دن دن دن دن دانه کاری بر بر بر بر برانکارد !

سایت مهرداد فلاح - ای فلکافلک !

عباسیان ( غبارستان )

گفتم اگر یک نگاه درون هنری به اثر بیندازم ، شاید آن را یک کار تجسمی بدانم . یک پیرنگ سه بعدی با پس زمینه ای خاکستری متشکل از "خودم" که عمق آگاهی و اندیشه ی من در همین لایه ی خاکستری نهفته است . من اما همیشه به موازات خودم حرکت می کنم ، هیچ گاه خودم نیستم با زمان در یک مسیر طولانی در حرکتم . باید از جنس او بشوم ، هم طاقت و همذات او (راه دررررررراز ) تا به خودم برسم در نقطه ای دور شاید !

تداخل مؤلفه ها در شاخه های مختلف هنری و عمومی شدن بیش از حد خصوصی ها و آگاهی که به قول میلان کوندرا ، مرگ آفرین ترین حادثه است ؛ نوعی از ناپایداری در انتظار و پریشانی در زبان و در نتیجه ، سردرگمی انسان معاصر را به دنبال آورده است . شاید به دلیل این که هنوز عادت نکرده ایم حرفه ای باشیم و حرفه ای عمل کنیم . من ریاضی دان هستم . نقاشی هم می کنم . شعر هم می گویم . لذا همیشه دوست دارم از خطوط قرمز عبور کنم ؛ به خاطر آن که ذهنی پرسشگر دارم و بسیار باهوشم ، جسور هستم و خلاقیت دارم ، اما غمگین هستم و گوشه گیر و این وادارم می کند همواره سایه وار حرکت کنم و خاکستری بیندیشم .
لذت اثر قائم به خود اثر است . درعین حال که از تعریض هنرمندانه ای هم برخوردار است ؛ طنزی موقر و کاری ( خنده ی سیاهی به سرخی ، خنده ی جهل به آگاهی ) . 

مهر : به سلیمان تبار

خواندیدنی را نگاه و دست و دل و عقل من همه با هم می آفرینند و جدا کردن این ها از هم به گمانم اشتباه کسی ست که اجازه داده به ذهنش که زمام لذت بری اش را به دست بگیرد و لج کرده با دیدن - خواندن و چه بسا طعم مغازله با نقش با نگار را نچشیده هنوز !

حامد سلیمان تبار

ریشه داشتن در هر چیزی ، نه تنها ایراد نیست ، بلکه اساسن نقطه ی قوت است ؛ چرا که ما از خوانده هامان به نخوانده هامان می رسیم . پس خودمان را کشف می کنم . سوال این است که آیا ما با تغییر فرم می توانیم به نگاهی تازه دست پیدا کنیم ؟ من اصلن مخالف این تلفیق نیستم . هنر های تجسمی بارها به نوع های مختلف بروز پیدا کرده اند . سوال من دقیقن در چینش فرمیک زبان است . کلیت کار ، می خواهد یک مهرداد فلاح پیشرو را به من بنمایاند . در حالی که ذهنیت کلمات ، ذهنیت کلاسه شده ی دهه ی هفتاد است .اگر می خواهد به همان صورت بماند ، پس این تغییر فرم چیست ؟ اگر نمی خواهد به همان صورت بماند ، پس چرا در مفهوم متبدل نمی شود ؟ چون در هم تنیدگی این دو را نمی توانم کنار بگذارم ، نتیجتن با کشمکشی درونی از خالق اثر رو به رو می شوم که بین ماندن و رفتن غوطه ور است . گیرم که ذات این نوع برخورد همین کشمکش باشد . چرا کشمکش به صورت متعلقه ی هنر بازنمود پیدا نمی کند ؟ سوال بعدی درباره ی نحو جملات است . آیا با شکستن هر نوع نحوی ، ما به زبان هنر می رسیم ؟ مثلن به جای این که بگویم روی خیابان قدم می زنم ، بگویم خیابان دارد قدمم را می زند ، آیا شعر گفته ام ؟ فکر می کنم توجه به زبان و اساسن بازی با زبان برای فرار از آن موقعیت نیست ، بلکه توجه  به مفهوم ،تغییر نحو زبان را به همراه خواهد داشت . نکته ی بعد این که وقتی به تاریخ رجوع می کنیم ، می بینیم که از ابتدا عناصر زیادی را برای شعر نام می برند که البته قطعی نیست ؛ چون شناخت هنر قطعی نیست ، اما به طور کلی تخیل مهم ترین عنصر کار است که البته در کار تو نمود آن را می بینم . اما مهم تر از آن عنصر حیرت است . این که پس از دیدن کار ، چه گونه بهت زده می شوی . من نمی شوم متاسفانه . کار شما به این دلیل که می خواهد از زبان روزمره دور شود ، خود دچار زبان و ابزاری دیگر می شود . در نتیجه ، کار چنان بسته می شود که مرا در خود راه نمی دهد و اگر خوانش های متفاوتی صورت می گیرد ، به این دلیل نیست که یک هنر موفق در معرض مخاطب چند ساحتی ست ، بلکه به دلیل بسته بودن کار ، مخاطب دچار سفید خوانی می شود . آیا به این دلیل که تمامی تلاش هنرمندان این بوده که از زبان عموم فرار کنند ، ما برای مصداق پیدا کردن این رابطه ، صرفن تغییر در نحو کلمات ایجاد کنیم و بس ؟ من دقیقن در مورد متن کار شما صحبت می کنم ؛ هرچند کار را باید در کل سنجید ، چون این کار تمام قدرت ثقلش روی جمله است ، مجبوریم این گونه نقد کنیم . در آخر این که چون زبان تو خیلی کم عاطفی ست ، سختی و زبری اش باعث می شود داخل کار نتوان رفت . هرچند می توان نشانه ها را به هم پیوند داد ، با پیوند این نشانه ها لذت که بزرگ ترین دستاورد هنر است ، مورد توجه قرار نمی گیرد . نمی دانم شاید این گونه صحبت کردن واقعن درست نباشد ، ولی من فکر می کنم اتفاق بزرگی که هنرمند را وادار به خلق می کند ، تو را وادار نمی کند ... اما یک چیزی هم بگویم : وقتی هنری نو و به اصطلاح آوانگارد خلق می شود ، مخالفانش بیشتر از موافقانش هستند  . من هم شاید یکی از همان کسان باشم که دارند اشتباه می کنند .

مهر : به سلیمان تبار

در این که خواندیدنی در شعر دهه ی ٧٠ ریشه دارد ، با تو هم رای ام دربست ، ولی نمی دانم چرا آوانگارد را چونان امری رها از دیروز و اکنون می بینی !؟ آوانگارد از دید من ، کشف فردا در امروز است و به تعبیری "فردای امروزی شده" و از این منظر ، به گمانم نتوان خواندیدنی را یکسره با شعر ٧٠ برسنجید.

حامد سلیمان تبار

 در مورد متن کلامی داخل کار ، فکر می کنم با اساس کار تناقض های چشم گیری دارد ... من می گویم متعلق به ذهنیت دهه ی هفتادی ست و برای خودم دلایلی دارم . اول این که حرکت آوانگارد تو با ذهنیت تئوری زده ی آن دهه نمی خواند ... آوانگارد متعلق به آینده است ، ولی تئوری مال گذشته ... دوم نحوه ی اجرای کلمات که به ترسیم هم می رسد ( مثل همین افتادن و روانه شدن سیل) ، این ها حاصل ذهنیت ده سال قبل است . البته من اصلن نمی گویم این ها بد است . من می گویم این ذهنیت ، ذهنیت ده سال قبل است و با هنر آوانگارد منافات عجیبی دارد . البته تلاش تو برای رسیدن به آوانگاردیسم درونی و بازتاب بیرونی آن کامل مشخص ، اما ناموفق است ؛ چون دارای تناقض اندیشه هست . در اثر تو بار اصلی به دوش کلمات یا خود زبان است و این مهم ترین قسمت اندیشه ی تو را تشکیل می دهد . پس اگر متن به آن ذهنیت بخورد ، به نوعی کل کار را به آن سمت می برد . انگار که من دارم یک کار دهه ی هفتادی می بینم که البته مشکلش این جاست که با تلاش تو برای رسیدن به آوانگارد همخونی ندارد یا حداقل من با این مساله مشکل دارم ...

این کار به نظرم خارج از سیل کلمه و لحضه ی خلق و مانیفست نوشتن ، یک مفهوم اجتماعی را در برمی گیرد و آن عبارت است از روانه شدن سیل که منجر به برانکارد می شود ! فکر می کنم شرایط این کلمه که در واقع پرسوناژی انسانی ست ، اگر راه بیفتد، سیل می شود که همان حرکت رو به جلوی جمعی ست . در این وسط ، فضای رعب آور با لرزش کلمات و جاری شدن بازنمود تصویری هم پیدا کرده است . اگر کل کار را به عنوان یک طراحی تصویری ( بدون توجه به فضای داخلی) در نظر بگیریم ، باز هم ترس و استرس در آن موج می زند .

علی حاجیان زاده

این را که بعضی دوستان به رنگ یا گرافیک اثر ایراد وارد کرده اند ، قبول ندارم .
به نظرم فلاح بهترین رنگ شناس است ( لااقل ذر بین شاعرانی که می شناسم ).
شما برای سیل چه رنگی را متصور می شوید ؟ سیلی که تمامی رنگ ها ( حرف ها ) را در خود غرق کرده ، چیزی ست شبیه رنگی که فلاح به کار گرفته . اشعار فلاح و از دهه ی هشتاد ، خواندیدنی های فلاح شدیدن ذهن ها را تاویل گر می کنند . خصوصیت بارز کارهای فلاح ، تاویل پذیری آن هاست و می توانید در کامنت هایش نمونه های این تاویل ها را ببینید . 
حال به نظرم اگر بخواهیم تاویلی سیاسی بر این خواندیدنی بگذاریم ( مطابق با روزگار خودمان ) ، حرکت های پس از انتخابات انقلابی از سمت بالا بود ؛ یعنی این جریان از سمت نخبگان سیاسی - فرهنگی اداره و رهبری ( می دانم کلمه ی مناسبی نیست )می شد و این ها روحیه ی کاریزمای یک بسیج گر توده ها را نداشتند ( اگرچه جمع کردن چند میلیون هم دستاوردی بزرگ برای جنبشی دو ماهه بود ) . چینش واژه های فلاح ، به خوبی صورت گرفته و تشکیک و تردید فلاح در شعر نیز برخاسته از روحیه ی شعری فلاح و شعرهای او ( پست مدرن ) و فاصله گرفتن از نگاه رایج است . " حرف " ها همان شعار های خیابانی و اعتراض های مردم هستند که به زعم فلاح اگر نارضایتی به سطح عموم کشیده شود ، سیلی بر پا خواهد شد که همه چیز را سرنگون خواهد کرد ( فرو خواهد پاشید ) و اما " قدم رنجه کردن " ؛ گزاردن این واژه یعنی رضایت مولف از به وجود آمدن سیل و شاید محترم شمردن " سیل ". این نگاه ، نگاهی اصلاحاتی و نگاهی جدای محافظه کاری ست .  دلیل منقطع نوشتن قسمت ابتدایی را هم می توان همان شعارها و همخوانی مردم در "ادای " شعار دانست  و ساده نویسی قسمت دوم نیز به سبب این است که قسمت دوم در ذهن مولف شکل گرفته  است . به دلیل تاویل پذیری بالای شعرهای فلاح ، خوانش های دیگری هم بر کار وارد است که می توان برای مثال ، به تک بعدی بودن سطح روی شعر اشاره کرد و سیلی که به راه می افتد .

عه تا : به شکرالهی

خب ، اگر بگویم که دلگیر نشدم ، دروغ گفته ام ، اما نه آن قدر که از دریافت کامنت مجدد شما خوشحال شدم . راستش ، فکر نمی کردم کامنت بعدی شما چندان دوستانه باشد و حالا که هست ، جای تبریک دارد ؛ چراکه کم پیش می آید خانم ها در چنین شرایطی قبول سهو کنند (شوخی) و اما در مورد دستور بحث شش گانه جناب اصلاح پذیر یا میثاق "هیمه نامه"، با این که آقای فلاح در دیالوگ ها و مباحثات قبلی با اشخاص ، ممکن است بدان ها یا موارد مشابه ( و شاید به کرات) پاسخ داده باشد ، اما پیشنهاد می کنم برای جلوگیری از پراکنده گویی و اطناب و حواشی ، هم چنین برای استقرار نظم منطقی گفت و گو :
اولن چنان چه خانم شکرالهی یا دوستان دیگر سوالات و مسایل قابل بحث دیگری هم در چارچوب خواندیدنی دارند ، به هیمه نامه اضافه شود و این لیست به عنوان رفرنس در کناری ذخیره شود .
دومن : از اولین هیمه (به عنوان دستور نخست ) شروع و نظر دوستان به طور واضح و گویا در خصوص آن طرح و چنان چه اختلاف نظری بود ، ادله ی موافق و مخالف تا حصول اقناع ، مطرح و مباحثه شود و در صورت اقناع طرف های بحث یا تشخیص به کفایت بحث (در صورت عدم تراضی) ، هیمه ی بعدی در دستور کار قرار گیرد و همین طور الی آخر که نظم و دمکراسی دیالکتیک هم رعایت شده باشد .
سومن :  رعایت شروطی که به شفافیت و سرعت در استنتاج و ... منجر می شود‌،  مثلن اختصار تا حد امکان- پرهیز از حواشی-  پرهیز از تکرار مکررات-اخلاق گفت و گو- خوانش دقیق ادعاها- حفظ محور اصلی بحث در قبال دوستان تازه وارد- امانت در نقل قول و...

کیوان اصلاح پذیر : به عه تا

خواندیدنی یک شکل جدید و یا احیا شده است که تازگی دارد . هرچیز نو و تازه ، اگر بخواهد بماند و پیش برود ، باید از تونل آتش سیاوش گون بگذرد . امیدوارم هیمه خوبی برای خواندیدنی باشم ، اما هیمه ها :
هیمه ی یک - آیا خواندیدنی یک ذات واحد است ؟
هیمه ی دو - اگر واحد است ، چه گونه کلمات می توانند به یک واحد گرافیکی تقلیل یابند ؟
هیمه ی سه - آیا بر عکس هیمه ی دو ، گرافیک در خواندیدنی واجد شرایط معنایی ( مانند کلمات ) است ؟ 
هیمه ی چهار - برای تبیین ذات واحد باید کلمات و گرافیک قابلیت گرافیکی و معنایی توامان داشته باشند ؟ 
هیمه ی پنج - بر اساس کدام پایه ها و نشانه ها ، خواندیدنی ادعای جانشینی شعر سطری را دارد ( البته همان طور که مهر گفته است ، منظور حذف شعر سطری نیست، بلکه نسبت خواندیدنی به شعر سطری ، مانند نسبت شعر نو به شهر کهن است ) ؟
هیمه ی شش - ( انتهای تونل ) بدون آوانگاردیسم مطلقن هیچ گونه پیشرفتی در هنر رخ نمی دهد . خواندیدنی به عنوان یک ژانر آوانگارد ، چگونه خواهد توانست کلاسیک شود ( ماندگاری و جاافتادگی را می گویم ) ؟ 
از قول موافقان بود یا خود مهرداد که خواندم " خواندیدنی شعر سطری را به جایی دور در تاریخ پرتاب کرده است " و این همه هیمه کشی ، در پاسخ به این کلام است .بارها در این خانه ی خواندیدنی ها گفته ام که خواندیدنی یک زاده ی خجسته و چشم و چراغ ادب و نبوغ است ، اما قبایی ست که بر تن مهرداد موزون است و لاغیر . بنابراین ، نسبت خواندیدنی به شعر سطری ، مانند نسبت شعر نوی نیما به شعر کهن نیست که شعر نیما انفجاری در آینه بود که به ناگاه هزاران قلم و هزاران چشم را در نوردید و روزنامه ها و نامه های عاشقانه را از امثال خود پر کرد .

آنا شکرالهی : به عه تا

من باید یاد بگیرم که انعطاف پذیرتر باشم و راستش وقتی داشتم در مورد سلسله مراتب فقها می نوشتم، اصلن فکر نمی کردم دارم اخلاق را نقض می کنم ، اما حالا که دوباره آن دو جمله را خواندم ، به نظرم نادرست آمدند و شما دوست عزیز ، به خاطر رفت و آمد و تجربه ی بیشترتان در بحث ، حتمن می دانید ندیده گرفتن خطاهای حاشیه ای طرف بحث ، راه آشتی و ادامه ی مباحثه را باز می گذارد . اگر مطمئن بودم که نمی شود از شما و دوستان دیگر نکته های بیشتری را یاد بگیرم ، جواب دادن به نقطه نظر شما فایده ای نداشت؛ مخصوصن که روی اصلی حرف های من با شما بود . امیدوارم دیگر مرا فقیه محسوب نکنید . از مثال های طبیعی و راهگشای شما حتمن استقبال خواهم کرد و از شما آقای فلاح به خاطر صبر و مهربانی تان بسیار ممنونم.

عه تا : به به فقیه دسته اول!
1- اگر یک بار دیگر کامنتم را بخوانید ، می بینید که روی سخنم با اقای اصلاح پذیر است نه "نفی مواضع مخالفین"!! که خوشبختانه آقای اصلاح پذیر مطابق انتظار با رعایت احترام متقابل پاسخ داده اند.
2- اطمینان می دهم که "عمدن از یکی از اصول سفسطه استفاده" نکرده ام ، اما اگر اظهار نظرم شبیه فقهای دسته چندم شده ، شما به بزرگی خودتان ببخشید . علتش نداشتن تجربه در تقلید فقهای دسته اول است!
3-"استفاده از تمثیل در مقام قیاس"؟ ناشی از برداشت شماست، والا دلیل اصلی پیش از اقامه ی مثال ( به مثابه ی ارایه ی شاهد بر مدعا) ، در قسمت دوم عرض شده است.
4- تحقیر ضمنی طرف بحث (به خصوص که ناظر به غیر است) سفسطه است یا دلایل مطرح شده (صرف نظر از صحت و سقم دلیل) ؟

آنا شکرالهی

شعر از مقوله ی کلیات است و نه جزییات و هر چند هم که در متن الفبایی شعر تصاویری جزیی ارایه شود ، فراهم بودن ظرفیت جا به جایی مفاهیم در این بستر کلی ست که فرصت های خوانش را به وجود می آورد و اگر طرز چینش الفاظ ، تعینی دستخوش تنوع باشد و این گوناگونی با رنگ و اندازه و حجم و ارایه ی پیش زمینه ها و پس زمینه های گرافیکی اعمال شود ، باید بپذیریم که این شکل تازه متعلق به ماهیت مشخص و مستقلی ست که خود حوزه ی کلی دیگری تلقی می شود با قواعد و ساز و کاری متفاوت . حالا این دو کلی (بیان الفبایی و گرافیکی ) وقتی همراه هم روی یک صفحه ظاهر بشوند و بنا بر قصد مولف بخواهند تبدیل به یک متن بشوند ، رابطه شان از چهار صورت خارج نیست : ١- یا متساویند که در این صورت ، مولف حتی فرصت های ساده ی تاویلی زبان محاوره را از مخاطب دریغ کرده است ؛ چه برسد به فرصت های متعدد تاویلی خواننده ی یک شعر ٢-یا عموم وخصوص است اعم از مطلق و من وجه که در این صورت هم نقاط مشترک فراوانی بین این دو کلی خواهد بود که تبدیل می شوند به همان محدوده های حسی و حدسی و حتی انتخابی و شروع می کنند به فر صت های یکدیگر حسابی تخفیف دادن.
و اما صورت سوم که اگر بخواهیم ادعا کنیم که ارتباط بین این دو از نوع تباین و فصل مطلق است و قائل بشویم به این که هیچ ارتباط و وجه مشترکی بین این بیان الفبایی و آن طرز آرایش سطرها نیست ، آن وقت است که من فکر می کنم این ادعا نمی تواند از عهده ی پاسخ دادن به یک سوال بربیاید و آن هم این که این چه خلطی است که حتی یک تماس کوچک را انکار می کند ؟ آیا این یک جور میکس صرفن فیزیکی ست که وجودش همان قدر ممکن خواهد بود که عدمش ؟ اگر این دو ساحت تا این حد موازی با هم پیش می روند و دچار هیچ اتصال و تفاهمی نیستند ، پس چرا خیال می کنیم روی یک کاغذ با هم جمع شده اند و چه چیزی می تواند تبدیل این دو را به متنی واحد اثبات کند ؟ شاید کمبود صفحه ی دوم تنها بهانه ی ممکن باشد برای پیاده شدن هر دو در یک مکان واحد و دیگر این که آقای فلاح گفته بودند که او و تو و آن دیگری لذت می برند از خواندیدنی و لذت را دلیل دانسته بودند برای ختم به خیر شدن مقابله های سابق و احتمالی آینده . باید بگویم تا آن جا که به ادراکات حسی من مربوط می شود ، ابدن ذره ای محظوظ نشده اند و اتفاقن کشیده شدن پای من به میدان اثبات و نفی خواندیدنی شما شهود بود قبل از تدبیر و تحلیل  و این که چون لذت نمی بردم ، در موردش فکر کردم که البته اگر عکس این هم می بود ، یعنی اگر ذهنم آن قدر حساس بود که قبل از ذوق کردن احساساتم داده ها را تحلیل می کرد و اجازه ی لذت دادن یا ندادن می داد ، باز هم هیچ مانعی نبود ، اما خوشبختانه طبیعت من به مقدم بودن احساسات تمایل دارد و این همه توضیح دادم که بگویم من حواسم هست لذت خالص و  بلافصل چگونه چیزی ست و در مورد آن دوستی که خواسته اند با ادله ی تئوریک ، مواضع  مخالفین
را نفی کنند : چه طور است که از تمثیل در مقام قیاس استفاده می کنید ؟ مگر می شود با مقایسه ی دو تا اتفاق خاص و جزیی حکم کلی داد ؟ منظورم مقایسه ی ترکیب آواز و شعر است با موسیقی و خواندیدنی فلاح . فکر می کنم آن دوست گرامی یا عمدن از یکی از اصول سفسطه استفاده کرده است و یا این که ندانسته شبیه فقهای دسته چندم اظهار نظر کرده . جالب تر این که نتیجه غیر حتمی این تمثیل ، دقیقن عکس چیزی ست که نتیجه گرفته اند . آواز با موسیقی همسو می شود و همان هارمونی مقید این معناست . بدیهی ست که وقتی نتها با الفبا ترکیب می شوند و جوه زمان و مکان به آن ها تحمیل می شود و اگر مثلن شعر حافظ با صدای شجریان در پس زمینه ای موسیقایی اجرا می شود ، نمی توانیم انکار کنیم که بعضی عواطف پر رنگ تر می شوند و البته من معتقدم که شعر کلاسیک ، به سبب داشتن وزن ، قبلن این ظلم را در حق خویش روا داشته است و همراه شدن با موسیقی و حتی لحن آواز خیلی هم نمی تواند به آن صدمه بزند یا بهتر بگویم آن صدمه و ضعف ذاتی اش را تشدید کند . یقینن شعر به سمت مستقل شدن و فاصله گرفتن هر چه بیشتر از شکل و نزدیک شدن به ماهیت زبان پیش خواهد رفت و بسیار ممکن است که به زودی رسم الخط حدی به حساب بیاید برای ارتکاب خوانش های بیشتر و رسم الخط اعم خواهد بود از  نوشتن حروف با دست و تایپ .
 راهی که آقای فلاح می رود ، شبیه تحمیل همان وزن و عروض کلاسیک است به کلمات ، اما این بار در هیات شکل های گرافیکی که عارض مفاهیم آزاد شعرش شده اند و این حرکت گرچه در نوع و شکل تازه ای عرضه می شود ، دارای ماهیتی سخت بازگشتی ست .

مهر به شکرالهی

من فقط توجه تو را به یک نکته ی باریک جلب می کنم که پیش تر هم در باره ی آن سخن گفته ام و آن ذات گرافیکال هر نوع نوشتاری ست . بر این اساس ، نشانه های زبانی آمده روی کاغذ یا نت را می توان منطقن نشانه هایی گرافیکی تلقی کرد . در این صورت ، این خط کشی صلب و سخت "آب" می شود و این دو ( نوشتار و گرافیک ) به هم می آمیزند !

کیوان اصلاح پذیر

در پاسخ به عه تا ی عزیز که بحث را مطابق معمول طبق آداب نقد پیش می برد  ( همین جا می توان از عه تا یاد گرفت و حاشیه ها را با نقد مخلوط نکرد ) ، باید بگویم من شخصن از خواندیدنی لذت می برم ، یاد می گیرم و سلیقه ی هنری ام را ارتقا می بخشم . اما بحث بر سر این است که آیا این نوع ادبی جدید ، می تواند جایگزین شعر سطری باشد یا نه ؟ بحث همیشگی من این است . وقتی ما گرافیک را به شعر می افزاییم ( یا برعکس ) ، این شکل مخلوط در کدام حوزه قرار می گیرد ؟ من می گویم هر کجا قرار داشته باشد ، نمی تواند جانشین شعر سطری شود . وقتی ما شعر می خوانیم ، تصاویر این شعر در ذهن ما ساخته می شود . وقتی ما گرافیک را به شعر می افزاییم ، این تصویر ارایه شده ، جایگزین تصاویر ذهن ما می شود و این نوعی کانالیزه کردن است ؛ مثل کتابی که به فیلم تبدیل می شود . اگر کتاب را قبلن نخوانده باشیم، دیگر فرار از تصاویر فیلم امکان پذیر نیست . این طور نیست ؟

ممکن است گفته شود این تصویر ارتباطی به متن ندارد و یا تصویر ذهن شاعر است و دیگران هم می توانند تصاویر خود را داشته باشند ، اما تصدیق می فرمایید که همه نقد ها و برداشت ها دور و بر گرافیک ارایه شده می گردد و هرکس سعی می کند فراخور ذهن خود برداشتی از رابطه ی گرافیک و شعر داشته باشد . بنابراین ، عملن استقال خواننده در تصویر سازی از بین رفته است و او باید بین تصویر ساخته شده توسط شاعر و کلمات ادا شده توسط شاعر جولان بدهد . باز هم ممکن است گفته شود خوابینشگر آزاد است برداشت خود را از این رابطه ی گرافیک -شعر داشته باشد ، اما محدودیت سر جای خودش هست . تصویر ترسیم شده ، قوی تر از تصویر ذهن خواننده است و او باید به معنای شعر و معنای گرافیک و رابطه ی آن ها بیندیشد . مسلم است که خوابینشگر ها تلقی های متفاوتی از هم خواهند داشت ، اما همه با هم در این محدودیت مشترکند . صحبت بر سر نیت مولف به کانالیزه کردن نیست . خود خواندیدنی چنین مکانیزمی دارد ؛ وگرنه همه می دانند که مهر از ناخودآگاه سراترین شاعران روزگار ماست و من فکر می کنم حتی گرافیک ها ی او نیز از پیش اندیشیده و جامه ای بر تن شعر هایش نیست .

مهر : به اصلاح پذیر

من می گویم خوانش بصری کلام ، هم چون خوانش یک تابلو نقاشی و بر عکس آن خوانش کلامی نشانه های گرافیکی و توام کردن این دو نوع خوانش در هم ( به گونه ای که الویتی در بین نباشد ) ، امکان خاص خواندیدنی ست و در حیرتم که چرا تو مدام می خواهی این دو را از هم سوا کنی !؟ گیرم که به زعم تو در برخی خواندیدنی ها بشود نقش یکی از این دو را پر رنگ تر دید . چه عیبی دارد ؟ و بعد ، من از شعر "پیشرو" سخن گفته ام و ادعایم بر این اساس بوده . اصلن بحث جایگزینی نیست . شعر سطری تا همیشه شاید گفته شود توسط عده ای ( هم چنان که غزل و قصیده هم امروز سروده می شود به وفور‌ ) ، ولی دیگر نمی تواند مدعی پیشرو بودن باشد در قلمرو شعر . آخر نه مگر آوانگاردیسم در عرصه ی هنر ، یعنی افزودن بر و کاستن از بهترین های پیشین!

این که خوابینشگر ناچار است در چارچوب متن ( کلامی و گرافیکی ) حرکت کند که اظهر من الشمس است و مگر می شود غیر از این باشد !؟ متن چنین خصلتی دارد ( کلاسیک و مدرن و پست مدرن و هر چه ) . مثل استخر یا رودخانه ای ست که شناگر در آن می تواند شنا کند . بله ، ما می توانیم آب را از او دریغ کنیم و بگوییم تو مختاری در آب های بی پهنای ذهن خودت شنا کنی و این جوری دیگر دچار هیچ محدودیتی هم نیستی! 

عه تا

در نقد اخیری که دوست اندیشمند، آقای اصلاح پذیر بر خواندیدنی ایراد می کند ، دو نکته قابل توجه است :
1- هنرمند خواسته یا ناخواسته ، با افزایش وجه گرافیکی به شعر ، در کانالیزه کردن ذهن مخاطب به سوی برداشت موافق از سروده نقش دارد . 2- گرافیک و نوشتار به دو جهان مجزا از کره ی مغز تعلق دارند . بنابر این ، خواندیدنی یک ذات واحد ندارد .
در مورد اول باید گفت : اثبات و نفی این ادعا از دو راه قابل حصول است . الف : از راه نشان دادن ادله ی تئوریک ب : از راه ارایه ی مصادیق و نمایش موارد عملی ؛ مثل نتایجی که مخاطبین عمدتن خاص خواندیدنی ها تا کنون از آن گرفته اند.
الف : با افزایش صور گرافیک به متن ، امکان تکثر تاویل به وجود می آید، نه تقلیل آن. به عبارت دیگر ، وقتی صور منقش با معنی متن جمع می شود ، ذهن مخاطب بسترهای بیشتری برای جولان تخیل خود می یابد و چون حصول تفاسیر و تاویل ها متعدد می شود ، قطعن از حوزه ی منظور و توقع هنرمند ( اگر قصد کانالیزه کردن داشته است) فرار می کند . در واقع ، اگر هنرمند قصد خط کشی کردن ذهن مخاطب را داشته باشد ، باید حتی المقدور معانی قابل برداشت را محدود کند ، نه متنوع!
ب : در مورد مصادیق هم نیازی به ذکر مورد نیست . به راحتی می شود پایین هر اثر فلاح را که شامل انبوهی نظر متفاوت و گاهی متضاد خوانندگان است ، بررسی و در عمل مشاهده کرد که این استنباط ها و تاویل ها چه قدر از هم متمایزند.
2- در حقیقت ، پیام ارتباطی متوجه حواس گوناگو

/ 333 نظر / 115 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهرزاد

سلام یکی بود ، یکی نبود ...... نه به قول کودکی یکی داشت ، یکی نداشت ! گاهی کسی به کویر می امد و می گفت سلام رفیق ! " رفیق " اصطلاح خاصی است که هزار حرف دارد و حدیث را که نمی دانم . آمدم بگویم : سلام رفیق ! همین .

سعید نصاریوسفی

سلام دوست عزیز با شعری به روزم ومنتظر نقد ونظر ارزنده اتان . با احترام.

margoly

سلام بعد از مدتها سکوت پت پت کنان بروزم

رامین

سلام به مهر... به روزم همینجوری

وحید پورزارع

خانه بلند می شود و می نشيند به احترام تويی كه وقتی كنارت نيستم شبیه پلات می شوی ، شبيه شعرهای سيلويا پلات . سلام مهرداد عزیز با اقیانوس در حمام به روزم

مهرداد گل دوست

سلام احمد جان ما يه مدت همسايه بوديم رحمت تيلري را مي شناسيد نه من پسرشم تنها كسي از فشوپشته كه تونست از دانشگاه تهران فوق ليسانس بگيره آدرس ايميل شما را ندارم وگرنه چند تا عكس روستا را براتون ميفرستادم بي معرفت فشوپشته را بدون عكس معرفي كردن مثل آب و تاب دادن به كبابه كه بدون اينكه بخوريم سلام برسانيد منتظر ايميل شما هستم موبايل من اينه 09112421040

غبارستان

گفتم اگريك نگاه درون هنري به اثربيندازم شايدآن رايك كارتجسمي بدانم يك پيرنگ سه بعدي باپس زمينه اي خاكستري متشكل از(خودم)كه عمق آگاهي وانديشه ي من درهمين لايه ي خاكستري نهفته است.من اما هميشه بموازات خودم حركت مي كنم هيچگاه خودم نيستم بازمان در يك مسير طولاني درحركتم بايدازجنس اوبشوم ،هم طاقت وهمذات او(راه دررررررراز) تابه خودم برسم درنقطه اي دورشايد! تداخل مؤلفه ها درشاخه هاي مختلف هنري وعمومي شدن بيش ازحد خصوصي هاوآگاهي كه بقول ميلان كوندرامرگ آفرين ترين حادثه است نوعي از ناپايداري درانتظارات وپريشاني درزبان ودرنتيجه سردرگمي انسان معاصررابدنبال آورده است شايدبه دليل اينكه هنوزعادت نكرده ايم حرفه اي باشيم وحرفه اي عمل كنيم من رياضيدان هستم نقاشي هم ميكنم من نقاش هستم شعرهم ميگويم لذاهميشه دوست دارم ازخطوط قرمزعبور كنم بخاطرآنكه ذهني پرسشگردارم و بسيارباهوشم ، جسورهستم وخلاقيت دارم اماغمگين هستم وگوشه گيرو اين وادارم ميكند همواره سايه وار حركت كنم و خاكستري بينديشم . لذت اثرقائم به خوداثراست درعين حال كه ازتعريض هنرمندانه اي هم برخورداراست طنزي موقروكاري (خنده سياهي به سرخي ، خنده ي جهل به آگاهي