هان ای دل عبرت بین ( دیدم که حفره دارد نگاهم می کند ) ! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

هان ای دل عبرت بین ( دیدم که حفره دارد نگاهم می کند ) !

 

سایت مهرداد فلاح - آسمان بار  ِ امانت نتوانست کشید ! 

فایل های صوتی شب مهرداد فلاح در پالتالک

با حضور مهرداد عارفانی ،علی عبدالرضایی ، پرهام شهرجردی و زیبا کرباسی

http://www.jazma.org/fallah/paltalk.htm

مستان

این طرح چند وجهی است و به گمانم از زوایای متفاوتی قابل بررسی است. از آن هاست که باز به وجدم آورد .اولین وجهی که از خواننده دلربایی می کند ، اصالت ریشه هاست که از شاخه ها برجسته تر به چشم می آیند و این به کار هویت می بخشد؛ همان گونه که ندیده حدس زده بودم.این کار یک مانیفست است و یک نگاه تازه به داستان برگ و پاییز ، درخت و بهار. شاخه هایی که بی ریشه معنایی ندارند و ترکیب رنگی که هر چه از ریشه به شاخه ها نزدیک تر ، از روشنایی و وضوح دورتر می شود ...

 وجه دیگر کار، از متن استنباط می شود که سرنوشتی تازه برای برگ هایی متصور می شود که دلبرانه از درخت دوری می گزینند تا تشنگی اش را نظاره کنند و باز خرامان بهاری تازه را رقم زنند .

علی حسن زاده

مخاطب بیشتر شنیده است که در پاییز ، برگ های درختان می ریزد،اما پس از خواندیدن این خواندیدنی، این سوال برایش پیش می آید که آیا درخت، خود برگ هایش را رها می کند یا برگ ها درخت را رها می کنند( و جدا از این خواندیدنی، در واقعیت هم این سوال برایش به وجود می آید)؟ و این خوب است؛ چون مخاطب دچار تعلیق و حس ندانستن می شود و همین وادارش می کند که به خواندیدنِ ادامه ی این خواندیدنی بپردازد و به پاسخ دست یابد: "نظر به همین درخت که برگ ها عجالتن او را رها کرده اند..."
این اثر از یک اتفاق پیش پا افتاده، آشنایی زدایی می کند و این اتفاق پیش افتاده، همان دانستگی است.  این اثر پاسخی  در برابر مخاطب قرار می دهد که خود سوال دیگری را مطرح می کند و به مخاطب مغرور هنر، رو دست می زند و می گوید: همیشه آن جور که تو فکر می کنی، نیست.

نیلوفر اعتمادی

چه قدر بدم می آید وقتی چیزی را درست می فهمم و چیزی را درست نمی فهمم و چیزی را درست می فهمم و نمی خواهم درست بفهمم و چیزی را درست نمی فهمم و می خواهم درست بفهمم !این کار هم، این درخت موذی خط خطی بی ریخت هم یکی از همان بدم می آید هاست که این قدر دوستش دارم که اصلن نمی خواهم در موردش حرف بزنم !
با حرف های نیما تا حد زیادی موافقم و با حرف های خودم که دلم نمی خواهد بگویم، اصلن موافق نیستم ! چون این رنگ زرد کم رنگ و پر رنگ، کلی حرف برای گفتن دارد و شاخه های لختش که من را یاد دندریت های نورون های رابط می اندازد( البته کمی شلوغ ترش)...و این که مثلن چرا تصمیم گرفتی این تکه شعر را با این فونت بنویسی وقتی ریشه های این درخت ( که به نظر من اصلن هم شبیه درخت نیست) داد می زند که فونت کامران می خواهم !

و این ها همه یعنی معنی... یعنی این که بابا بشین ( بتمرگ، بفرما...) سر جات و فقط نگاه کن؛ چون باید بفهمی و وقتی نمی تونی بفهمی، باید نفهمی و وقتی می تونی بفهمی، خوب بفهم. هر چند می دونم هیچ وقت درست نمی فهمی ...!
راستش من بیشتر سر واژه ی "نظر" گیر کرده ام !انگار عمدی درکار بوده که نظر... و بعد فعل ماضی نقلی و ...می بینی چه قدر کار دارد و چه قدر حرف می شود زد !؟ اولین بارم است که این جا...ولی به گمانم این ریشه ها دست از سر گلدان خالی ذهن من بر نمی دارند و تا عمق شیره ی جانش را می کشند...راستی، دلم می خواهد، ولی نمی پرسم برای چه ریشه ها و شاخه ها را پر از حفره های خالی میکروسکوپی کرده ای؟ چون انگار این حفره ها چشم دارند و نگاهم می...!

مهر به نیلوفر

ها! چنین است و کامران رفیق تر است با کار. در باز آفرینی این خواندیدنی تردید نکردم و حال ، بافته تر می نماید .

نسترن

آفرین مهر ! این همان چیزی ست که منتظرش بودم ؛ همان خلق کردنی که می خواستم در خواندیدنی ببینم. این جا دیگر از آن بازی های مستاصل کلمه با خودش خبری نیست. فرم، شکل و ابژه خودش را هنرمندانه کرده است. تصویر درخت و ریشه ی خشکیده اش در عین سادگی، گویا و شاعرانه است. خودش سراپا شعری کامل است. هر چه در کلمه نیست،از خشک سالی و انتظار و باران و سستی و ...هر چه نخواندنی است، در این تصویر دیدنی است. این است که می شود خواندیدنی .

بهار

این تصویرمی تواند معنایی متفاوت از آن چه  در نوشته می بینیم، داشته باشد؛ یعنی سخت کوشیدن و ریشه دواندن تا به بر و بالا رسیدن در مقابل عمر زیاد و میوه ی اندک .هر تصویر و اثری می تواند معنایی جدای مقصود هنرمند داشته باشد؛ البته اگر هنرمند به آن جهت ندهد.  هر کس خط ها و رنگ ها را با تجارب شخصی و آگاهی خودش تعبیر می کند؛ حتی نقش ژن را هم نباید فراموش کرد .

شمعدانی

درختی که نیمش در آسمان و نیم دیگرش در زمین است. از آسمان باران طلب می کند و تا به لب تشنه ی ریشه هایش برساند و ریشه با هر توان که در بازو دارد ، آب به شاخه ها و... این چرخه می چرخد و می چرخد و ... تا چرخ و فلک بچرخد ؟ این تصویر پر از واژه های شاعرانه است ، اما چه گونه باید چیدشان؟!

نیما

آیا برای مهرداد فلاح باید سنگ قبر سفارش داد؟کاش که نه...
از سه نگاه متفاوت می توان به این اثر نگاه کرد.
اول نگاه روان شناختی:بی شک فلاح دیگر جوان نیست.این عینیتی است که برای فهمش نیاز به شناخت خود او نیست.همان طور که در نقد قبلی گفتم ، آثار اخیر مهرداد بی شک از نزدیک ترین کارهای شعری به آن چه است که از آن به بحران میان سالی یاد می کنند؛در آثار میانه راه پینک فلوید و کارهای اواخر "اتوبوس پیر" براتیگان و "مرد بی وطن" ونه گوت و هم چنین در کارهای آلن پو و همت و همه آثار چندلر مانند "درد مختصر" و چند داستان از ریموند کارور "در کلیسای جامع" و "عشق سال های وبا" از گابریل گارسیا مارکز . هم چنین فیلم سازان موفقی مثل جیم جارموش، مثلن در brocken flowers و یا before sun set اثر ماندگار Richrd Linklater ، این موضوع دیده می شود(جالب این که جز نمونه هایی اندک از زویا پیرزاد و چهلتن و چند کار کوتاه از گلشیری و دولت آبادی و نمونه هایی محدود از معروفی در "دریاروندگان جزایر آبی تر"، در ادبیات ایران نمونه های موفق از این موضوع نداریم و مثلن کیمیایی همان چیزی را می سازد که در 25 سالگی ایده آلش بوده! این جاست که من مهرداد را خیلی دوست دارم).یعنی فهم این که ایده آل گرایی ذهنی و عملی تمام شده و باید واقعیت ها را دید؛ هرچند نتوان برای شان فرش قرمز پهن کرد.مهرداد در مرحله ای از زندگی قرار دارد که دیگر از دیدن نردبان نشئه نمی شود(شعری از خودم!).او می داند که در پس این نردبان، سقوطی انتظارش را می کشد.در واقع عبور از تابستان همیشه زرد است؛ حتی برای مهرداد فلاح، حتی برای راجر واترز.

از نظر ساختار زبانی، انتخاب واژه های خنثی و تک واژه های محوری سرد و منفی، در کنار انتخاب رنگ های سرد ، خود نشان از روحیات مهرداد دارد.حتی نسبت عمیق رنگ در واژه و پس زمینه که کنتراست و تمایز کمی دارند و قرابتی نزدیک،نشان دهنده ی عدم برجسته سازی و سیاه و سفید دیدن دوران جوانی و ایده آلیسم است.گویی واژه ها هیچ اصراری ندارند که در پس زمینه دیده شوند و دیگر خود را جزئی از پس زمینه ای می دانند که سال های گذشته از آن فرار می کردند.
از این که بگذریم ،می دانیم که در روان پزشکی و روان شناسی، بسیار از تصویر و نقاشی در کنار تست های کلامی و نوشتاری بهره می گیرند(تست های رورشاخ و بندرگشتالت و اندره آ ری و T.A.T و...).حالا اگر به درخت مهرداد نگاه کنیم، چه می بینیم؟تنه ای نازک،شاخه هایی بی بر و اندک،ریشه هایی زیاد فرو رفته در عمق.حال به یک ابله (مثل خود من)بگویید این به چه معنی است؟ تو خود شرح مفصل بخوان از این دفتر...

دیدگاه دوم ، مقایسه ی این کار با کارهای قبلی مهرداد است.البته بهتر بود که کارهای او با فرد دیگری جز خودش مقایسه می شد، اما چه می شود کرد وقتی مهرداد فلاح و شیوه اش اگر نگوییم منحصر به فرد،کم مانند است و بهترین در نوع خود در ادبیات و هنر ایران.در نگاهی به کارهای قبلی ، می بینیم که کاراکتر های تصویر ، خود واژه ها هستند؛یعنی اگر هم قرار بوده برگی نشان داده شود ، شکلش نبوده ، بلکه واژه ی برگ بوده که با ریختنش یا طرز قرار گرفتنش، برگ را به ذهن متبادر می کرده.اگر جنازه ای بوده، طرز قرار گیری واژه، جنازه شده.اگر بادی بوده،واژه ها را برده.اما در این کار، حرکتی متفاوت از  می بینیم که صادقانه بگویم من نمی پسندم؛یعنی شکل درخت آمده به عنوان خود درخت(آفتاب آمد دلیل آفتاب)!

حالا چه شده که فلاح به یکباره تصمیم گرفته سبک خود را عوض کند و از گرافیک به نقاشی برسد، من نمی دانم.شاید وسوسه ی هنر تلفیقی، مهرداد عزیز را هم شیفته ی خود کرده باشد.آیا از این پس شاهد این گونه طرح ها از مهرداد خواهیم بود؟به نظر می رسد این کار از آوانگارد بودن کارهای او خواهد کاست و او را به عرصه ی هنر تلفیقی و  تلفیق هنر ها خواهد کشاند.امیدوارم که این طور نباشد.

اما نکته سوم ، بررسی این کار فلاح به عنوان یک شعر است.در واقع طرحی است در قالب سپید و آزاد که به شکلی از درخت مزین شده. در مقابل کارهای دیگر که پیچیدگی شدیدی در خوانش و محتوا دارند ،تنها پیچیدگی این اثرکه از پیچیدگی خوانش بی بهره است،پیچیدگی در محتواست.قطعن پیچیدگی شعر ، بسته به پیچیگی تفکرات کسی است که در پس شعر قرار دارد.شاعری مثل مهرداد فلاح را که رسیدن به ذهنیاتش نیازمند کمی نازک بینی است ، با خوانش فله ای نمی شود شناخت.در این شعر چیزی که بسیار توجه جلب می کند ، واژه ی "عجالتن" است.کاری به طرز نوشتن آن ندارم ،چون علتش را نمی دانم ،اما بار معنایی آن توجه جلب می کند.در زبان کوچه ، واژه ی "عجالتن" بار طنزی دارد که مختص کوچه و بازار است.اما در زبان مرسوم، می توان آن را موقتن ترجمه کرد و قید زمانی است که با اغماض نشان از زمانی کوتاه دارد.آیا این زمان کوتاهی که مهرداد به آن اشاره دارد، مربوط به بهاری دوباره است یا زمستانی ابدی که در واقع مرگ درخت است؟درختی که با مردن خود، انتظار برگ های دوباره را در خود می کشد.درختی که می داند دورانش به سر رسیده و این زمان کوتاه(عجالتن) ، به مدت کوتاهی اشاره دارد که تا مرگی محتوم مانده.در جمع این دو مفهوم ، من به عنوان خواننده ای که خوانش شخصی خود را دارم ، به این می رسم که درختی با پوزخند به مرگ خود و پوچی روزهای برگ داشتن می نگرد ؛گذشته و آینده ای که به هر دو می خندد.

 ثابتی

کودکی ِ درخت را که از زیبایی شکوفه پر پر می کنی و یالِ گیسوی سبز جوانش را که به باد ِ نکشیدن می دهی و سر شاخه ی پیرش را که از سنگینی بار میوه می تکانی ، لخت و عور ، منحنی های تن درهم و برهم ِ موجودی می شود از جوهر ِ سیاه ِ سر انگشت ِ تو کشیده بر صفحه ی چرک و رنگ گرفته ی زرد ِ هوا ، خاک ِ سفید پوش.
خط هایی که هیچ طرفش نه رو به گرمی و نور خورشید دارد و نه به خنکی تاریک ِ سایه. کاشته ای عجالتن درخت و شعرت (درختشعرت) را بی برگ و میوه و صفت و قید و اسم و وزن و صوت و موسیقی و فرم و معنی و نقد و قیل و قال ، در زمهریرِ خاکی سرد و هوایی تازه . رحِم زنی شده ای باردار ، آماده ی زایش . خاکی آماده ی رویش . شاعری آماده ی آواز. خلق را از آخر به اول ، از زمستان به بهار سروده ای. برای همین می گویی عجالتن برگ های درخت را تکانده ای. قصه ی روییدن را آشکار کرده ای با نقاشی ِ عشق بازی ِ پنهان خاک با شکافتن ِ بکارت ِ دانه . نزدیکش کرده ای به نطفه بستن ِ شعر. لحظه ی شهود. این درخت و این تصویر و این شعر، شجره نامه ی بی نام و نشان نسلی است که ریشه اش همان سر شاخه اش است.

می شود به عنوان نگاه کرد و به آن چه تو می خواستی بگویی، نزدیک شد. اما به نظرم این عنوان به هیج وجه در خور ذهن آدمی که هواخوری را پر از نفس خوش می کند ، نیست.

مهر به  ثابتی

وجه طنز آمیز این عنوان است که آن را بامزه می کند رفیق ِ خوب ِ خواندیدنی ها !

 

+ mehrdad fallah ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٢٦

Powered by   :   Mehrdad Arefani