رویا در کوپه های قطاری که بر به کجا می گردد ؟ - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

رویا در کوپه های قطاری که بر به کجا می گردد ؟

 

سایت مهرداد فلاح-حالی که کلمه با کلمه می کند زن با مرد مرد با زن نمی کند! 

سایت مهرداد فلاح - ای دو چندان چند و چند ها چند قند !

حامد

این کلمه "ل" و "ی" درازی دارد چرا ؟ دردش نمی گیرد "م" و "ی" آن یکی کلمه ؟ حالا چرا هر دو "ل" دارند ؟ "ل" و  "ی" این یکی، توی "م" و "ی" آن یکی . "ل" و "ی" آن یکی، توی "م" این یکی . در باب غزل مذکر ، حرف ها شنیده ایم . من این طوری راحت ترم . یکی مرد باشد در نقش زن  و دیگری در دور دوإم  . حالا اگر فضا را زمینی کنیم، کمی بی انصافی ست . شاید معشوقه راه درست را می پیماید . شاید عشق در جای دیگری نهان است . مثلن دربند انگشتان من یا در جای دیگری در "ل" و "ی" کلمه . ما که بخیل نیستیم . احترام کار ماست . هرچه دیگری بگوید و سجده کند، ما هم سجده می کنیم . نه آن که قبول داریم . از آن جهت که احترام می گذاریم . هرچند خودمان درهمان عشق اساطیری مانده ایم .
 کلماتت چه قدر لطیف تر شده اند . لذیذتر شده اند . بخورمش !اووف ! اووف ! دارد می سوزد تنم . هم از قرمزت . هم از دیگری. از بس هم آغوشی کرده اند این کلمات ، واژه ها دارند تبخیر می شوند  .حلقه ی آتش چه گریزی دارد ؟ به کجا می خواهی فرار کنی وقتی ازهرسمت و سو شراره می بارد؟!ازدیگران لذیذ تر بود . ازدیگر غذاهای آشپز . بخورمش ! به خورمش !

اسماعیل مهران فر

بیش از هر چیز باید به درگیری خود با این نوشتار جدید اعتراف کنم و بگویم که کم کم دارد این زمینه فراهم می شود که در کارهای فلاح، دقت و تامل بیشتری شود که این  برمی گردد به تصمیمات خود شاعر که چه گونه در عرضه ی آثار، طبقه بندی  لازم را انجام دهد. فلاح دارد عریانی متن را که پوشیده از انواع زربفت های قدیمی است، شکلی مدرن می بخشد و این به عینیت بخشیدن کمک شایانی می کند. شاید برای اولین بار بود که با خواندن شعری، احساس کردم گرمم است، اما این اتفاق افتاد .
حالا شما انسان هایی به قید قرعه اید
که در هر لیوانی سرک می کشید ... نمی کشید ؟!

محمد لوطیج

سماجت شما در به حرف کشیدن من، برای من و دوستان جوان می تواند یک نکته ی آموزشی باشد . مطمئنن به سبب علاقه به من نیست که سعی در به حرف آوردن من دارید . این نشان از جدیت مهرداد فلاح در کار شعر دارد و نگرانی و علاقه ی او نسبت به آینده ی کار های تازه اش و نیز توجهی که به نظر مخاطب شعرش مبذول می دارد . واقعن سماجت تو مرا سر ذوق آورد.
اما ...کار های اخیر مهرداد فلاح را به چشم یک ظرفیت تازه نگاه می کنم ؛ یک امکان تازه برای دیگرگونه نوشتن . پنهان نمی کنم که از برخی کار ها لذت بردم و تقریبن همه ی موارد لذت بخش را به شاعر یادآور شدم . از بعضی کار ها هم اصلن لذتی نبردم و این البته که طبیعی است ؛ یعنی همیشه همین طور بوده . 

طلوع

 من در هر اثر هنری، به انتقال حس بسیار معتقدم.کارهای ماشینی را دوست ندارم.اما در مورد  این کارهای گرافیکی شما ، کار نویی  هست (البته قبلن در زمینه های مینیاتور، شعر های کلاسیک نوشته می شد که  به نظرم این خودش کاری گرافیکی بود )، اما از این  که بگذریم ، کلن این کار شما در ایجاد یک نوع ادبی نو با ارزش است ؛ چون مخاطب را به فکر وا می دارد؛ مخاطبی که مدت هاست از فکر کردن گریزان است و حوصله اش زود سر می رود.

علیرضا عاشوری رودپشتی

خصوصیتی که در شعر - شکل های مهرداد فلاح به چشم می خورد، بیشتر از حضور فرم ، چیز دیگری ست و آن، وادار کردن مخاطب یا بیننده برای واکاوی اجباری متن است؛ یعنی انسان فضول خیلی می خواندش تا بفهمد هویت کلمات را. آن قدر می خواندش که به شعر دست پیدا کند .

اصرار فلاح از نوشتن و کشیدن این گونه ی جدید، نتیجه ای خواهد داد اگر جایی یافته باشد آن هم در دنیای غیر مجازی.رویت و ثبت این گونه شعر به روایت جامعه، نمایشگاهی  می طلبد تا پدید آوردن این کلمات در بغل شعر را بفهمند.راستی ، این شکل است که کنجکاوی بیننده را به شکل برانگیخته .تصویر ...تصویر...تصویر...آن چه امروز بیشتر دیده می شود،تصویراست.سینما ...موسیقی...نقاشی...عکس...و دیگر هنرهای تجسمی که ریشه در شعر دارند.هر جای این هنر ها را برداری ، مثل کنده ای سنگین که با جرثقیل برداشته می شود، مورچه های شعرند که می لولند در ذات آفرینش شان.به عقیده ی من ، فلاح درسر دارد هیاهویی برای انفجار کلماتش با شکلی که نیست ، اما هست.

اسدالهی۶۶

مهرداد فلاح حتمن با سیر شعر در آمریکا و اروپا آشناست.این حرکات در شعر در سال های دهه ی ۶۰ آن جا رایج بود؛حرکاتی که هرگز به توفیق نرسید.استفاده از این  فونت ها و نوع نوشتار و استفاده از آن ها، هیچ کمکی به متن نمی کند(هر چند شاید به عنوان پیرامتن، دایره ی تاویل را تحمیل کند و ملایم است با روح شعر مستقل).در دهه ی ۷۰ این مرز و بوم هم این حرکات رایج بود:این سطر را از این جا بخوانید!برعکس بخوانید و ...من فلاح را می شناسم و براش احترام قائلم، اما به نظرم این میل مبهم آوانگارد بودن، مشکل ایجاد کرده.
باز هم به امید فلاح ۷۰ و شاعرتر.

مهر به اسدالهی

این حرکات که تو دوست من ، می گویی فلان و بهمان ، حرکات یک بچه ی نادان و سر به هواست که نمی داند این جا و آن جا چه خبر هاست !
..
..
..
دارم بامزه در مشتم/کوهی بر پشتم /زشتم!

ابوالفضل حسنی

کاری که این متن این جا کرده برای من، به یادم می آورد خاطره ای از کلاس درسم را: وسط فک زدن، یکی از دوستان ( دانش آموزان ) میز جلو نشینم پرسید فلانی ، محیط و مکان در نیم کره ی جنوبی نمی ریزد پایین!این متن ، پایین بالا ندارد . این روایت آمده است تا از بالا به پایین خوانی را یا از پایین به بالا خوانی را به هم بزند. چه از پایین به بالا بیایی، چه از بالا به پایین بروی، کلمه است و فقط کلمه ... این کلمه چیست؟ انسان؟ این کلمه چیست؟ زندگی ؟این کلمه چه مابه ازای بیرونی می تواند داشته باشد؟ این را ورق بزنید. حضور خودتان را کشف کنید. چیست ؟باز هرچه باشد، کلمه است. نیم کره ی شمالی یا نیم کره ی جنوبی ندارد. افتراق این جا نیست! یکی شدگی از یک یگانگی ازلی ست .

مهرداد، بگذار خیال خودم را و تو را راحت کنم : این کار برای من شدیدن تداعی گر هبوط هندی ست! انسان یک بود و دو نبود. در هبوط دو شد(زن ومرد). در پس زمینه ی خاکی و قهوه ای آن قدر سر گردان رفت تا آن نیمه ی یک شده را بیابد تا در هم شوند و در هم روند و یک کلمه شوند دیگر بار و در این یافتن و یافته شدن، چیزی که هم چنان ابدی است، سوختن و سوختن و سرخ شدن و سرخ کردن و ... و بوی و رنگ زندگی و جاودانگی پراکندن است.

زنی شبیه درخت

چرا هیچ کس و هیچ چیز به حق خودش قانع نیست؟!
تصویر ها واشکال اگر بگذارند، کلمات خود از پس گفتن خویش بر می آیند.دنیا به قدر کافی پیچیده است .بهتر نیست به جای این که گره روی گره بزنیم، به فکر باز کردن گره ای باشیم؟

مهر به زنی...

دنیای امروز دنیای درهم شدن مرزها و آمیختگی هاست. چشم و گوش من دم به دم به دستم طعنه می زنند و زبانم از پایم دراز تر می رود ...
..
..
..
کار شاعر به گمانم این است : به تاخیر انداختن شعر به هر طریق ممکن !

آرش قربانی

از خطی نوشتن بیزار شده ایم . نوشتن دو بعدی را باید رها کرد . گیرم این کار در « ابر متن » ها صورت بگیرد و یا در « شعر تجسمی » مهرداد فلاح . مهرداد عزیز من هم در شعر اخیرم عکس های گم شده، چنین کرده ام . فرم دو بعدی را ترک کرده ام . زبان را هر چه بیشتر به زبان طبیعی نزدیک و فرم را در رسوب های تصادفی شعر پی ریزی کرده ام . چیدمانی از داستان مینیمال، هایکو واره ها و حتی جملاتی شبیه به دستورالعمل های مصرف داروها... همه ی این ها برای من نوعی توهم معنا هم ایجاد می کنند؛ چیزی که همیشه در پی آن بوده ام در برابر معناگریزی و معناستیزی ... کاری نمی شود کرد . خسته شده ایم از من وحدت گرا، از سوژه های نخ نما، از شخصی شدن بیهوده ی شعر خسته شده ایم ... شعر تجسمی تو تلاشی در این راه است . نزدیک کردن نقاشی های معنایی و معناهای نقاشی شده، چیزی ست که تو را به هدفت نزدیک می کند . اما مهرداد عزیز، این مسئله را هم باید در نظر گرفت که ما در دوره ای هستیم که فرم هر چه بیشتر به فرم تصادفی و تجربی بدل شده است و تکرار فرم ها به نوعی ملال منجر خواهد شد .

حسین دیلم کتولی

...به این که بنویسم و کلمه ها جا بگیرند در بغلم ، در آتش افتادن است و در کلمه آتش گرفتن یا در بغل کسی سوختن. زن با مرد چه فرق می کند وقتی جنسیت مهم نیست؟ سوختن است و پروانه شدن ...دل باختن مثل بغلی شراب هدایت. رفتن و سوختن که نه، گم شدن است نه کم شدن...کلمات با همان (های) جمع، مثل تکثر مرد یا زن در هماغوشی، به قول رضا صادقی "تکثر در رختخواب" ! این بغل است یا بغلی شراب بوف کور؟ روایت تاریخ و تکرار از نفسی به کسی و این همان سوختن و خاکستر تاریخ...تابعد بنویسم برای خودم ،برای کلمه ای که منم...که تویی.

تینا پیرسرایی

مهی می تابد
گم ، گرم
کلمه شاید همین جهنم باشد
با هیزمی از آغوش
که لذتی عظیم و وحشتناک
که بسوزد
بسوزاند
.
.
.
نمی شد نباشی.

داوود ملک زاده

حیفم می‌آید از مهرداد فلاح، با آن شعرهای درخشان در "دارم دوباره کلاغ می‌شوم". اگر کس دیگری به غیر از مهرداد فلاح این کارها را می‌کرد، می‌گفتم خب لابد توانایی‌ شاعری‌اش پایین است که آمده با این کارها می‌خواهد متفاوت بنماید. به هر حال، پیشینه‌ی او مرا به تفکر و تامل در کارهایی که می‌کند، وامی دارد؛ اگر چه ممکن است گاهی این تقلاها به جایی نرسد. به هر حال، حضور او در جمع شاعران جوان و حتا غیر جوان، غنیمتی ست در هر شرایطی...

مهر به ملک زاده

خوابیننده در مواجهه با این نوع شعر ، اگر بتواند لذت خوانش عادی گزاره ها را با لذت دیدن و خواندن متن بصری بیامیزد ، بی تردید بهره ی زیبایی شناسیک بیشتری خواهد برد تا این که آن ها را از هم تفکیک کند و جدا جدا بهشان بپردازد. بعد هم باید با تمام حس و وجودش و بدون پیش فرض ،خودش را به خواندیدنی بسپارد . این خیلی اهمیت دارد که خوابیننده، از پیچیدگی و نامانوس بودن کار دچار هراس و یا نومیدی نشود. خواندیدنی درش به روی هر کسی که کنجکاوی و ماجراجویی را در وجودش نکشته ،باز است .

حامد رحمتی

این گونه مواجه با اثر ، مرا از خود اثر دور می کند. گاهی این کارها با نظامی ساختارمند در ارتباط هستند که می توان شناختی عمیق از جهان پیرامون خود داشت. در ادامه، ما به شناخت این ارکان و عناصر وحدت دهنده ی یک تصویر ادبی احتیاج داریم و این ارکان با نشانه زدایی شما، گاه از تصورات من دور می شود؛ چون در این کارها ما با نشانه سر کارداریم و این نشانه، طبق قاعده به زبان تصویری شما طعنه خواهد زد. پس پسندیده است کمی به کد گشایی نشانه ها دقت کنیم.

معصومه مظفری

"من انسانم و هیچ جنبه انسانی از من دور نیست"(نیچه)
دارم انسان می شوم در این شعر.دارم به انسان بودنم ایمان می آورم . دارم به تمام انسان فکر می کنم. به آن چه همه ی ما را به هم پیوند می دهد. دارم پرسه می زنم در این شعر.
به قول فروید، این جنسیت ماست که ما را به هم وصل می کند.این که بخواهم شاعر باشم، نقاش باشم، فیلم ساز باشم و بگویم نه، هنر متعالی یعنی هنر بدون اروتیک، کار احمقانه ای کرده ام. هنر بدون جنبه های اروتیک و بدون جنسی گرایی، یعنی دقیقن آن جایی که از هنر دور می شوم. هنر چیزی نیست جز بروز جنبه های انسانی در بهترین نوع خودش. مگر می شود عاشق بود و تظاهرات عاشقانه نداشت؟! مگر می شود کسی را دوست بداری و در آغوشش نکشی؟! پس چرا به هنر که می رسم ، خود را انکار کنم؟ چرا جنبه های انسانی خود را فراموش کنم ؟ چرا بگویم بخشی از من نیست؟ چرا آن را در هاله ای گم کنم که مرا می آزارد؟ این که دارم خودم را فراموش می کنم، این که دارم مدام به خودم دروغ می گویم...

دارم به مهرداد فلاح نگاه می کنم و کارهای این دوره اش و مشخصن این کار. در هم تنیدگی رنگ ها/ رنگ های مذکر و مونث/ رنگ های شاد در کنار رنگ های سرد/ در هم تنیدگی واژگان/ واژه هایی که در هم پیچیده اند ، یکدیگر را در آغوش می کشند و فضای مبهم پس زمینه که حکایت از مبهم بودن این لذت دارد و این که هیچ کدام نمی دانیم چرا؟
و این که این حس ها ما را می سوزاند. "گم شدن در بغلی / به بغل کشیدن کسی" که عشق را می آورد/ که تنت را می سوزاند/ که وقتی در آغوشش می کشی، می سوزی/ سوختن/ شعله ور شدن چه حسی دارد وقتی در بغل می کشی کسی را که تنت را شعله ور می سازد و درهای دوزخ را به روی تان باز می کند و بفرما می زند و وارد می شوید.؟

 از این سوختن، مه - دودی ایجاد می شود که می پوشاند چشمانم را/ که نمی بینم چه می گذرد در این متن.فقط می دانم در این متن، "حالی که کلمه با کلمه می کند، زن با مرد و مرد با زن نمی کند". حتی مهرداد این لذت را دو طرفه می داند و می گوید زن با مرد/ مرد با زن. چیزی که همیشه در دنیای مرد سالار فراموش می شود.خوب می دانم حالی که کلمه با کلمه می کند، مهرداد با عاشقش نمی کند.

باران سپید

کلمه نزد خدا بود ... کلمه خدا بود!
وقتی کلمه شعله می کشد ( قرمز)، باید هم پس زمینه ی کار فلاح بسوزد ( قهوه ای کنگره دار زمینه).آتشی که کلمه می سوزاند، دستم را باز می گذارد تا این کار را آن طور که دلم می خواهد، ببینم و بخوانم:
گم شدن در آتشی
سوختن در بغل کسی
به بغل کشیدن بغلی
خاکستر این آتش را ببینید:
حالی که کلمه با کلمه می کند زن با مرد نمی کند.

مستان 

متن پس زمینه، از سوختن و هم آغوشی و یکتا شدن می گوید؛ مضمونی که همیشه دستمایه ی هنر بوده و خواهد بود  و می رفته که به هم آغوشی کلمات پیوند بخورد. ایده ای که این روزها دغدغه ی هواخوری است ؛ همان که وجه اختلاف این نوشته هاست با سایر اشعاری که همه جا می شنویم و اغلب لذت نمی بریم....اما به گمانم این بار پس زمینه، آن قدر بار احساسی قوی ای دارد که بر کلام و طرح سایه افکنده و در نتیجه، پیامی فراتر از یک لحظه ی عاشقانه ندارد و آن گونه که می بایست، به دنیای کلمات راه نیافته ...هر چند فضای دود آگین طرح، گویای التهاب کلماتی است که به آب و آتش می زنند و بی تاب شعر شدنند و من که بی تاب آتش بازی ام...

حسین مکی زاده

این شور غزل است وقتی به شوق آتشی در آغوشی باشد. اما مهرداد فلاح هوشمد تر از این است که این دام های معمول فراپیش شاعران را نبیند. او به کلمه می اندیشد... و کلمه چیست؟دکلمه ی مرد و زن را خوب در این حواشی آغوش آتشین می شنوم ... و سپس کلمه بر کلمه می افتد و می تند تا کلمه گوشتمند شود؟ : " و کلمه گوشتمند شد". چه قدر از این سطر انجیلی که تداعی می کنی، لذت می برم. کلمه گوشتمند شد. این همان رابطه ی متن و تن است... با همه ی ابهام های حاشیه ای که در مه انداخته ای... تا هم چنان فضاسازی شمالی ات را سیر کنیم؟! نه... این گنگی است... لال بودن است؟ دود است از سوختن؟... من در این مه مانده ام.
آن تکه پس زمینه ی قهوه ای و سبزت را بر نمی تابم... رنگی نیست که در این فضا بگنجد یا بگنجاند ذهن و چشم مرا ... خودم بستری سپید می طلبم!
زیباست... زیباست.

مهر

گم شدن در بغلی

به بغل کشیدن کسی

سوختن در بغل آتشی

..

..

..

عشق شاید خوانش  متنی باشد  نامش مهر - مریم ... 

 

+ mehrdad fallah ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٦/٧/٢٩

Powered by   :   Mehrdad Arefani