روشنانگی - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

روشنانگی

 

سایت مهرداد فلاح-انفجار  ِ پسر خاله در هیروشیمای کلاه قرمزی !

حسین طوافی

ارتباط اجزای شعر در واحد کلمه (در اثر شما واحد شعر کلمه است ،نه جمله )با نحوه ی نگارش آن ها در متن گرافیک، بسیار قابل توجه است . به نظرم کلمات در مواجهه با گرافیک، این بار بیشتر از دفعات قبل هویت مند و مستقل اند . کلمات در جایی که باید به هم می رسند و در واقع شاهد برش معنا هستیم .این برش در فرم کلمه روی داده و در کلیت اثر به برشی در مفاهیم تبدیل شده است .
اما یک مسئله بدون جواب می ماند (یا حداقل من جوابی نگرفته ام از خواندن و دیدن نقاشعر ها). همه ی ما می دانیم که یکی از مهم ترین اهداف ادبیات و هنر، التذاذ مخاطب است  و دیگری استفهام برانگیز بودن و سه دیگر ، داشتن نمودی از جان طبیعت . نقاشعر ها (تا آن جا که من دیده ام و البته من همه ی آن ها را ندیده و نخوانده ام ) از امتیاز های دوم و سوم برخوردارند، ولی اولین مشخصه -لذت بخشی -در آن ها کم تر مورد توجه قرار گرفته است .
حال این مسئله آیا باید در پروسه ای از زمان حل شود یا با توجه به پشتوانه ای که این ژانر در مواجهه با نقاشی (گرافیک یا سایر هنرهای بصری...)و هم چنین با شعر دارد -که از کلمات بهره می برد -باید به تعریفی دیگرگونه از التذاذ برسیم ؟

مهر به طوافی

بله، باید به تعریف تازه ای از لذت بری شعری برسیم در خوابینشگریِ خواندیدنی . نخست با غرابتش خو می گیریم و سپس به مغازله می آغازیم . این جا قلمرو فرصت هاست . خواندیدنی نشان داد که می شود از نشانه های نوشتاری و کلامی ، هم چون نشانه های زبان دیداری کار کشید و بر عکس ، از موتیف های بصری در جایگاه نشانه های کلامی.می دانیم که زبان در تعریف گسترده اش ، شامل هر دستگاهی می شود که بر رابطه ی دال و مدلولی نشانه ها استوار است. بنابراین تعریف ، دیگر نمی توان زبان را فقط در انحصار کلام دانست.

خواندیدنی نوعی سفر به سرچشمه های زبان است و گاهی در این سفر ، به غار هایی می رسیم که می گویند انسان های نخستین ، بر دیوار های آن روایتی از چیرگی بر شکار رسم کرده اند؛ روایتی داستانی بر اساس نشانه های یک زبان دیداری. گاهی  چنان کودک می شوم در زمان خلق خواندیدنی که انگاری جز غریزه و بازیگوشی ، چیزی دست و پایم را به حرکت در نمی آورد .

 از سویی،اگر خواندیدنی را هم چون یک تابلو نقاشی در نظر بگیریم،آن وقت می توان مدعی شد که تیشه به ریشه ی روایت شعری زده ایم!به این معنا که چون گزاره ها در جایگاه پلکانی و سطری ننشسته اند و اول و دومی در کار نیست،خوابیننده می تواند از هر کجا که دلش خواست، شروع کند.در اصل ، هر جای این نوع شعر را می شود مرکز در نظر گرفت و به این ترتیب،دیگر مرکزی در کار نخواهد بود. خواندیدنی شعری مرکز زدایی شده است.

حسین طوافی

 مهم  این است که معیار های این زیبایی شناسی نوین یا قرائت جدید از زیبایی چیستند . این نوع از زیبایی شناسی چه گونه و با استفاده از چه فرمی، از پیوند کلام و تصویر بهره می برد.فرصت ها برای چه نوع از آفرینش ادبی ایجاد می شوند و اصلن اصالتی دارند (یعنی ارتباط شان با زیبایی شناسی دو هنر تصویری و عینی -حال با هر بن مایه ی ذهنی هم شده -و یک هنر ذاتن ذهنی -شعر-چه گونه از چه نوع ارتباط است )؟ بحث بر سر وجود و یا عدم وجود نقاشعر ها نیست، بلکه بر سر این است که این ژانر هنری جدیدالاحیا، از چه انگاره های ذهنی یا عینی ای برخودار است و این توانش آیا قدرت کنش دارد یا نه؟مثلن در شعر مدور یا مشجر در ادب کهن پارسی، با توجه به تلفیق سحر انگیز کلام با تصویر، ارتباطی جهان شناختی و شناخت شناختی از نوع تفسیر پذیر آن ایجاد نمی شد .یعنی کلام جدا از تصویر هم معنی مستقلی داشت و تصویر که حاصل کلام بود، می توانست با هرچیز دیگری غیر از کلمات نیز ایجاد شود . تنها چیزی که التذاذ را در این گونه از شعر کهن پارسی ایجاد می کند (از نظر ما امروزی ها) نستالوژی کهن الگوهایی ست که در گذشته و حافظه ی تاریخی ما جامانده است . هنر خوشنویسی ما بازمانده ی همین کاربرد است .دیگر ژانر ادبی نیست ، بلکه خود یک هنر مستقل محسوب می شود و شعر جزیی از آن است و نه تمام زیبایی شناسی و شم جهان شناسی آن .

مهر به طوافی

بگذار بگویم: باید تا حالا متوجه می شدی که خواندیدنی ها ، چاره ای جز این که با همین قیافه به دنیا سلام بگویند، نداشته اند. این ها بهترین بازیگوشی های منند و من با این کار ها این فرصت را یافته ام که بار دیگر از خواندن شعر مهرداد فلاح حال کنم و تازه شوم. این شعر ها عاطفی بودن را به طرز تازه ای نشان می دهند. نمی شود خرده گرفت که این ها برانگیختگی ندارند. من پی ابداع کردن راه و رسم تازه ای نبودم. چه کنم که شعر همیشه می خواهد تر و تازه باشد!؟

معصومه مظفری

دست مریزاد! توانستی به راحتی جواب آن هایی را بدهی که می گفتند بدون رنگ این کارها دیده نمی شود و هویتی ندارد و این کارها اگر قرار باشد بدون رنگ چاپ شود، هیچ مفهومی ندارد. این جا  رنگ ها همه سیاه و سفید است، ولی تاثیرگذاری متن بی نظیر...
در نگاه اول وقتی کار را دیدم، انگار چیزی در من فرو ریخت. حسی غریب و بعد از مدت ها با دیدن یک شعر تکان خوردم و حس تکراری بودن به من دست نداد. فکر نکردم دارم تکرار می شوم، تکرار می کنم و تکرار می کنی...انگار داشت در متن، ستاره ی دنباله دار می بارید و بار دیگر که نگاه کردم، یاد تیتراژ فیلم "بزرگراه گم شده" ی لینچ افتادم ؛ به سرعت رد شدن خطوط سفید بین جاده که از جلوی چشم می گذشت. بار سوم که به کار نگاه کردم، یاد بارش برساوشی افتادم ؛ لحظه ای که شهاب سنگ ها بی وقفه بر زمین می بارند و به اعتقاد عامه، هر آرزویی در آن لحظه برآورده می شود و امروز که خواستم روی کار بنویسم و دوباره به کار نگاه کردم، یاد فرو افتادن ستاره افتادم ؛ زمانی که دیگر برای زندگی اش دیر می شود و فرو می افتد...

مولف در این متن، قدرت خود را در ادبیات فولکلور و کلاسیک ایران نشان داده است که می توان موارد زیر را برایش مثال زد:
1- استفاده از آرایه های ادبی چون جناس ، موسیقی حروف ، تناسب و رعایت موسیقی شعر در کار و ... : "درازش" و "رازش" در سطر اول (جناس) / "بمبی با" ، "بمبی با بوم" ، "بمبی بود" که آرایه ی موسیقی حروف در آن دیده می شود و ...
2- استفاده از زبان کوچه و بازار: "کوچولو" ، "موچولو" یا پاچه ورچیدن...
او به خوبی نشان می دهد که زبان را می شناسد. جایی در یک سطر ما می توانیم آن را با دو خوانش بخوانیم : "کوچولوی دریاچه پاچه که ور می چیند" / "کوچولو، دریا چه پاچه ور می چیند" که به کوچولو می گوید دریا پاچه ور می چیند. این دو نوع خوانش، دو تداعی مختلف و دو معنی متفاوت را به ذهن متبادر می کند...
در سطر دوم انگار دریا با تمام سخاوتش دچار نوعی غرور و خودخواهی شده و چون زنی که از زیبایی اش غره است، پاچه ور می چیند برای کوچولویی که پای آبدار درازش را می کشد و البته رازش را ...

در سطر دیگر می گوید : " موچولوی خفته در دل حباب " که هم یادآور دودی است که چون حبابی بزرگ از منفجر شدن بمب اتم تولید می شود و هم یادآور حباب هایی که بر ساحل دریا از برخورد امواج بر ساحل ایجاد می شود و به نوعی به موچولو گفتن که تمام این آرامش چون خفتن در دل حباب است؛ زود گذر و فانی . آرامش انسان همیشه بدین صورت است. تا بیاید آن را با تمام وجود احساس کند، حباب می ترکد و او با واقعیت ها رو به رو می شود . دنیای ترس آور و سرد...
" از بمب اتم هم شلوغ تر توی سرم بمبی با بوم " که مرا یاد نقاشی بزرگ " هیروشیما این جاست " می اندازد که بمب اتم را در حالت انفجار نشان می دهد و شلوغی و در هم بودگی و آشفتگی که می تواند از درهم ریختگی و آشفته بودن ذهن شاعر  نشان  داشته باشد یا به نوعی به مخاطب نشان می دهد که ذهن شاعر از دانایی و شعور و دانستگی در حال انفجار است.
شاید هم شاعر دارد توی سرش طرح یک بمب می کشد برای نابود کردن و دوباره ساختن؛ چرا که شاعران تنها کسانی هستند که می توانند به همان راحتی که می سازند، تخریب کنند، آن هم دوباره ، دوباره و چند باره ...

این کار دارای طیف رنگ های دودی ، خاکستری و سفید و سیاه است. طیف رنگ هایی که به شما اجازه ی هیچ نوع جبهه گیری  نمی دهد. رنگ هایی بینابین که حد واسط همه چیز است و در واقع ارجاع به ناخودآگاه شاعری دارد که همه چیز را نسبی می داند؛ همه چیز را. تاکید می کنم همه چیز را...
در من چیزی فرو ریخت وقتی کار را دیدم؛ چون فرو افتادن ستاره ای از آسمان . باورم نیست که زندگی در حباب آن قدر ها هم زیبا باشد؛ چرا که به یک باره در دنیایم چیزی فرو می ریزد و انگشتانم قبل از این که صورتم را لمس کند، با خاک می آمیزد . قبل از این که بتواند توی سرم نقشی از هر چیزی بکشد...دستانم برای رسیدن به کلماتت ناتوان است. مهلت بده شاعر. مهلت بده ! کمی اجازه بده تا دستانم کارت را دوباره و چند باره لمس کند...

حسین مکی زاده

خواندیدنی هایت در این روزهای داغ، "رزق روح"ام شده است. بحث آن چنان گسترده است که می هراسم گاهی. از تصویر تا معماری و طرح تا چینش سطرها و فرم های گرافیکی گاه تکرار شونده در چند اثر تا این که اساسن این صداها، آواهایی در هم تنیده از روزمره های شاعر که می شنود از اطراف یا با خود زمزمه می کند تا به زعم شاعرش از ترکیب سطرها یک شعر نوشته ، چند شعر برداشت شود...

آن کلاغ ِ شده در دهه ی هفتاد با متن های صدا دارش، همه امکانات شعر کاغدی را به خوبی مصرف کرد. قارقارش حتی فونت ها را تغییر داد! و صدای همه را برانگیخت. آن گاه شاعران زیادی از این شگرد سود جستند.آن قدر که آواها در هم آمیخت و برج بابل فرو ریخت! دیگر چه؟! برای آن کلاغ چاره ای نبود جز آن که یا فراز برج کهنه را ترک کند و آن همه را به همان دهه  بسپارد یا در نوشدگی هایش،به شکستن مرز برسد و چهره نو کند.

مهرداد فلاح

در باب چرا رسیدنم به خواندیدنی ها

 چرا که برخی می گویند گفتن نمی تواند فلانی !

ا

 "شعر پیشرو " ، " شعر رادیکال " ، " شعر متفاوت " ،" شعر دیگر " و ... این نام ها که بار ها در نوشته های از شعر  و درباره ی شعر این سال های ما تکرار شده ، چه می خواهد بگوید با ما ؟

آیا این میل به نام گذاری، فقط به دوره ی ما منحصر می شود و این که شعر فارسی در یکی دو دهه ی گذشته ، ماجراهای بسیاری را پشت سر گذاشته و درگیر مرز شکنی و نوجویی بوده ، زمینه ساز برآمدن این برچسب های متعدد بوده ؟ من می گویم آری و نه. دم و دنباله ی درازتری هم دارد این بازی.

مگر نه این که بیش از هزار سال پیش، فرخی سیستانی چنین گفته : سخن نو آر که نو را حلاوتی ست دگر ! و از یادمان نمی رود که شعر امروز فارسی ، فرزند خلفِ ناخلف ترین شاعر ایرانی ، نیما یوشیج است.

من می گویم شعر خلاق ، یک فرآورده ی "گسسته پیوسته" است.گسستگی دارد از آن چه پیش از آن بوده به نام شعر  .چراکه ظاهر و باطنش نو شده. پیوستگی دارد به شعری که از بطن آن سر برآورده . می گوید : تازه ام ! و این تازگی را در آینه ای اعلام می کند که همانا شعر مرسوم می شود خواندش . مقیاس این ادعا ، فرق بین این و آن است دیگر . تازه باید با کهنه سنجیده شود .

کهنگی در شعر البته از لونی دیگر است . شعر خوب کهنه هرگز نمی شود . کنار گذاشتنی نیست . پیر می شود ،ولی نمی میرد. در هنر هیچ اثری اثر دیگر را تصرف نمی کند . اما نمی شود که شعر امروز شبیه شعر دیروز باشد . قیافه عوض می کند شعر در هر دوره و سیاقَِ زیستنش هم جور دیگری می شود . این ها همه بدیهی است . عجیب وقتی است که ناگهان چنان ریخت غریبی به خود می گیرد شعر که در برخورد های اول به تردید می افتیم در شعر نامیدنش. این جاست که غوغا به پا می شود و شعر ما در دهه ای که پشت سر گذاشته، از این غوغاها کم نداشته...

نونویسی به گمان من دلبخواهی نیست . نمی شود اراده کرد و یا خواب نما شد و کبوتری از آستینِ شعبده پر داد. هزار دست در کار است این جا . زمانه باید بخواهد و زندگی فرمان دهد . از کوزه ای که مولف ، همان تراود که در اوست و او گاهی که شاعر می شود، تن هاست نه یک تن .

پیش خیلی آمده که شعر در دوره ای هیچ موجی ،توفانی به خود نگرفته. چرا ؟ آیا هرچه شاعر که در آن دوره ،نازا و سترون بوده؟ آیا میل کسی به سویی نرفته اصلن که نو بخواهد؟من می گویم چرا ،ولی همان هزار دست این جا بی کار بوده لابد که کارستانی پیش نیامده در شعر.

 می لرزندبرخی همیشه

 برخی همیشه شلوغند

همیشه برخی بر می گردند .

شیپور می گوید : مرز ها را برای شکستن کشیده اند...!

منی که این ها را می نویسد این جا ، خودش هم می داند که اهل خطر است در شعر. خطرگران خطه ی شعر ،هماره گرمِِِ شکستن مرزهایند . نرم نوشتاری و فرم دیداری شعر نو که شود ، لاجرم پای نام تازه پیش کشیده می شود . نام البته که قاب است و قاب هم هی ... خوب که نیست . شعری که توی قاب برود، درآوردنش از قاب ( نام ) مصیبت است .شاعر خلاق و خطر پذیر ،از قاب می گریزد.

عیب بزرگ منتقدان کله گنده ی دهه ی 40 این بود که شاعر را سیخ می زدند برای رسیدن به زبان خاص در شعر. شاعر صاحب سبک ، شکی نیست که زبان ساز و زبان باز است . زبان توی شعر چنین شاعری دهان است و شاعر از دهان زبان است که فواره می زند. شکی نیست! ولی چه سود که شاعران بزرگ پشت سر، همه در دام خودشان افتادند. بیشر می گویم.

 شاعر مگر آدم نیست ؟

 آدم مگر همیشه یک جور است؟

من 20 ساله با من 40 ساله فرقی نمی کند؟

باورم چنین است که شاعر در هردوره ی شعری اش، اگر که سبک و زبان و بیانش عوض نشود ، مرده است . مثال دلخواهم در این زمینه ( گیرم که نقاش ) ، پابلو پیکاسوست : هنرمندی چند سبکه و چند چهره!

طبیعی نیست که مهرداد فلاح ( مثلن )، امروز همان جور شعر بگوید که ده سال پیش . من می گویم اگر شاعر از این کتاب تا آن کتابش ، سبکش را نتواند نو کند ، دیگر شایسته ی این نیست که او را پیشرو یا متفاوت نویس یا رادیکال یا ... بنامیم. کسی را که در جاپای دیروزش درجا می زند امروز ، چه گونه می شود "پیشرو" خواند؟! شاعری را که زمانی "دیگرنویسی" می کرد و حالا دارد از دست خودش "رونویسی" می کند ،انصاف است که پرچمدار بخوانیم؟!بگذریم از آن کسان که همان "تک سبک" شان را هم نتوانستند ثبت کنند و آن دیگر کسان که شعرشان هیچ جلا و جرقه ای ندارد و دادشان بلند : ...  شاخ دارم به هوا!

 و نکته ای دیگر: شدنی ست آیا نو شود چیزی ،قیافه اش ولی نو نشود ؟ می شود ؟!

 نام تازه اگر خواهی ،جان و جمال تازه بیاور شاعر!

 

۲

 کلاغ که قار قارش را پر از دهان من داد ، پر به جایی کشیدم که جایی نبود: به مغاکی که خودم!

 بازی بامزه ی لحن ها و صدا ها و دهان ها در دارم دوباره کلاغ می شوم ،آن قدر جذبه داشت که تا همیشه ی یک شاعر را برای خودش بردارد. من یکی ولی اهل آشنا نیستم زیاد! شعر را با مچ گیری اش بیشتر دوست دارم تا با ناز و نوازشش. همین که بر می گشتم به آشنا ، دلم برای غریبه غنج می زد. غریبه البته که ترس دارد و ترس البته که قند!

قند خواهی من تمامی ندارد انگار!

 برگشتم به خودم و از خودم در آمد با شاخ و دم و سمی که ... داشتم خانه تکانی می کردم یا خانه خرابی؟ نمی دانم .

در کلاغ... شاید بیرونی تر و طناز تر بودم و اندککی ترش و تلخ شاید توی از خودم.این جا درونی تر و شاید هم ... من یکی در شعر از خودم ،جاپایی از چهار دهان و یک نگاه می بینم. تو چی؟

 سویه های هستی شناسیک و تاکید بر چه و چه گونه و چرا و چه طور، به ویژه در بخش دوم کتاب چهار دهان و ... نمود زیر پوستی تری در از خودم دارد انگار. چند صدایی و مرکز گریزی و تخریب – ساختی که نخست در شعر بلند چهار دهان و یک نگاه اتفاق افتاد ، این جا نیز هست ، ولی آغشته به رعشه ها و تیک های عصبی !

در از خودم بود که معجزه ی برش خور بودن زبان فارسی را دریافتم. برخی گزاره های این کتاب که قیافه ی یک گزاره ی نرمال را دارند ، خیلی آبزیرکاه تر از این که هستند،هستند. دو – سه تا جمله جوری به هم گره خورده اند در یک جمله که آدم فقط می تواند همزاد کلاسیکش را در سعدی بجوید . در برخی شعر های همین کتاب بود که چشمم رو به دریچه ی تازه تری هم باز شد. ناگهانی حضور کمانه (پرانتز) ها در نقش هایی نامعمول،گزاره ها را چاق و چله تر می کرد  و می شد بانخواندن کلمه یا جمله ی در کمانه ، گزاره ی مادر را به سویی دیگر برد . گاه این جمله های به ظاهر معترضه ، تاکید های طنز آمیزی داشتند و حتا در جاهایی می شد این ها را واژه ها و ادات عاطفی دانست...

باری !

دوست من در چه کاری؟

شکاری ؟

من در دارم دوباره کلاغ می شوم ، از فعل ها در نقش پاشنه و پاگرد و مفصل سوء استفاده ها کرده ام که حاصلش گزاره هایی جوان ، پویا و پرحرکت و از لحاظ موسیقایی تند و تپنده است. این شیطانک زبانی در کتاب از خودم ، همتای دیگری پیدا کرد که می شود آن ها را یک دو قلوی ناقلا ی زبانی هم نامید.

حذف های بی قرینه ی لفظی یا معنوی در آخر گزاره ها هم گاهی همان نقش را بازی می کند. این حذف ها ( من می گویم : حذف به قرینه ی منوی! ) سبب شده است کلماتی در جایگاه موسیقایی قافیه بنشیند که اصلن قیافه ی قافیه ندارد!

خب ، آقا کلاغه خیلی شلوغ کرد و این وسط ، یواشکی پنیر از خودم را قاپید و یک لقمه ی چپ کرد. نوش جانش!قار قار کلاغ حرف ها برانگیخت در اهل شعر و وقتی نوبت از خودم شد ، چو افتاده بود که فلاح جذام دارد و هر که به شعرش بزند انگشت ، بو می گیرد دستش !

اما آن چه حالا در این کار ها می بینید ، در کتاب بعدی ام ( اولین کارم در دهه ی 80) بریم هواخوری ریشه دارد . بریم هواخوری شش شعر بلند و چند شعر کوتاه در بغلش دارد که هم در شعر روایی فارسی حرف های دیگری برای گفتن دارد هم در قلمرو شعر کالیگراف.

این جا علاوه بر کمانه ها ، فلش ها هم ( به ویژه در شعر ارگ م(جنو)ن ) در کار معنا زایی اند. فلش ها گاه دم  و دنباله ی کمانه هاست  و همان نقش را هم بر دوش می گیرد و گاه هادی نگاه خواننده  می شود به بندی دیگر از شعر . این دم را اگر بگیری ،می رسی به جایی ، جاهایی که نگو و نپرس!

خلاصه، این طور ها بود که دیدم می شود یک شعر نوشت و چند شعر برداشت! نه مگر هرگزاره ی شعری ، فراروی از گزاره ی تک منظوره ی عادی ست؟ و هر چه از تک به چند ، بیشتر شعریم؟ پس هر امکانی که پای رسیدن ما را به چند، توان تازه ای دهد ، خوش امکانی ست .

و اسبی که چارپاست دیدم که دارد هزارپا می شود انگار. و ترس برم داشت. ترس که برم داشت ، دیدم که قندآلوده ام تمام! و این رمیده برم داشت یکسره. دیدم شعری مرا می سراید که نمی شناسمش اصلن.

هیجان آمد 

 هر چه کودکانه را برداشت 

 ریخت از سرسره ها پایین!

دیگر دیگری شده بودم . غریبه بودم همه! فرم های زبان ساخته آمد به سراغم و سراغم  را مگر از زبان بپرسید.

بپرسید!

ببینید!

بگویید!

بشنوید!

بخوانید!

خواندیشنیدنی ام من !

***

دوستان!

بحث از چیستی خواندیدنی ها را بردم به وبلاگ دیگرم در بلاگفا(بزنامه):http://mehrdadfallah.blogfa.com/

 

+ mehrdad fallah ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٦/٩/۱۳

Powered by   :   Mehrdad Arefani