعی کننده ی خاطره ها و لذت هایند و گذشته ی ما را ممکن است به یاد آورند...

ما در متن این نوع کار ها، به آوای کلمات  در کنار هم و تکرار چند آوای پشت هم  مواجه ایم .متن و گرافیک طبق هم پیش می روند، بر حول هم می چرخند و برای تکمیل کردن هم  و یا برجسته سازی تضادی می کوشند که با ژستی شاعرانه آشکار می شود تا بتواند صدای رسای کلمات و آهنگش را برساند ...

در این شعر ها می شود همانند جنگ، غنیمت های بسیاری به دست آورد و این غنیمت ها را در دل متن می شود پیدا کرد و زهرشان را می توانیم در لحظه ای، همراه پادزهرشان بنوشیم ...
این دو نیم شدن سیب ها را و کلمات را روی چند چهرگی آدم و حوا می توانیم ببینیم و نقش و تصویر، به جای کلمه، خود سخن می گویند و کاراکترها با طنز شاد هم آغوشند و این رنگ ها (مثل مرگ و مالیات گریز ناپذیرند) در زندگی  ما...عملی که ما را با تلفیق، به چیزی درونی و شهود برساند؛ مثل در هم شدگی با چرخ گوشت و عشقبازی،درگیرکردن متن و گرافیک با ذهن مخاطب ؛متنی مه آلود با چشم هایی حساس به نور و روشنایی؛هوا خوری و کباب خوری در خوش ترین لحظات ایران؛نشان دادن جهان به صورت یک پرسش و یک رنگ؛پنهان و پیدا ،مرئی و نامرئی و سایه روشن ...
تصاویر حافظه ی ما در ذهن راوی، به هنگام  "نوشتار /نبود راوی" ، "بود راوی در زمان" ، در بی زمان و شکل تهی و شکل خارجی ساختمان؛معنای متفاوت از کلمه در شکل دیگر ؛مثل معنای سیب بعد از گاز زدن ،  بعد از کرم خوردن ،بعد از قرمز شدن ،بعد از افتادن؛عینیت و ذهنیت  ، توسل جستن به سوررئال ،سگ یک چشم، آدم بی دهان و گوش و فریادهای بی دهان،تفاوت اجرا و زبان و مقایسه ی این دو ، تضاد بین این دو ،دوندگی این دو و نفس گیری و بادپایی هر دو؛نوع نوشتن و نوع ساختار زبان و نوع گرافیک؛جمع شدن و شعار دادن کلمات درهیات کلمات ،در هیات طرح و گرافیک ، در هیات خطوط ...همزمانی طرح و کلمه ؛جلو بودن شعر از طرح یا طرح از شعر؛درگیری و دوئل و شورشی که با رنگ به متن القا می شود؛متن های دایره ای ،ساختار نیمه چرخشی ،ساختار معنی ساز ،لحن محاوره،لحنی با تشبه به رنگ و جداره ی بیرون متن،بعد دادن ،سه بعدی بودن ،چند بعدی بودن،مثلث روابط کلمات ، فلسفه و چرا و چون در متن،برتری چشم و تصویر بر گوش و شنیدار ،مصادره ی کلمات برای تصویر سازی و  آگهی،کم کردن کلمه به شکل جهنمی از اضداد و در تاریکی آتش زدن به خانه و گلستان، دیوانگی در کار و فریاد جنون آمیز و زندگی در هم ریخته،موضوعیت داستانی و قصوی دادن به متن شعرها  و کلماتی که باری داستانی به دوش دارند،مَن و مَن هایی همگانی شده و جمعی و فرامن هایی از دل متن و من من من من من من هایی ما ما ما شده،هزار لایگی متن با پرسش و رنگ و هیچی و همه چی در هستی متن،چینش غریب متن به همراه خواندن تو در تو ،تنبوری بدون نت و شنوا در گوش ...به شعار رفتن و زدودن شعر به خاطر عنصر تبلیغاتی ...

امروزه هر عمل نو و هر حرکتی  یک عمل و حرکت پست مدرن تلقی می شود .تاسی گرفتن از هر عملی و هر سنتی، به حساب این فرهنگ گذاشته می شود .اما جای سوال است: در هم آمیزی سنت ها و فرهنگ ها و شباهت شان با پست مدرن...این نوع کارها شاید یک جورهایی شبیه هنری تبلیغاتی باشد که در پی مفهوم است و شاید شعار مفهوم را می دهد و تحلیل را در سر داشته باشد تا زیبایی اثر...تبلیغی برای کالا و فروش نیست و به دنبال مفهومی کردن کارها هست و ممکن است به دنبال زیبایی اثر نباشد و با دنیای گالری ها و رسانه در تضاد است، ولی کامل کننده ی این نوع کارها  و یک سر این طناب به دست مخاطب است و از این طریق (دنیای هنرنمودش و بودنش برای چهار تا همپالگی صرف به سر آمده و زیر سوال رفته ...) و فرهنگ عامه نقش محوری پیدا کرده در این کارها ...

و نسل هایی که دنیایی متفاوت و پر از خشونت را تجربه کرده اند، بودن در این امروز سنت و مدرنیته را تلفیق کردند و نسلی دیگر آفریدند. گاهی از زیبایی گریختند و آوای زیبایی ستیزی سر دادند و گاهی آن را تبلیغ کردند و داعیه دارش شدند و بلای جانش ...و لذت بردند. غافل از آن که معنای لذت و زیبایی در فرهنگ ها وزمان ها تغییر کرده و زیبایی ها به قول قره باغی، تبدیل به جایزه ای مثل خروس قندی به این و آن شده و معنا مفهومی بزرگ تر نیافته است ...در کارهای فلاح، این مفهوم رویکردی به زیبا شناسی و فلسفه و زبان دارد و این ها برای شاعر بهترین میراث است ...

محمد بیاتی

با این تفاسیر، قلاب برای خودش دندان تیز کرده است.با این که وقتی در آب می افتد و می خندد، گمان نبرده شاید جزیی از خود را به شکار نشسته است! می خندد و برق می زند؛ هر چند وقتی در آب نباشد، گریان است.تیز کرده سرش را برای شکار این فکر های لعنتی. گاهی هم جا عوض می کند؛ وقتی دست نور می شکند دنباله ی این فکر ها را در آب .گاهی شاید هم خنده یا پوزخندی بیش نباشد.  

معصومه مظفری

 

این جا کسی نشسته ، با تمامیت انسانی اش. دستانش را برای آفریدن خلق کرده اند. می آفریند. می سازد و نوازش می کند.این جا برای زندگی کردن جای کوچکی است.آسمانش کوچک است و دستان او بزرگ.آسمانش آبی است.آسمانش ابری است.گره گره است و باز نمی شود مگر به باران.سری که می رود زیر این ابرها و زیر قلاب. چه دنیای بدی ! سری که نمی تواند بلند باشد. روی همه باشد. سری که زیر قلاب است.
دستانم را به گیر نیندازید! قلاب را که به دستم بدهید، می دانم می توانم از نو بیافرینم دنیایم را. این که فکرهای فلسفی ام داخل قلاب گیر می کند، فکر می کنید می توانید فکرهایم را به دام اندازید؟ فکر می کنید می توانید اندیشه هایم را به چنگ آورید؟ حرف هایم و دست هایم ،همه و همه را هم که به گیر اندازید، با سرم چه می کنید؟! سری که میل به تسلیم ندارد. سری که گم نمی شود.

وقتی به این صفحه نگاه می کنم، گیج می شوم. دور می زنم. از صفحه بالا نمی رود اندیشه ام.گیر می کند توی این قلابی که تو می خواهی حرف هایت را به گیر اندازی.من فلسفی ات را به گیر اندازی، ولی مرا نمی توانی به گیر بیندازی.وقتی به این صفحه نگاه می کنم، بی اختیار یاد بنیامین می افتم که می گفت:" وقتی به فلسفه می اندیشم، جهان یکدست آبی می شود. آبی سرد."این جا همه چیز سرد است. اندیشه سرد. فکرهای فلسفی سرد. حتی برق سرد. برق می زند حرف های فلسفی مثل لامپ های نئون لامپ های نئون سرد.

حامد سلیمان تبار

احساس سردی می کنم . خیال می کنم از دستان توست . فضاسازی با این رنگ سیر و توجه بی نظیر تو به رنگ زمینه که فضاسازی را کلی  می کند، بسیار ستودنی ست . خیال می کنم از این آبی سیر دارد تهوعم می گیرد ؛ مثل زمانی که خواندم تهوع سارتر را .این خوب است . تو چه می خواستی نمی دانم ، ولی حالم را به هم زدی و شاید موفق بوده ای . امإ این جا دیگر این رنگ تمایلم را برنمی گیرد تا دوباره ببینمش . فکر می کنم ۶ بار یا ۷ بار بیشتر نمی توانم این رنگ را ببینم . می گویم شاید واقعن تو موفق بوده ای در این زمینه .
من هم مثل خیلی از دیگران، فکر می کنم شعر جایگاه تئوری نیست ؛ یعنی ذات هنر اصلن این را نمی پسندد . فلسفه به آن صورت که فلاسفه می گویند، با هنر منافات دارد . پس بهتر است زیبایی ها بیشتر شود . نگاه ها زیباتر شود . جملات لطیف تر شود . از این زبان خشک دربیاید . من خیال می کنم کمی با جملاتی کار کن که ریشه در فرهنگ ما دارد . خیلی خوب می شود . فکر می کنم جملات به آن گونه که در زمان رایجند، وقتی از نرم معمولی زبان خارج می شوند، خود بار ایهامی دارند. وقتی آن ها را این طوری می نویسی، دیگر واویلا ! فقط می توانی ببینی شان و هیچی نفهمی؛چون آن قدر از نرم معمولی شان خارج شده اند که در تخیلی بسیار دور سیر می کنند . این می شود که دستم به آن ستاره ها نمی رسد ...

و بعد در آخر این که کشیده شدن قلاب ، فضای کشتی را برایم تداعی می کند و خوشم آمد ازش .راستی، در بندر چه اتفاق می افتد وقتی کشتی ساکن است ؟ یعنی لنگر می اندازد ؟ می توانی تصور کنی این بار برعکس رخ می دهد ؛ یعنی دریا ساکن می شود ، مرد مرداب می شود و می میرد .

محبوبه م

برای منی که در جهانی سرشار از نسبیت ـ آن هم در فکرـ زندگی می کنم و می اندیشم، مرز مطلقی وجود ندارد تا به آن بیاویزم و در پشتش پناه گیرم. پس من که هستم که بخواهم انکار کنم تو را و به چه دلیل؟  ولی یک چیز را خوب می دانم که شاعری مثل تو یا چند نفر دیگر که دارند عرق می ریزند و کار می کنند، نقد نمی شوند؛ مگر توسط چند تنی از دوستان دل سوزشان. بقیه را خودت می دانی که هرچه بنویسی، با نثر دختر دبیرستانی ها تحلیل می کنند و همیشه هم همه چیز خوب است برای این که دل کسی را نشکنند.
 من حدس می زدم که شاید ناراحت شوی، اما با خود گفتم مهرداد می داند که منظور من نگاه از زاویه ای دیگر است با چشمی دیگر . حالا باز هم می گویم بدون این که قصد منصرف کردن تو را از کارت داشته باشم که همه ی حرف من این یکی دو جمله است که مهرداد باید راهی دیگر و زاویه ای دیگر در مطالعات خود با دیگران درباره ی این قاب های اخیر پیدا کند. با گفتن این که این قاب ها عاشقانه است، راه بر ادامه ی تلاش مسدود خواهد شد. اما اگر قرار باشد باران نبارد ،آن وقت آسمان حجم تلخ زائدی خواهد بود و دریا معصیتی چرکین. در واقع اگر قرار باشد این تلاش هر روز و هر لحظه مکرر شود، باید که انتظار باشد تا کارها خود را تعریف کنند و به واژه ی نقاشعر یا هر واژه ی دیگر قائم به خود. همه ی حرف من همین است قائم بر خود و نه نیمی بر شعر و نیمی بر نقاشی و حضوری چنان. همه ی حرف من همین تکرار است که شعر در کادرهای تو دیگر شعر نباید باشد و نقاشی نباید باشد که اگر باشد، همان دست و پای عاشقانه است و توقف این کادرها در تو که مهرداد باشی و فلاح.
ولی با تمام این حرف ها، این ها همه حرف است مهردادجان و شعر در توست؛ در ذهن تو و در زبان تو. پس باز هم می گویم: من که باشم که شاعری را که به شعرش احترام می گذارم و در مقابلش برمی خیزم، انکار کنم؟ فقط کاش کسان بیشتری نگاه شان به ادبیات، مثل تو جدی بود و آن وقت می دیدی راحت تر و صریح تر نقد می شوی؛آن طور که در خور توست.

طاهر رهبری

کار پست‌مدرن تلفیق است؛ حالا  تلفیق هر چیزی با هر چیزی باشد. این که دراویش قبلی،وبلاگ و نقاشی و شعر  نداشتند تا مخلوط کنند، ربطی به مهرداد فلاح ندارد. فلاح هم ربطی به دراویش قبلی ندارد. تلفیق کارکرد دارد و کارکردش حرکت به سوی سوسیالیسم هنری است. فلاح به اندازه‌ی یک مورچه به این حرکت بیفزاید، براش کافی است. اسمش را هرچه می‌خواهید بگذارید، نه ربطی به ژوئی‌سانس من دارد، نه ربطی به کارکرد اثر. اگر بلدید حالش را ببرید.

الفبا

این دسته شعرها می‌گویند که دریانوردان شعر «فلاح» نباید دقیقن هم چون «دیگر شاعران» و شعرهاشان، آن طور که خود فلاح آن ها را می‌فهمد و با آن ها زندگی می‌کند، نگاه کنند. این شاعر در ضرورت تفکر درباره‌ی تصویر که تقریبن با وی شروع شده ، مشارکت داشته است. در تفکر درباره‌ی واحدی نه دیگر با خود یکسان و کلی هم چون چیزی که در فراروند «شدن» و کثرت و به این ترتیب در فراروند ابطال کردن خود(یعنی بسیار شدن)، خود را می‌سازد. تلاش‌های فلاح در این «یگانه‌سازی» که در برابر اشتیاق به نابودی، یعنی شوق مرگ که خود فراموش می‌کند، ‌مقاومت می‌ورزد، آن قسم اشتیاقی است که نزد اکثر شاعران همگام با وی، غالبن به وسیله‌ی پیکره (مجاز) رودخانه‌هایی که به سوی دریا روانند، ‌دلالت ضمنی می‌یابد.‌ رودها غنای حضور نمادین(درک حسی) را در نوعی پدیدارشناسی گرد می‌آورند.

چنان تلاشی که در سایه ی حمایت چیزی است یا چیزی که می‌توانستیم هم چون جست و جوی سرچشمه‌ی حاضر حضوریافتگی توصیف کنیم،‌در همان زمانی که به یاد می‌آورد،‌ باید فراموش کند و از این رو نمی‌تواند آن چه را در آن سکنی می‌گزیند، بنا کند. از سوی دیگر، «عشق» که شاید هم چون چیزی که بر روح تقدم دارد، اندیشیده شده، خود را به اصرار و ابرام، وقف ثبوت و به این ترتیب وقف مسکن گزیدن می‌کند، ولی در عملکرد انفعالی باقی می‌ماند و از بنیاد کردن ناتوان است.

پس خصلت مشخص طرح درافکندن شاعرانه‌ی آن چیزی که سکنی می‌گزیند، چیست؟ در مرتبه ی نخست، آن چیزی که سکنی می‌گزیند، همان چیزی نیست که می‌تواند به شیوه‌ی نهاد وضع شود،‌ به شیی تبدیل گردد، هم چون اصل (آغاز) یا غایت(فرجام) پا بر جا یا مطلق می‌شود. این سرچشمه ی تهی و متمایز نمایان شدگی است.

او بر آن است که گرایش (تصویر محوری) خود را با این توضیح ملایم سازد که منحصرن از طریق این نوع دگرگونی در تفکر، شعر قادر خواهد بود خود را بر چند آغاز بزرگ نادر دیگر گشوده سازد که به وسیله ی آن چه از ایشان است، به همان مشابهت آغازین خویشاوندی نامحدود، تعلق می‌یابند.

به رغم این که فلاح از شاعران و متفکران سلب مالکیت می‌کند و آن ها را به تنگناهای گفت و گو می‌راند، تاکیدش بر «گفته نشده‌ی» بنیادی، در مقام سرچشمه‌ی یکتای پیکره‌بندی متنی، ناخوانایی، یعنی پادزهر جامعیت متمرکز را رد و انکار می‌کند. این سهم گران‌بهای فلاح را در گفت و گو و در واقع در سلسله‌ی وسیع مباحثات معاصر، به طرز کاملن مشهودی ابراز می‌کند.

زاویه

به این شکل لعنتی هر چه نگاه می کنم ، بیشتر ذهنم خالی می شود . گویی یاد آن روز های پدر عوضی ام می افتم که مادرم را به بهانه ی به دنیا آمدنم، با همین شکل ساختن های تو، به باد کتک می گرفت بی آن که قیمت آن را بداند ! او نمی دانست ( آن عوضی را می گویم ) این تخم حرام ( خودم را می گویم )، هیچ یک از اعضایش مال کسی جز خود لندهورش نیست ! اما او هرگز به  مردهای محله مان اعتماد نداشت . سال ها پیش که مرد و من هیچ سیاهی برای او نپوشیدم ، بقال سر کوچه مان گفت کمر او مال من بوده که این چنین سبز بوده (تا زمان دیدن این شکل، نفهمیده بودم که مادر بزرگم  اعتقاد داشت برای اولین نطفه، می بایست حتمن مردی از تبار رنگ سبز یا شاید هم سیاه آن را به وجود آورد و آن وقت پدر بزرگ احمقم داشت توی صحرا برای خودش گوسفند بازی می کرد ) . همین مهرداد . همین  یادم مانده وقتی به این شکل لعنتی که روبه رویم گذاشتی، نگاه می کنم.

محبوبه م

بی پرده می گویم: حرف از درهم ریزی تقدم و تاخر واژه در گزاره برای مهرداد فلاح، از نظر من کمی عجیب ست . آخر، مهردادی که من شناخته ام، باید تا حالا خودش را شناخته  و دانسته باشد که نقاط قوتش کدام و نقاط ضعفش کدام است  و البته که دانسته است . آن نقطه های قوت هنوز تا قوت غالب شوند، فرصت هست و آن نقطه ضعف ها تا برطرف شوند.

به گوش من این طنین آشناست و نمی دانم کی و کجا و توسط چه کسی، از بیرون ریزی حس از قالب های مرسوم سخن گفته شد. مهرداد فلاح حتمن با خواندن اشعار کهن دانسته است که درهم ریزی رفتار کنش مند زبان، یکی از وسیله های سرگرمی برخی شاعران بوده است. آن هم زمانی که نه رنگ بود و اگر بود، بیرون از کاشی ها نبود و نه برق بود و اگر بود، بیرون از موهای درهم ریخته ی آن و این درویش نبود که وقت دست دادن می گفته :جرق . همان الکتریسته ی ساکن که همه چیزی آن وقت ها ساکن بود. ببین :

به جانت نگارا که داری وفا
نگارا وفا کن به دل بی جفا
که داری به دل دوست تر مرمرا
وفا بی جفا مرمرا خوشترا
آن که قطعه ی فوق را سروده، شاید می خواسته با رسیدن به حالت دوگانه ی خوانش شعر، به رفتارهای دیگر زبان اشاره کند و اساسن در ذهن من تلاش هایی هم چون اغراق در آلتراسیون و رسیدن به تکرارهای اغراق شده ی یک کلمه به جای یک حرف نیز چنین وضعیتی را افاده می کند ( دیگر گفتن ! ـ مدیوم جدید!) ببین:
ای چشم تو چشم چشم عالم را چشم
من چشم ندیده ام چو چشم تو به چشم
چشمم زمیان چشم چشم تو گزید
این چشم چه چشمی ست چه چشمی ست چه چشم؟!
مهرداد فلاح پا در راهی مهیب گذاشته؛یا باید آن قدر برود تا بتواند روش و ا یده ی روش مند خود را بر کرسی یک مدیوم جدید بنشاند و یا بداند، اگر رنگ را از او بگیرند و فونت های کامپیوتری که درویش های سابق نداشته اند، آن وقت برای درهم ریزی گزاره چه خواهد ماند؟ شاید گفته شود حالا که هست و می گویم البته که هست هم رنگ و هم فونت های کامپیوتری .آری هست، اما می دانم که می دانی به محض این که از کلام پا را فراتر بگذاریم و بر رنگ فرود آریم با مدیومی به نام نقاشی طرف حساب هستیم که خود وجوهی چون گرافیک ونقاشی ـ  خط و بگیر و بیا تا...ایلوستراسیون و کاریکاتور دارد . اگر شعر است و اگر گذر از نحو معیار است و اگر پدید آوردن جریان حسی مبهمی که شاعر را به ستوه آورده و به خواننده یا بیننده ی اثر، آن گاه باید تکلیف با نقاشی و وجوه بسیارش روشن شود . این نیست که رنگ باشد و عمق نباشد یا باشد و بگوییم اسمش را نقاشی نمی گذاریم و اسمی دیگر دارد. آن که نابیناست، نابیناست دیگر؛ حتی اگر اسمش را تلویزیون روشن دل بگذارد . مهردادفلاح می داند که با تغییر نام نمی شود ماهیت یک مدیوم را دگرگون کرد . هم چنان که خود به واژه ی شعر معتبر و مفتخر است و حاضر نیست نام دیگری جز شاعر بر او بنشیند که اگر چنین است ، داستان چیز دیگری است. به عبارت دیگر، اگر مهرداد فلاح اسم کارهای اخیرش را قطعی نکند و براین کادرها به دیده ی همان تنفس وتلاش برای قدم زدن در هوای پاک بنگرد، ما هم می نگریم و سعی او را قدر می نهیم و  هم چنان از نگاه کردن به آثار تازه لذت می بریم.

مهر به محبوبه

ریشه یابی خوب است برای آشنا کردن غریبگی ،ولی ریشه باید که ریشه باشد ، نه ریش! این نمونه ها که تو آوردی و گفتی شاعران سلف از باب تفنن بدان می پرداخته اند ، خب در نوع خودش کاری ست و چه عیبی دارد آن چه زمانی بازی بوده ، حالا خطرگری باشد و مرز شکنی؟
البته که فاصله برداشته ایم ما زیاد! و دیگر آن که شاعر حساب پس نمی دهد محبوبه جان. چه کسی گفته که نقاشی باید عمق داشته باشد حتمن ؟ نام یعنی چه ؟ یعنی بگویم این ها که می نویسند مرا مثلن شعر نیست ؟ بگویم که دارم ذوق ورزی می کنم ؟ ابدن!
لج نمی کنم با کسی و می دانم که تو هم لج نکرده ای با من . بر نمی خورد به من اگر که نقدم کنی و به انکار هم عادت کرده ام انگار! راه می برندم این شعر ها ( ی خواندیدنی یا که نقاشعر ها ) و من حاشا که دست از توی دست شان بکشم بیرون!

مینو نصرت

در این که هر یک از ما بدون در نظر گرفتن رنگِ  هر از گاهی، شبیه کرور ها ماهی رنگی ته اقیانوسِ زندگی برق برق می زنیم ، شکی نیست . فلس ها اندیشه های انسانند و لغزش به هر سوی اقیانوس ، آزادی اش و قلاب که به تعبیر من می خندد به این همه درخشندگی، اهریمنی ست که همواره سر درپی آدمی نهاده و او را از میان لطیف ترین احساسات بیرون کشیده و می اندازد در دوزخی که گمان کنم وعده اش را برای پس از مرگ داده بودند. پس با حساب من، می شود دوزخ در دوزخ .مگر سیاه جامه ای بر تن کشیده، از قصه ی صمد بهرنگی بیرون پریده و دل قلاب را بسوزانیم.
ماهیِ شعر مهرداد، ماهیتی فلزی دارد به زعم من که سپری ست در برابر قلاب.

حامد سلیمان تبار

آن چه در این گونه کارهای ترکیبی، ذهنیت مرا مشغول می کند ، وابستگی تم با موضوع دیگر است ؛ یعنی نحوه ی پر شدن این دو فاصله و ارتباط شان برای به خدمت گرفته شدن در مورد کار یا اثر . آن چه  در رنگ زمینه ی این کار بوده ، آبی سیر فکر می کنم ( در مانیتور من این شکلی ست )، با برخوردی که با واژه های قلاب و آن انبوه رنگی که در میانه ی کار است ، همه و همه فضای به نظرم دریایی کثیف را تداعی می کند . اما آن چه  در لایه ی زیرین و یا پیرنگ این اثر می شود مشاهده کرد ، گرچه شخصی ست ، به نظر من با برخوردی که با کلمه ی فکرهای فلس دارد ،حاوی ذهنیتی سیاه، تاریک و چیزهایی ست که مسلمن نیاز به فکر بیشتری دارند . باز این ها لایه های رویی کارند و آن چه مخاطب در برخورد اول به آن فکر می کند ...کاربرد "س" پشت آن دریاچه که در واقع خط زده شده یا جوهر پاشیده شده در جایگاه عنصر تعلیق ، ذهنیت مخاطب را از ایستایی در کار باز می دارد و دچار تکاپو می کند ...

حسین دیلم کتولی

حال این جوری بیا نگاه کنیم ...ماهی می شوم. ماهی گیر می کند توی دهان فکر. بعد چند جا ...دریا در حافظه ام نقش می زند...اسارت ...تلاش ...رهایی اما نه! می چرخم در کلمات .معجزه؟ هیچ صحبت معجزه نیست. فقط بستن است. از چند جهت افتادن ...و یک نوع چرخ زدن در حافظه ی اسیر ...دریای کلماتی که تولید می شود... ماهی سیاه کوچک ...ماهی تنگ... و برق می زند چیزی مثل خودکشی عمدی من از سرسام جهان و...کاوش! باید دور بزنم بازهم. حتمن این نوشته ام دور می زند...

ابوالفضل حسنی

پیش خودم برای همه بچه های حر فه ای این دوره،  پوشه هایی در نظر گرفته ام برای تقسیم بندی کارهای شان و برای مهرداد و کارهاش هم که بماند که مهرداد این دوره، در این نقش نبود اگر ، بی شک این همه نبود گرماگرم دمنده ی این نسل که می خواهد باشد تا هم چنان شعر باشنده باشد ...

حالا این کار داخل پوشه ای است که همه کارهای آن پوشه حرف از این دارند که رنگ و کلمه، نگاه و زبان هم لباسند و آن نیز همین متن آفریده شده و شعر به خواندن- دیدن در آمده است . اما در این قزل آلای سر و دم پیچ تابیده ی کبود(که به یک تعبیر می تواند شعر نویسی های این جا ی این دوره را تداعی کند)،اتفاق دیگری نیز افتاده است؛ به گونه ای که پیچ و تاب خوردگی فرمیک رنگ و کلمه، جدا ازهم نمی شوند تا در دو کفه ی موازنه قرار گیرند که هم وزن و هم جنس اند زیاد...

و در این حال به سادگی رسیده؛ آن قدر که سهل و سخت می نماید این متن و عجیب هیجان ایجاد می کند که" من هم" می توانم به خلاقگی این جوری برسم ، اما همین که می خواهم کننده باشم ، تازه پیچدگی های آن گره گشایی می کند و" من" مداد از دست می نهم و به صداهای معنا در این کارگوش می دهم که در ماورای خودش نیز به سمت و سو های خاصی دارد می رود. لذا پیچش به ظاهر را به سادگی درخشان مبدل کرده و سرش را به سرها و یک سطر را به سطر ها بند کرده  و روایت را در روایت پیچ داده  و پیش برده است . پیش می رود و به پیش...

 ثابتی

یک زمانی ایستادن در مقابل کار تو و ارجاع کلمه کلمه به رنگ و هاشور ، یعنی عریانی زیبایی پنهانی، معنی تلویحی.حالا آفریده های تو بالغ شده. شاید نوجوانی از سر می گذراند.سرباز می زند از سر به زیری.حالا دیگر همکاری متن و مولف و مخاطب هم راه به جایی نمی برد.فقط این سه همدیگر را به واکنش وا می دارند و محصول هر سه، لذت و هیستری لذت بردن است. رسم است بگویند قصه طرح و توطئه دارد، اما این کار تو طرحی است که بسیار توطئه درعمق دارد.دقت کن.پرسپکتو نگاه من را روی آن حرف نیم آشکار زوم می کند که در لایه ی سوم متن دارد چه اتفاقی می افتد؟این صفحه که جلوی چشم نمایاندی ، مخاطب را باخودش همزمان می کند.تا داریم نگاهش می کنیم ، هست و تا چشم بر می داریم ، نیست.می دانی که می خواهم چه بگویم ؟ تو ساز برداشته ای و داری رنگ نت بر بوم می کشی ؛ سورمه ای ،آبی، نقره ای.تا هست ، می شنومش و وقتی نیست ، همه جا ساکت می شود. پس بدون حضور متن ، چه طور بگویم چه دیده ام !؟ همان طور که بی حضور موسیقی ، درکی از زیبایی وجود ندارد.اگر اشتباه نکنم ، رولن بارت می گوید متن ، هدایت کننده ی خودش است و چیزی خارج از متن برای بهبود آن وجود ندارد.

قلاب این کشتی که تو به دریا انداخته ای ، به دست توست.خوب جایی نگهش داشته ای . این از برق فلس ماهی هایی که به تور انداخته ای معلوم است.ساکت شوم که دلم می خواهد باز صفحه را نگاه کنم.

باران سپید

سر قلاب برق می زند.فکرهای فلسفی چند؟ارتباط قلاب با فلس،ارتباط فی با چند،ارتباط فکر و فلسفه.برق می زند؟ چی؟فکرهای فلسفی؟فلس؟یا دندان طمع قلاب؟اما رنگ به کار رفته در این اثر، برجستگی فکرهای فلسفی و ... را به هیچ وجه تداعی نمی کند.

محبوبه م

من هم دقیقن به خاطر همین روحیه و جسارت است که شما را تحسین می کنم و پی گیر کارت هستم. با خود می گویم بالاخره یک نفر پیدا شده که پشت پا زده به ترس های کهن. هر کار نویی دردسرها و عکس العمل های جور واجور دیگران را در پی دارد. مخالف و موافق هم فرقی نمی کند.  عکس العمل ها ممکن ست احساسی باشد و این هم چیزی نیست که تو را بترساند .باید شروع کرد و آن که اولین گام یا گام های اول را برمی دارد، بیشتر از دیگرانی که به دنبالش می آیند، در معرض قضاوت است . گفتم کار تو را می ستایم، اما این باعث نمی شود که من فراموش کنم مهرداد فلاحی را که به زبان مسلط است و شعرهایش با همان ابزار می تواند تاثیر گذار باشد .مهردادفلاحی که شعرش عمق روح آدم را می شکافد و هستی را به بازی می گیرد و می ترسم که این شکل، آن مهرداد فلاح را چنان درگیر خود کند که دیگر آن کارهایش را نبینیم.
گذشته از آن، یادم هست چندی پیش در گیری قلمی بین دو شاعر را ( حوالی سال هشتاد)که بر سر شعرتوگراف و مالکیت این مدیوم جدید با هم جدل می کردند و اکنون از آن شعر های شان چه مانده؟ تایپو گرافی هم تا چندی پیش چنین درگیری هایی بین گرافیست ها ایجاد کرده بود و همه ی ما می دانیم که داستان تایپوگرافی ادامه خواهد داشت تا چه پیش آید ؛ آن چنان که داستان خط معلا بین خوشنویس ها . باید زمان بگذرد تا عیار کار مشخص شود و تو را چه واهمه از گذر زمان . تنها می گویم مراقب باش که پا در راهی ننهی که دیگرانش پیشتر رفته و سرخورده شده اند. آخر، مهرداد فلاح ما شاعر است و ریسک پذیر و می دانی که این قدرت ریسک پذیری ، برای آن هایی که مخاطب جدی شعرند، کمی ترس آورست.شهامتت را تحسین می کنم و همواره در جست و جوی شعرهایت هستم .

مستان

این جا نگاهم به قلاب فلز و صنعت و مدرنیسم بر می خورد؛ همان ها که عمری فراری ام می داده. این رنگ فولادی که به اندازه ی نامش سخت است، مرا از عالم شعر و شاعری به دنیای فن و تکنیک می برد. این ترکیب رنگ خاص، نمی دانم شاید آمده تا از همین بگوید که لا به لای چرخ دنده های مدرنیسم، از فلسفه، از عشق، از شعر، از شعور رد پایی نمی ماند دیگر... و این سبز لجنی از لجن مال شدن هر چه اندیشه  می گوید در زنجیر فولاد و چرخ.شاید این تابلو هشداری است که در قرن دود و اسلحه، شعری دیگر باید و شعوری دیگر...

احسان مهدیان

وقتی به یک اثر هنری با نگاهی به کلیت اثر رو به رو شویم ( از  این دست آثار)،  با شکلی معمولن شبیه اجسام و موجودات زنده و ... جلوه می کنند و این اغلب برای من از سال های دبستان، سوال بود که ابرها و سایه ها چه طور مشابهت زیادی با بسیاری از موجودات دارند؛ مثلن گاهی شبیه یک حیوان و سپس شبیه انسان و حتا موجوداتی خیالی گاهی وحشتناک و گاه آرام بخش تغییر قیافه می دهند و ریخت آنان با سرعت تغییر می کند ؟
این در وجهی واقعی بود و سایه ها و ابرها واقعن دارای این مشابهت ها می شدند، اما اغلب با دقتی که می کردم، از درون با تخیل من آمیخته می شد و تصاویر تازه تری جلوه می کرد و این می شد که خواب های من هم با این موجودات سپری گردد و ...اما همیشه آن چیزی که مشاهده می کنیم، ابزار ابراز آن در کلام نیست و نمی شود گفت چه دیده ای؛چرا که انتقال آن با مفاهیم و تخیل و زبان رایج، دشوار و شاید بشود گفت ناممکن می نماید و حتا اگر بگویی، مخاطب با نوع نگاهش به سخره ات می گیرد .

هنر زبانی ست که  تخیل به شکل وسیعی در آن جولان می دهد و به همان اندازه که تولید آن آسان نیست، توجیه آسان تری دارد .در وبلاگ شاعر عزیز، خانم باران سپید ( sepidebarani.blogfa.com ) به قالب و لوگوی جالبی برخوردم که از هنری به اسم گرافیت گرفته شده است؛ هنری اعتراضی که بر دیوارها ترسیم می شود و نگاه و زاویه ی زیبایی شناختی ویژه ای را نیز حمل می کند که با کارهای هواخوری هم مشابهت و هم تناقضاتی دارد و برایم خیلی جالب است که در هردو روح اعتراض زنده است، جان دارد و حتا می خواهد از درون، قالب خودش را هم بشکند . اما تناقض آن در این است که به دلیل رفتار مستقیم آنان و نشاندن اثر در کالبد دیوارهای مانع و بهره گرفتن از شعارهای خاص، موضوع و هدف را واضح می کند که در نوع خود شاید اشکالی هم نباشد، اما متاسفانه وضوح معنا در کلماتی که در آثار هواخوری دیده می شود نیز علی رغم زیبایی خیره کننده اش، عذاب آوراست. گویی هنر تصویر گری برای به تاخیر انداختن معنا آمده است ( شاید هم موفق بوده و  دریچه های تازه ای را هم گشوده باشند ). فی الواقع ما را با تجربیات خودمان آشنا تر کرده است ( یعنی فضایی بکر گشودند؟).پس تفاوت آنان کجاست ؟ همین که در جایی با هدف خاصی نیست، مهم ترین تفاوت است؛ همین که می شود تاویل های دیگری داشت و ...
اگرچه نمی خواستم به بعضی نظریات رایج روز پناه ببرم و خواستم به عنوان یک مخاطب عام بنویسم ، ناچارم بگویم که یک پدیده ی هنری و ادبی را اگر از دید
deconstruction سنجیده باشیم، قاعدتن باید پس از برهم زدن ساخت و شالوده ی آن، فضای جدیدی را تجربه کنیم و شاید در تضاد و تناقض با ساختار گذشته باشد و شاید ازآن عبور کند و به عنوان فرایندی طبیعی قلمداد گردد .

من در این سوال مانده ام که آیا به چیزی فراتر از همان واژگان رسیده ایم ؟ آیا حوزه ی اعتراضی آن قدر وسیع شده که از حوزه ی کلمه بیرون رود تا ضرورت بهره وری از هنرهای دیگر آشکار شود ؟آیا نباید زوایایی از این هنر، پس از آمیختن با عوامل دیگر، برای مان مشخص گردد که در آن چند کلمه نشود به آن رسید ؟وقتی با خاطرات کودکی ام آن را می سنجم، پاسخ می گیرم که این کلمات نه با تصاویر آمیخته، بلکه در تصادف و اتفاق مانده اند و همین برای پیدایش تاویل ها کافی ست . پرنده (قو ) حامل کلماتی که خود با چیدمانی تازه به آن شکل داده اند( می گویم وجود نداشت و انگاره ای است با چیدمان کلمات )،ابهامی بر ابهام ما می افزاید؛ یعنی انگاره ای ، توهمی و... یا تحولی ؟ چه چیزی پس پشت ماجراست...؟ اگرچه مهرداد عزیز می داند که همین هم باید بنیاد فکنی شود؛ وگرنه در تکراری کسالت آور خواهیم ماند . ولی زیبایند زیبا و این چیزی هست که در هنر می توانیم به آن برسیم. رسیده ایم !

حمید رضا تقی پور

در مورد کارهای اخیر مهرداد فلاح، باید بگویم که هر چند این کارها مونوفونیک نیستند و دارای منظرها و صداهای مختلفی هستند ،  سطوح گرافیکی متن پیوسته در حال بلوغ و رو به گسترش است، لیکن زبان به همان شکل باقی مانده. منظورم از همان شکل ، عدم تغییرات لحنی است. گویی شعر به دغدغه ی زبانی اش پایان داده و در پی رفع سادگی متن است؛ آن هم با استفاده از رنگ و مقداری ترتیبات فنی دیگر. هر چند من این نظرهای کوتاه و چند سطری را به عنوان نقد اثر نمی پذیرم ، در چند شعر اخیرش، به نوعی با صور زیبایی شناسی شعر و حوادث ایجاد کننده در ذهنم ، به ابراز آن ها دهان و دست گشاده ام.

با این حال ، فضای ایجاد گری که در این شعرهاست ، بسیار عصیان زده و پرسشگر و بدون طرح نظر است و این عمده فعالیف مثبتی ست که من از یک شعر انتظار دارم ؛ چیزی که باعث گردد خواننده ی آن ، به تعبیر زوایای اندیشه ی شاعر دامن بزند.گفتم: " گویی شعر به دغدغه ی زبانی اش پایان داده و در پی رفع ساده گی متن است." آری، این به سبب کارکردهای متن در محیط های گرافیکی به چشم می خورد. برای پی جویان اشعار فلاح، این تلاش ها در هر پستِ تازه ، به بهره گیری هایِ رو به رشد او از علوم روز دنیا برای شعر روز رقم می خورد. اما : زبان شعر ، در جایگاه سوال باقی مانده. حتا زمانی که علامت سوالی در بین نباشد ، بیشتر به سوال گرایش می یابد تا شعری روایی و همین جا یک سوالاتی به ذهنم می رسد: آیا زبان به همین اختصار در شعرهای او ادامه می یابد یا این که می توان در این گونه شعر سرایی ، به شعر بلند هم دست یازید ؟ آیا سترون کردن زبان روایی، بدین گونه که فلاح دارد پیش می رود ، به پیشنهادی می ماند که به دوستان شاعر خود هدیه می دهد؟ آیا باید این پیشنهاد و هدیه را قبول کرد؟

اما در باره ی این متن:

قومی متفکرند اندر ره دین /قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی / کی بی خبران راه نه آن است و نه این
امروز هدایتِ خیام می خواندم به روایت صادق که این شعر اخیر هواخوری یادم آمد! رمز گشایی این شعر به گمانم با این دو بیتی شروع می شود ...

 

+ mehrdad fallah ; ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/٧/۱٢

Powered by   :   Mehrdad Arefani