این آدم ها

بی پرده بگویم ، جز شاعر چه کسی می تواند این مردم را نجات دهد ؟ مضحک به نظر می رسد این حرف ، ولی افسوس که حقیت دارد . اما بدی قضیه این است که شاعران جز در قلمرو خویش قدرتی ندارند . همین است اگر می بینید که زبان را نیز از اینان دزدیده اند و آن را به چه کس داده اند ؟ به اهل روز و روزنامه ! چنان غرق نانند این مردم که دیگر خشم یا حیرت و یا ... چاره نمی کند . این جا فقط می توانی به حال آنان گریه کنی و با خود بگویی : آیا همین است زندگی !؟ من البته امیدم به نسلی ست که هم اکنون رو به بالیدن دارد . همین جوانی ها که گاه می توان دید و حظ کرد . خنده ای بلند که ناگهان خیابان را به آتش می کشد . بوسه ای که دو لب را بی خیال گزمه ، گرم می کند . پول پدرها که پسرها دود می کنند ... دود !


نترس !
این پسر این سهرابی که من می شناسم
خیال مردن ندارد
زخم کهنه اش را بر می دارد
توی کوچه ها و خیابان ها راه می افتد جار می کشد

این طور هاست که عاقبت
رخش را به نام خودش می کند
دور بر می دارد ... آهای !
مراقب این بچه ها باش !

پشت این میدان
مدرسه ای ست که تابستان هم نمی تواند درش را ببندد
بچه ها را دور این دایره آن قدر می چرخانند
که نقش پدر را از بر می خوانند
روی صحنه   به هر کس که دشنه را دقیق تر
بیست می دهند

غصه نخور !
این پرده ای که من می بینم
تمامی ندارد

بروم شاهنامه را دوباره بنویسم !

/ 11 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکيبا

مهرداد جان! درود بر تو. همشهری ها واقعا حال می دهند! يادت نرود که خيلی تلخ نشوی. از آن ظنز هميشگیات چاشنی کن رفيق!

گوران

شب به خير آقاي فلاح . زخم كهنه اش را بر مي دارد ...مي خواستم به ياد سي و سه پل چيزي بنويسم ديدم همين سطر كفايت مي كند .

reza

مهرداد جان همه يادداشتهايت را خواندم و لذت بردم .براستی زندگی بدون شعر و هنر ...غير ممکنه.

navid

پس تکليف کسانی که در اين ميان، هم شاعرند وهم کار روزنامه می کنند چيست...الحق که روزگار غريبی ست...

roodkhooneh

شعر مال کيه؟ از شما يه همچین کاری سراغ ندارم! در ضمن قسمت اول رو بايد می فهميدم؟ خيلی پراکنده بود

alireza pourmoslemi

سلام جناب فلاح شعر شما را در عصر پنجشنبه خواندم به نظر من يک گستاخی بود و بسيار با یک شعر آوانگارد فاصله داشت (اگر منظور تان اصلا نوشتن چنين شعری بود ) و آن فلش ها مدام مرا کنار ميکشيد و ميگفت :((که چی؟)) اين حرفها را هم رک و ساده ميزنم چون آمده ام هوا خوری وگرنه ميتوان به سبک اين روزها پای دريدا و هيدگر و نيچه و فوکو و... را وسط کشيد تا حرف ((مقبول طبع مردم صاحبنظر شود )) و اگر چه همين چند سطر من هم بوی گساخی می داد مردانه پای هر نوع بررسی دقیق تر و علمی تر آن شعر هستم خدانگهدار

شاهرخ

مهرداد جان سلام خوندن وبلاگت تو ديار غربت چه حالی ميده! ارزوی خوشبختی برای تو و خانوادت دارم شاهرخ. کانادا.

saeed amiri

سلام . با اجازه تون اين مطلب رو توی وبلاگ خودم نقل می کنم.

mohamadhosein ebrahimi

من اين پرده خوانی رو قبلا ازشما خوانده بودم به نظرم ارجاع های بيرونی در قسمتی که به آن اضافه کردی زياد قوی نيست ولی پرده خوانی شعری است که من دوستش دارم