مرگ در لندن بر لندن! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

مرگ در لندن بر لندن!

سایت مهرداد فلاح - تیردادم من !

اوهام

میم حرف اول مرگ است،شاعر ولی حرف اول هیچ کلمه ای نیست.
وقتی سطرهای شعر در خیابان می افتند،دلم مثل یک تصادف غم انگیز است.هر حرفی که حرفی برای گفتن ندارد، می رود. هر حرفی که می ماند، نمی ماند از آن همه حروف رفته و مانده یکی هم این جا مانده که می گوید دلش را در وسط خیابان از دست داده است.
تیرداد ندیدم،تیرداد می بینم!

یاسر متاجی

همیشه نگاهم را بسط داده ام تا بتوانم همه ی حرکت ها و جریان ها را ببینم و هیچ تعصب خاصی نسبت به نحله و گروه خاصی نداشته باشم.از این روست که از شعر های شما به قدری لذت می برم که از بسیاری شعر های دیگر.اما چند سوال در مورد همین کار آخر : کلمات تا چه حد در این جا نقش دارند؟آیا این حرف، واژه و جمله نیست که بار اصلی انتقال مفهوم را به دوش می کشند؟آیا حرکت به سوی شعر- تصویر، یعنی حذف واژگان ؟اصولن اگر با واژگان بشود تصویری شکل داد،آیا این تصویر است که در ذهن می ماند یا واژه؟

مهر به متاجی

حرف ، کلمه و گزاره، خوب اگر ببینی، بر صفحه ی کاغذ که می آیند ، تصویرند ؛ سیاه و سفید یا رنگی، در ماهیت این موضوع خللی به وجود نمی آید . کاری که من در این شعر ها کرده ام ، شاید برجسته کردن این ویژگی باشد. اتفاق عجیبی در این زمینه نیفتاده. عجیب شاید آن باشد که این رفیقت توانسته سازمان دیداری شعر را از حالت منجمد شده در توالی ریاضی سطر ها برهاند. در این کار ها نمی شود از سطر اول ، دوم ، سوم و ... سخن گفت . به علاوه ، این جا چشم خوابیننده حرف اول را می زند ، نه سامان خطی از پیش تعیین شده توسط مولف ، در چینش سلسله مراتبی گزاره ها...

نه ، واژه این جا حضور کنش مند تری دارد و مگر در این شعر ها واژه نیست؟! و دیگر آن که ما در این شعر ها هم تصویر دیداری و گرافیکال داریم هم تصویر خیالی و ذهنی . برای رسیدن به این شعر ها ،چیزی از داشته های پیشین شعر کم نکرده ام.

معصومه مظفری

سخن راندن از برخی مفاهیم که خود بزرگ هستند و دارای تداعی های بسیار ، سخت است؛ مفاهیمی چون مرگ،زندگی، عشق و ...و برای این که شاعر بتواند خود و شعرش را از تداعی های موجود رهایی ببخشد، به یک چیز نیاز دارد و آن ذهنی درگیر و  خلاق است که بتواند تمام تداعی ها و پیش فرض ها را کنار بگذارد و جهانی نو را رو به روی دیدگان مخاطب قرار دهد؛ جهانی با همه ی عظمت ها، ترس ها و شکوه و زیبایی هایش.
در این شعر، فلاح توانسته با استفاده از هنر شاعری که آموخته و قلمی که دیگر کار خود را بلد است و ذهنی که با هر بار به دست گرفتن قلم و نوشتن به هیجان در می آید، دنیایی دیگرگون از مرگ بیافریند؛ دنیایی که به همان اندازه ی کلمه مرگ، مهیب و ترسناک است.

استفاده از رنگ سیاه در پس زمینه که تمام صفحه را می پوشاند، اشاره به سرنوشتی نامشخص دارد. این که آیا روشنی پس از مرگ هست یا نه؟ آیا دنیای دیگری هست یه نه؟ و شاید استفاده از رنگ زرد روی صفحه، می خواهد میل ناخودآگاه بشر را به جاودانه بودن و امید به این که دنیای دیگری هم هست، نشان  دهد؛ دنیای دیگری که در آن انسان به حیات جاودانه دست می یابد. این رنگ زرد روی زمینه سیاه، می تواند تداعی های دیگری هم داشته باشد: چون اعلام نفرت و انزجار از مرگ و نیست شدن.شکل کلمات و نحوه ی قرارگرفتن شان کنار هم، جالب است. کلمه کی و کجا؟ به صورت یک انسان در حال سقوط در آمده است که می تواند اشاره ای به نحوه ی مرگ تیرداد داشته باشد؛ سقوطی ناگهانی بر خیابان و بر صفحه سیاه کاغذ .

 علامت ها: علامت پرسش یا تعجب در کنار هر کلمه، کار را دو وجهی کرده است. از طرفی، دارد می پرسد که آیا واقعن این اتفاق افتاده است و گاه تعجب می کند از این پرسش و اتفاق و سرانجام، فلاح حرف خودش را می زند: شاعر نمی میرد.تیرداد؟ شاعر نیست.نشان از این دارد که در نظر مهرداد، شاعر هر چه بیشتر می میرد، شاعرتر است. در واقع شاعر هیچ گاه نمی میرد.
مرگ را دیدم در این صفحه. مهیب بود و عظیم که نشسته بود در این صفحه و به چشمانم زل زده بود. کی می رویم از این در بیرون؟ پس ِ این درگاهی که باز هم اگر در دیگری باز...

عاطفه صرفه جو

مواجه با این وهم سیاه، دلم را هری ریخت درون سینه ام : که این دالان های تو در توی تاریکِ کجا و کی، نفس را به شماره می اندازد ...در این دالان تو در تو ، به قعر اگر نیفتی، سیبی در آخرین نفس به تو هدیه می شود که بتوانی با آن سفر کنی تا آن سوی مرز آدمیت !

حسین مکی زاده

 با این اثر، نشان دادی که این دوره ی شاعری خویش را خلاف تصور بعضی ها، با تفنن و یا بازی و شوق و "هوس کار گرافیکی کردن"، چیزی که بعضی (دوستان!)به طعنه از آن یاد کردند، آغاز نکرده است.قضیه فرق کرده است. جدیت و پشتکار تو در ساختن آثاری دیدنی - شنیدنی که گاهی به مرز ارائه نوعی هنر متعهد نیز می رسد، قابل ستایش است و من این گونه آمیختگی هنرت را با زندگی می ستایم. تعهد یعنی همین که صناعت و خلاقیتت را با زندگی زیسته ات آمیخته ای. غریب ترین کارت را می بینم. سطری شعر ایرانی بر خیابانی در لندن. صدایی از سپیدی سکوت در غربت و تاریکی.

حسین دیلم کتولی

همه چیز مثل خبری که باورش مشکل است، ترسیم شده؛ تیردادی که با علامت سوال یا تعجب و بعد همه ی کی ها ،کجاها و این که همه چیز عمود می شود بر خاک متن، دارد فرو می ریزد و دو سوال که شکل دست های دعا ،رو به بالا باز شده. من در متن، ایرانی بودنم را جست و جو می کنم و خیابان لندن بدون نام تیرداد را عمود می کند برخاک...حک می شود این جنازه کنار افتاده و خیابان و تیرداد نوشته را حتا از خود صفحه که زمینه ی سیاه دارد، ترسناک تر و غمناک تر نشان داده...

عارف رمضانی

در کوچه پس کوچه های مه گرفته ی «فورست گیت » لندن ، شاعر!جسد پناهنده ای روی زمین است ؛ پلیس ها دور تا دورش جمعند.
برخی،چه بخواهند چه نخواهند ، سرنوشت محتوم شان «شاعر»بودن است.سال ها هم اگر خطی شعر نگویند، باز  شاعرند.تنها خودشان باشند کفایت می کند .زندگی شان شعر مجسم است و نیز مرگ شان .اصلن خود کلمه اند،خود جمله اند ،خود سطرند. اصلن خود شعرند .شاعران غم دارند .درد دارند .درد دیدن و ندیدن ؛درد گفتن و نگفتن ؛ درد بودن و نبودن.
جماعت ! شاعران غول های شیشه ای اند .برای شکستن شان زیاد به خود زحمت ندهید .شکستنی تر از این حرف هایند . آتشفشان های دردند.دردمندند.غمکاه اگر نیستید، غم افزایی ها را کم کنید .
تیرداد درد دارد .غم دارد . شعر دارد . جان اما، دیگر ندارد. شعر اما،دیگر تیرداد ندارد.

اعظم

جنازه ی تیرداد شاعر نیست؟!
تیرداد سطری شعر است که خیابانی در لندن دیوانه اش شد...
تیرداد ،این جا هوا پاییز است.این
جا هی خودمان را قورت می دهیم و می گوییم پرنده ها سردشان شده.
تیرداد،تیرداد نصری!چرا باورمان را به بازی کشیدی که این گونه مبهم به لندنی که ایرانی را بلعید ، خیره بمانیم؟تیرداد!کی بود که کجا رفتی و ...
تیرداد می گوید:
جسد پناهنده ای روی زمین است
پلیس ها دور تا دورش

 ثابتی

او را که مرده، نمی شناسم، اما باورش می کنم؛ چون شاعر بوده.
اما تو را که می شناسم و مرگ را و آن حفره ی خالی پر از زخم در سینه و آن صبح های تلخ یاد و خاطره هایی که به یمن دست های سرد خاک، بی حرکت و بهت زده در ذهن می ماسد تا به یک فریم عکاسی از زمان با هم بودن تبدیل شود.
رفتنش را پروازی مقدر کن به سمت سرزمینی که ما در آن همه یک خانه ی امن داریم و دوستی هایی که با پایان نفس تبدیل به هیچ ، هیچ کس نمی شود.

فریاد ناصری

سطری که از خیابان لندن بلند می شود/ و در سکته های ما حک می شود مدام/ این رنگ/ دام مرگ است / زرد بی حال هواست/ تیرداد الان کجاست؟چرا؟

مجید قبادیان سوادکوهی

تیرداد نصری رفت.نه، نرفته است که نرفته بود که همین حوالی بود
توی همین دنیایی که خودش ساخته بود که ساخته بودیمش که مرگ ندارد که لندن دارد که لندنش مرگ ندارد(که مرگ در لندن بر لندن!)دارد که لندنش تیرداد ندارد که لندنش تیرداد دارد که شعر داردکه شعرهایش تیرداد دارد که شعرهای تیرداد دارد که تیرداد در شعرهایش ادامه دارد ...

حسین تیموری

به طرز عجیبی در سیاهی متن و طرز نوشتن می روم و به چند جور خوانش می رسم؛ به چند جور رفتن. در نرفتنی که گاه مرا می گیرد و گاه رهایم می سازد . رها شدن در رهاشدنی که می بایست رفت؛ مثل رفتن های باز نگشته.

مینو نصرت

صبح الطلوع که شیون خبر در گوش گلویم پیچید ، به خانه ات آمدم، اما در نزدم. گفتم شاید خواب باشی. می خواستم بگویم برای تیرداد یک تابلو بنویس... و چه قدر این تابلو شبیه تیرداد شده است: چکاوکی افتاده بر خیابان های لندن،ولی هنوز می خواند. او تا ابد خواهد خواند با گلوی خودش و دوستانش . کاش تابلویی برای اندوه می کشیدی؛ اندوهی عمیق و بی انتها برای چکاوکی که آسمان را آبی می خواست ، ولی هوای لندن همیشه مه آلود بود و بال ها خیس و به هم چسبیده. تیرداد سطری شعر بود و هست چسبیده بر خیابان لندن و کوچه ی کرور ها دل بی قراری که هر گز گمان نمی برد او رفته است ... هرگز!

معصومه مظفری

درست آن سوی خیابانی هستی که به دروازه ای ختم نمی شود.دری به رویت و برایت باز نمی شود.می کوبی بر در.باز کنید.راهی به آسمان نشانم بدهید.راهی که مرا به دستان تنهای شب نسپارد.دستم را بگیر.مرا از این تاریکی بیرون بیاور.نمی خواهم رنگ ها مرا انکار کنند.نمی خواهم برای این که بدانی کجا هستم ، مرا به نامی صدا بزنی که نمی شناسمش.می دانم نمی توان بیرون آمد از این در.می دانم وقت آن رسیده که این جا باشم ؛ تنها، سرد ، بی رنگ.مرگ ساده ترین و واقعی ترین اتفاق دنیای ماست.

تینا پیر سرایی

این شعر نزدیکی زیادی با حال و هوای این روزهایم دارد یا این که این روزها زمان بیشتری را صرف فضای مجازی می کنم؟یا هر چیز دیگر ، چه فرق می کند؟می دانم که این روزها شعر های فلاح را بهتر می فهمم.دارم به این باور می رسم که فلاح نیاز زمان را خیلی خوب تشخیص می دهد و نیاز همین دیروز را که همه از هم می پرسیدیم (مرگ تیرداد در غربت)صحت دارد؟"کی؟کجا؟"دیروز با ناباوری داشتم دنبال اطلاعات بیشتری در مورد این خبر می گشتم که به این جا رسیدم.راحت شدم.هر چیزی که لازم داشتم ، این جا بود.اطمینان از صحت خبر،تعجب،تاسف،مرگ،غم غم غم ...،سنگ قبر،گل زرد.یک تشییع جنازه ی باشکوه.این" کی؟و کجا؟"با آن شیب مرگبارشان، دارند مرا به ته گور می کشند.بوی مرگ را می شنوم.

ابوالفضل حسنی

این روایت است یا تیرداد است؟! این دراز گوش عزراییل است یا دانه دانه زنجیر است؟! نه، هفت مقدس است. این رنگ است یا کلمه ؟! این شک است یا یقین ...؟!

 مهر به تیرداد

حالا که رفته ای

نزدیک تر شده ای

نزدیک تر شده ایم

 

 تیرداد به قلم خودش

هفت سال اول را معلم بودم
۲۴ بعد را:
شاگرد مکانیک
جورابفروش کنار خیابان
ظرفشوی رستوران

راننده پیتزا فروشی
کارمند تعاونی دانشگاه
پرواز دهنده کبوترهام
بیکار
عضو انجمن شعر

نقاش ساختمان
دلال پاکت و کیسه نایلونی
سیگار فروش کنار صبح تا ساعت ۴ میدان

مغازه‌دار
سیاسی
فراری دهنده
فراری
حیرت‌زده سرگذشت «هاید پارک» لندن

خیابان به خیابان
شهر به شهر
قاره به قاره

زندگی مرا فرستاد.
به آدرس عوضی.

 

+ mehrdad fallah ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٦/۸/۸

Powered by   :   Mehrdad Arefani