ایستگاه : زنگ و درنگ !

 

 زوزه ، اثر سترگ شاعر آمریکایی آلن گینزبرگ، به ترجمه ی مهرداد فلاح و فرید قدمی ، سرانجام توسط نشر آفرینش منتشر شد و دوستان می توانند این کتاب را از کتاب فروشی های انقلاب و کریم خان تهیه کنند !

 

سایت مهرداد فلاح - این جا از راه و ریل و پل خبری نیست و من برای رفاقت با شما نیست که دارم خودم را جر می دهم و تکه تکه در هوا پخش می شوم به صورت کلماتی که شکل فحش و فریادند!

فرید قدمی و "مایا"

در تاریخچه ی کوتاه داستان نویسی مدرن ایران ، ظهور بهرام صادقی و به ویژه داستان های کوتاهش در کتاب "سنگر و قمقمه های خالی" ، از دید من و بسیاری دیگر ، اتفاق فوق العاده ای به شمار می رود . رئالیسم خاص او و شهری نویسی اش و از این ها مهم تر طنز درخشانش ، خلاف جریان فراگیر در داستان نویسی ایران که مولفه های اصلی اش ذهن گرایی  و تمثلی نویسی ست ، چشم اندازی تازه و از دید من بس فراخ پیش روی داستان نویسان ایرانی گذاشت که نمی دانم به چه علت آن جور که باید و شاید پی گرفته نشد ...

اما دو سه روز پیش که فرید قدمی ، رمان تازه چاپ شده اش "مایا یا قصه ی آپارتمانی در کریم خان" را برایم آورد  و من خواندمش ، احساس کردم بهرام صادقی یک بار دیگر قلم به دست گرفته ؛ اما جوان تر و امروزی تر ! فرید قدمی با نوعی طنز سیاه و در عین حال شادی آور و بازی گونه ، توانسته در رمانی جمع و جور و بدون دراز نویسی های رایج ، چنان از ذهن و زندگی طبقه ی متوسط شهری ایران پرده برداری کند که آدم  حیران می ماند ... به نظرم باید این اثر را اتفاق فوق العاده ای در رمان نویسی ایرانی دانست . جالب است که دیشب فیلم "در باره ی الی" اصغر فرهادی را دیدم و به نظرم رسید بین این دو ، بدون هیچ شباهت آشکار ، نوعی همخونی هنری به چشم می خورد . پس می شود هنوز در این مملکت گل و بلبل ، رمان نوشت و فیلم ساخت و شعر گفت ! 

سوسک و پیامبر و شعر ... هوشنگ ملکی

بهانه می تواند نامش سرطان باشد !

می گویند شهرام شیدایی مرده . عجبا ! 

یعنی دیگر نمی شود ناگهان توی خیابان کریم خان زند بهش برخورد و دستی داد و چند قدمی از شعر حرف زد ...؟ شاید حالا یک جایی همین گوشه کنار قایم شده است و دارد به ریش من و تو می خندد .

کوچه ی بیست و یکم ابوالفضل حسنی 

رحمانی ( شاهد )

تغییر در ذائقه و عادت زدایی را به هنر تعبیر می کنند و هنرمند کسی ست که قابلیت ایجاد این تغییر را داشته باشد . اگر ایجاز را بیان مطالب بسیار به وسیله ی واژه های کم بدانیم ، متوجه خواهیم شد که هارمونی میان سطور ، رنگ ها و طرح ها در خواندیدنی ‌، در کم ترین فضا و با کم ترین واژه ها ، علاوه بر این که بیشترین بیان را در خود دارد ، بیشترین تصویر بیرونی را نیز به مخاطب ارایه می دهد و این ویژگی ممتاز دیگر خواندیدنی ست و ایجاد این همه تغییر در شکل و فرم ، خود دلیل هنرمندی فلاح :
از این ریلی که روی آدم راه می رود مدام/ و سرعتش هم بیشتر از کم کم کم / تا شده ام !" این "واو"های خواندیدنی هم از جنس همان "واو"هایی ست که حافظ به کار می برده ... 

امین رحمی زاد

ریل - قطار - کم کم کم  -  دررررررررراز ... ساختار کار بسیار جا افتاده است. من  - شما - دررررررراز ... به خاطر رنگ و شکل نوشتار مشابه هم و متفاوت با بقیه اثر ، کار کرد ساختاری و مضمونی خود را دارد و من آن را به عنوان پوسته ی اثر فرض می کنم . خط های سیاه درشت که گوشت ی شعر و بخش اصلی شعر است . شعر دارای فرمی شکیل و عالی ست .
چرای مرا به عزا بدل کرده اید و
پاره های تنم را به غذا
می دوم بی سر   به کجا !؟
این سه سطر به عنوان پشت پرده ی شعر ، توضیحاتی به مخاطب می دهد که گر چه خارج از ساختار نیست ، به لحاظ مضمون ، من آن را اضافه دیدم .

لادن جمالی

 

این خواندیدنی یه کم تخس تر از قبلی هاست ، نه ؟ نمی دانم چرا خواندیدنی هر بار به شکل یک شخصیت روی ذهن من می خوابد . این بار یک پسرک شانزده هفده ساله است ؛ از آن ها که روی دیوار یواشکی دل می کشند ، با دوستان شان می روند سفر ، اما ته دل شان جور جسوری عاشقند . کمی هم عصبانی ، شاید پرخاشگرند الکی ! اصلن زیبایی خواندیدنی به همین است ، نه ؟ این که ذهن را از شعر می کشد به تصویر نه یک تصویر ثابت ؛ تصویری که با متن شعر می رقصد . این شعر بدجوری شخصیت دارد : می دوم بی سر به کجا --------------- تا شما شده ام !

 

حمید تقی آبادی

 

به یکی از دوستان نوشتم : خواندیدنی‌های مهرداد فلاح که در تلاش برای تعریف کردن حوزه ی تازه ای از شعر در ابعادی از کلمه و رنگ و گرافیک به وجود آمده ، بیانگر روشنی از بحران در اولویت‌های ادبی است . این که استفاده از روایت تا به این حد در شعر ما زیاد شده ، این که شعر - داستان‌های ما به عنوان فرمی تازه خود را به ما معرفی می‌کنند ، این که غزل ِ فرم و روایی در غزل پست‌مدرن قد می‌کشند ، همه و همه موید وجود بحران در حوزه ی ادبیات ماست . شعر به روایت توجه زیادی کرده ، می‌خواهد دوباره جایگاه خود را به دست آورد . از آن طرف با رواج و فراگیری اینترنت و استفاده شاعران از فضای مولتی مدیایی ، ما حالا با بحرانی جدی تر رو به رو هستیم . رنگ ،گرافیک و تصویر در کنار سایر عناصر شعر و داستان ، وارد حوزه ی ادبی ما شده اند . باید فکری به حال این مهمان‌های جدید بکنیم .
دارم به یک حوزه ی جدید فکر می کنم ؛ حوزه ای که موید نوعی جابه جایی در اولویت‌های ادبی ست و نیاز به یک بازخوانی مجدد دارد . نقش خواندیدنی ها در این افق جدید مهم است ( چنان که قبلن هم نوشته بودم ) ؛ به دلیل امکانی که برای مخاطب فراهم می شود . در خواندیدنی ها ما با یک چرخش معنادار در تعریف مولف و مخاطب مواجه هستیم . تئوری قدیمی ظهور مخاطب - مولف ، به گمان من اگر در دوره ی خود خیلی نمود روشنی در آثار ادبی نداشت ، اکنون در خوانش خواندیدنی ها به منصه ظهور رسیده . من خواندنی ام را می بینم ؛ چون دیدنی ام را خوانده‌ام ! 

احمد رضا قایخلو

 

تکرار "ر" در "دراز" چشمگیر است و در سطح کار ، تبدیل به ریل شده . دراز با آن دراز شده ، دراز به دراز افتاده ، اما چیز دیگری هم هست ؛ هم دیگری ست هم من؛ تکه پاره از "من" و "شما" که قد می کشند و اندازه ی یکدیگر می شوند؛ موازی ! ما به هم نمی رسیم ! "جعفری" در معنی کلمه ی اهورا ، "ر" را به معنی آن چه تکرار می شود ، می گیرد . به گمان او ، معنی اهورا می شود آن چه در همه جا تکرار می شود . ما به هم نمی رسیم و این می شود حرفی که باید روی آن سر خورد و رفت تا ته این نکبتی که وسط ترس نشسته و به آن می گویند زندگی . این ریل روی آدم راه نمی رود ؛ سر می خورد ، با هر قدم آهنینش . بار امانت را زمین بگذارم ؟ کارم را با "شما" تمام کنم ؟

ریز ها را با هم می خوانیم و بزرگ تر ها را با هم و آن دو گت و گنده ، "من" و"شما" را جدا . بعد همه را با هم می خوانیم . تصویر فقط آن چیزی نیست که بصری ست ؛ هجوم آن چیزی ست که در پهلوی نادیده ی ما هم هست . اگر شعر باز سازی می شود در ذهن خواننده با تکه پاره شدن های مساوی روزهاست و مرده خواری در عزا . تکه پاره هایی که در سرزمینم هیچ به درد نخوردند جز این که ببرندم ته این نکبتی . اما شادکامی و زیبایی و سرخوشی دوست داشتنی هم هست  که چشم در سبز شدنش بی قراری می کند . جایی که "خنده به خنده" می بینی ، تمسخر نیست ؛ پرسشی خندان است .

فتح الله زنگویی

نوع چینش کلمات و سایه روشن ها ، در واقع کلید این نوشته است ؛ کلیدی که هیچ دری را باز نمی کند . "من" ی که  علی رغم حجمش ، هم چنان در پس زمینه ی واقعیت مات و گریزان مانده است ، در ابتدای تصویر می نشیند و سایه اش هم چنان بر وجود شاعر سنگینی می کند . دراز که "درررررررررررررررررررررررررررررررررررراز" تصویر شده ، دردی ست کشنده و فشاری ممتد و ریل گونه بر وجود شاعر که به جای رفتن ، احساس می کند دارد کش می آید زیر فشار این ریل و وجودش از هم می گسلد ‌؛ انگار این تن است که دارد کار پا را می کند برای رسیدن به "شما" که باز هم علی رغم حجم انبوهش ، محو مانده گوشه ی تصویر و هیچ نیست که چه بشود ؟ که "به خنده نگویید هی چه دونده ی بی پایی ست / راننده ی درجایی ست!" شعر دوم نیز دارای همان مضمون است با بیانی عامیانه تر ؛ تصاویری که هر کدام پیش زمینه و پس زمینه ی دیگری ست . حالا می شود سه کلمه ی "من" و "دراز" و "شما" را برداشت و شعر را این گونه خواند :

 "از این ریلی که روی آدم راه می رود مدام
و سرعتش هم بیشتر از کم کم کم
تا شده ام!"

 ریلی که در واقع چیزی به جز زمان نیست و سرعتش هم سرعت برق نیست ، بلکه آهسته آهسته و کشنده است . درست شده بودم عین یک نقطه ی ممتد و طولانی که هی برجسته تر می شد و کشیده می شد روی خودش... ! 

امیر نعمتی

 شعر به جای مطول گویی ، به "درررررررررررررررررررررررررررررررررراز" افتاده تا ترسیمی دقیق و ملس از مضمون ارایه دهد ؛ ملس به لحاظ پارادوکسی تعلیق گونه که در طول و عرض شعر خودنمایی و به مدرن شدن شعر کمک می کند در پیوندهای سایه گونه اش ... این خواندیدنی لذت چند بار خواندن و دیدن داشت که وظیفه ی دیدن مسلمن سنگین تر می نمود ...

سپهر

ریلی که روی آدم راه می رود مدام ( دم و باز دمی ست این زنگ و درنگ در متافیزیک ذهن پیکاسوی شعر و ناخودآگاه بیدار مخاطب ) ، قرن ها راه را به سرعت نور می تواند پیموده باشد ... عناصر اربعه را سطرها به بازی گرفته اند . انگار که نه ، قطعن ریل ، هوای منتشر ناپیداست در پیرامون فلاح یا هر آدمی و مدام روی آدم ، توی آدم راه می رود ؛ از حوا تا هوا تا امروز و الان و اگر ریل بایستد ، ریل دیگری به راه می افتد . ریل ِ خاک آدمی مدام در سطرها زنگ می زند . تناسخی ست ذهن سپهر را با این سطرها و پیوند و گسستی دیگرش . جنون راوی به پیش می راند خنده ای از بهت و درماندگی راه را و قطار هنوز در ذهنم سوت می کشد زیبای شعر !

مینو نصرت

من از این شعر ( یا هرچه  دوست دارید خطابش کنید )  لذت بی حدی می برم و میان ریل هایش گیر می کنم و میل بستن صفحه ام نیست ؛ مگر خودم را بیرون بیاورم از لای خطوط همواره موازی اش . از این دو قطار  ، دو ریل ، دو چراگاه ، دو واحد انسان ، دو هستی و هزاران دو تای دیگر ، مثل عدد ماهیان ماه من  که عکس هم کورس گذاشته اند و هر از گاهی ،  تنها هر از گاهی ، چنان موازی هم می مانند و زل می زنند در چشمان تیله ای هم که جهان شکاف بر می دارد و هستی و نیستی یک پیکر می شوند و آن پیکر ، مرا در خود می بلعد و من و هستی و نیستی ، هر سه یگانه می شویم . از این دو خط  که یکی  کودکی دوساله است و آن دیگری پیری کهنسال و هر کدام جمله ای واحد را به دو زبان در گوش جان مان نجوا می کنند ، لذت می برم ؛ لذتی گزنده و درد آلود که با دو پیاله ی لبالب ، یکی شور و دیگری شیرین ، زندگی تعارف می کند و عشق تعارف می کند و دوستی تعارف می کند و صلح تعارف می کند . چراگاهی سرریز از زندگی ؛ بدون هیچ پرسش و پاسخی .

مهر : به چوپان

من نمی دانم چرا غیر از تو ، تا حالا کم تر کسی به این متن های مخفی ( همان "تیزر" از نگاه من ) در خواندیدنی اشاره کرده ؟ همان گونه که گفتی ، این متن ها به نوعی به اصل خواندیدنی مرتبطند و در خوابینش کار سودمند می توانند باشند .

چوپان

خوانش های متفاوتی روی این کار صورت گرفته . یکی از مزایای خواندیدنی ، فراهم کردن بستری ست برای بحث . در واقع ، همین که توانایی این را دارد که از رهگذر ترکیب متن و تصویر ، جوی تاویل پذیر خلق کند ، نشان دهنده ی پتانسیل مستتر در کار است . علاوه بر موارد مورد بحث که به شکل عمده به کارکرد گرافیک و نوع چینش دو شعر در هم می پردازد ، دو موضوع جالب دیگر هم به چشم من آمد .

 اولی، با حرکت موشواره (موس!) روی شعر ، شعر دیگری هم روی صحفه نقش می بندد : "این جا از راه و ریل و پل خبری نیست و من برای رفاقت با شما نیست که دارم خودم را جر می دهم و تکه تکه در هوا پخش می شوم به صورت کلماتی که شکل فحش و فریادند !" خوانش این شعر ، در فهم و تفسیر کار می تواند کمک کند . در واقع ، به نظر من این شعر مخفی شده در حرکت موس ، یک شکل dynamic دارد که به نوعی مقدمه ای بر آن دو شعر static قلمداد می شود .
مورد دوم ، برداشت موسیقایی از "کم کم کم" است . من خلاف بعضی از دوستان ، این بخش از متن را به صدای قطار- این جا راوی یا همان "من" بزرگ شده در نقش قطار- تشبیه می کنم . اگر این واژه را تکرار کنیم ، صدای قطار از سقف دهان به گوش می رسد .
در مجموع ، متن در این کار اولویت دارد و گرافیک به عنوان محملی برای شعر عمل کرده که البته در مقام یک نقش تکمیلی ، توانسته جنبه هایی تازه به شعر اضافه کند که بدون آن ممکن نبود .

حسن سهولی

انگار روی شیشه نوشته شده - این خود حدیثی دارد تا از ابتدا انتها را بگوید - و از پشت آن مسایل زیادی می توان دید و به گونه ای با ابعادی خاص ، چند بعدی و سایه دار ، بر جایگاه چند گونه ی واحد نشسته است . دو واژه ی "من" و "شما" در رنگ ِ کم رنگی که به خود گرفته اند ، با دیگر واژه ها متفاوتند و در تعیین نوع متن و موضوع آن نیز نسبت به سایر واژه ها تفاوت ایجاد کرده اند . مرجع این دو واژه در همنشینی با متن غایب اند و همین دو واژه محور اصلی متن هستند و پرسش ها و پرش های  عجیب متن را رقم می زنند و حتا راوی های دگرگونه ی این متن – هرچند به ظاهر کوتاه - نیز در پس و پشت همه ی تفاوت هایی که در متن ایجاد می کنند ، بر همین محور"من" و "شما" استوارند . دو گزاره ی پایانی متن ، با توجه به این که هرکدام به یکی ازدو واژه  ی محوری متن "من" و "شما" بر می گردند و هر کدام در متن ، نماینده ی دو ایده ی درحال ستیزند ، ولی با هم یگانه ی بیگانه شده اند و هر دو در موضع خود پاردوکس یگانه ای ایجاد کرده اند . با کمی تامل دوباره برگزاره ها ، این مفهوم ِ به زور و به دور را از نزدیک درک می کنیم :
"چه دونده ی بی پایی ست!
راننده ی درجایی ست!"

شبنم شیروانی


"من " و "شما" علی رغم کم رنگ جلوه دادنش در این خواندیدنی  ، خیلی هم برچسته می نماید . به نظرم یک جور عرض اندام و رجزخوانی در میدان رزم است . کشدار شدن "دررررررراز" چندان تازه نیست ، اما تکرار "ر" تداعی کنند ه ی  واگن های قطار یا خطوط ریل است . اولتیماتوم های خشم آگین هم تکلیف شان مشخص است ؛ ملبس به رنگ قرمز . دو سطر اول چنان دلچسب بود که مرا سر ذوق آورد که زبان درازی کنم بر این خواندیدنی ات . از خنده منع کردی ام ؛ حریص گشته ، به خنده خواندیدم ! همراهی "عزا " با " عذا " مرده خوری را به یادم آورد . شاعر که شدی ، باید بمیری تا زنده یاد شوی ؛ وگرنه ریل های زیادی ست که از روی صاحبان تفکر نو پرداز مدام رد می شود . این فریــــــــــــــاد کشـــــــــــداررررررررررر تو هم از این دست اتفاق هاست!

کیوان اصلاح پذیر

هوای تازه : 
مهرداد پنجره را باز کرده و شهر را روی  "بوم - کاغذ ِ گرافیک – شعر - خانه" اش پاشیده است . این خواندیدنی از نظر ساختار ، ادامه ی کار قبلی ست . همان طور که در خواندیدنی قبلی شاهد بودیم ، رابطه ی دیوار و متن یک رابطه ی در هم تنیده بود و همان گونه که دیوار متن را پر و بال می داد ، متن هم دیوار را معنا می کرد . در این جا نیز با یک گرافیک به ظاهر نحیف و مقادیر زیادی متن رو به رو هستیم . اما همین گرافیک نحیف ، ساختاری می سازد که از نظر شکل ( ریل ) با ساختار قدرت هم ترازی و سپس آن را نفی می کند ؛ غلبه ی نرم افزاری گوشت بر سخت افزاری آهن ! همان طور که "عه تا" گفته است " دراز" به تراورس های قطار تغییر شکل می دهد و بر عکس . اما کلید اصلی این خواندیدنی ، گرافیک " دراز " نیست . کلید این رند بازار ، در خوانش دو شکل از شعر است که هر کدام برای دیگری ، کار گرافیک را انجام می دهند و در عین  حال معنای خود را دارند . این پیشرفتی تکان دهنده در تکامل خواندیدنی ست .

کارکرد گرافیکی کلام :
تاکنون با ترکیب گرافیک – کلام رو به رو بودیم که هر یک با ویژگی ژنتیک خود ( گرافیک = دیدنی ) و ( شعر = خواندیدنی ) تابلو را می ساختند ، اما اینک با دو شعر رو به رو هستیم که هریک به نوبت ، نقش گرافیک را برای دیگری بازی می کنند . این ابتکار از طریق ایجاد زمینه و پس زمینه یا لایه بندی شعر ها رخ داده است ؛ یکی در سطح و رندانه ، دیگری در عمق و فاش . در این خواندیدنی ، با دو شعر رو به رو هستیم که یکی زمینه و دیگری پس زمینه است . تفاوت های این دو شعر تامل برانگیز است : 
  - سبک شعر زمینه ، با شعر پس زمینه از نظر قافیه و آهنگ ، متفاوت است .

-  شعر پس زمینه ، بسیار رئال و معمولی و به زبان محاوره نزدیک تر است.
- شعر زمینه برای خوانده شدن ، نیاز به خواننده ی آشنا به زبان شعرهای مدرن و پست مدرن دارد .
- شعر پس زمینه ،  خلاف ظاهر خفی اش ، بسیار روشن و بی ابهام است .
- شعر زمینه ، قابل تاویل و دارای ابهام شعری است .

- شعر پس زمینه ، با رنگ قرمز خود ، مقدمه ای ست تا  شعر زمینه ، سیاه و عزادار شود . 

کلام  رندانه بر زبان  و زبان حقیقت در سر :
گرافیک خالص در این خواندیدنی اما بسیار تقلیل یافته است تا  تمرکزی باشد روی "دررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررراز" که هم کار ریل را می کند و هم آن "من" شعر پس زمینه است که دراز به دراز افتاده در عزا و خط اتصالی بین من و شما شده است . اما این ریلی که روی من و شما راه می رود ، آن "دراز به دراز افتاده ای" نیست که من را تا شما کش داده و به هم متصل کرده است . این یک ریل روی ریل است . ریل اول ، قدرت است که استحکامش را از دوش های رج به رج آدمیان می گیرد و ریل دوم ، از اندام همان دراز به دراز ِ گرافیک شده ،  برآمده است . ریل دوم ، روی ریل اول ساخته شده و در حقیقت آن را از کار انداخته است . ریل دوم ، انسانی و عامل اتصال آدمیان از طریقی انسانی ست و ریل اول ، سخت افزاری آهنین که قدرتش بر دوش نحیف آدمیان استوار است . در این جا نقش ریلی- انسانی گرافیک و واژه ی "دراز" به خوبی و زیبایی و قدرت به نمایش در می آید . 
 

مهر : به دشتی زاده

رسم این بوده که پای هر خواندیدنی ، نظر هایی از دوستان را بگذارم که بیشتر با کار عجین بوده باشد و حاوی خوابینشی دقیق تر و فنی تر و خلاق تر . به این روال تاکنون پای بند بوده ام ؛ مگر در مواردی اندک و خاص که ضرورتی این تغییر روال را تایید می کرده . این نوشته ی تو نیز به گمانم از جمله ی این موارد اندک و خاص باشد . این که با دیدن خواندیدنی ، این گونه بر انگیخته شدی و راه به تجربه هایی بردی که زمانی درگیرش بودی ، خود گویای تاثیر مثبتی ست که در تو گذاشته . من هماره تاکید کرده ام که خواندیدنی مخاطبش را خلاق تر می کند . ربط این نوع کار به هنر تلفیقی و بدویت نهفته در آن که آن را به کارهای انسان غار نشین شبیه می نماید ، نکته ی بس مهمی از ماهیت خواندیدنی را آشکار می کند که من همیشه بر آن تاکید داشته ام . به این معنا که این جا به علت به کار گیری چشم و گوش و زبان به صورت هم زمان ، عنصر "بی واسطگی" بیشتر در شعر کار می کند و این چیزی ست که ما در دهه ی ٧٠ هم روی آن تاکید کرده ایم . 

جهانگیر دشتی زاده

من گرچه شما را تا اندازه ای از طریق دیگر دوستان ( از جمله آقای ملکی ) شناخته بودم ، باز هم خوشحالم که شرایطی هموار شد تا بی واسطه این دوستی ادامه پیدا کند . در باره ی آن چه معیار اندیشه ی شما در زمینه ی شعر شده ، شاید هنوز نتوانم قضاوت محکمی بکنم ، اما در هنر مدرن امروز آن چه انجام می پذیرد ، شاید تلفیقی از گذشته ها باشد . یادم می آید همیشه به سبب این که احساسم را جدی تر و قوی تر بر تارک اندیشه بنشانم و به نوعی تیغم را دو چندان آبدیده کنم ، شعر و دلنوشته و هر چه را به خط معمول قبلن نگاشته بودم ، در هم می آمخیتم تا معجونی پیچیده تر سازم و به همی

/ 502 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يلدا

با مشتی پر شترمرغ به روزم ... می نویسم تا نمک بپاشم بر زخمی که عین عشق است و شین شاهد و قاف قلم با احترام به عزیز صبوری و مدارا دكتر سيدمهدي موسوي قافيه‌ها را ول كن. به حاشيه نرو. بپر وسط متن منتظرت هستم می‌آیی؟

يلدا

با مشتی پر شترمرغ به روزم ... می نویسم تا نمک بپاشم بر زخمی که عین عشق است و شین شاهد و قاف قلم با احترام به عزیز صبوری و مدارا دكتر سيدمهدي موسوي قافيه‌ها را ول كن. به حاشيه نرو. بپر وسط متن منتظرت هستم می‌آیی؟

يلدا

با مشتی پر شترمرغ به روزم ... می نویسم تا نمک بپاشم بر زخمی که عین عشق است و شین شاهد و قاف قلم با احترام به عزیز صبوری و مدارا دكتر سيدمهدي موسوي قافيه‌ها را ول كن. به حاشيه نرو. بپر وسط متن منتظرت هستم می‌آیی؟

پ درام یگانه معافی

... ... ... خط فاصله ایی را کار گذاشتم بین تله های انفجاری چشمپوشی با خط خوانا هم دعوت میکنم از شما دوست عزیز . چشمبراهتان میمانم مانا یک نام ./

منیره حسینی

سلام شاعر با شعری از شهرام میر شکاک به روزم به دلیل کمبود منتقد منتظرتانم

سجاد گودرزی

سلام رفیق آدرست رو خصوصی برام بزار کتاب رو برات بفرستم

نونو

گردن درد گرفتم ولی ارزششو داشت.

وحید پورزارع

از بچه های به دنیا نیامده اعتراف نگیر که پدر را بیشتر دوست می دارند یا مادری که با موجودی منقرض شده خوابید ! سلام دعوتید به : صبحانه . ظهرانه . شام