ولیعصر استریت

 سایت مهرداد فلاح - دیگر آن که بدیل زندگی گاه پر جلوه تر می نماید !

زوزه ی الن گینزبرگ را با برگردان مهرداد فلاح و فرید قدمی بخوانید !

این شعر ناتمام ... !

پرونده ی بحث در باره ی "خواندیدنی" در "بانکول"

در باره ی خواندیدنی - چوپان

در باب خواندیدنی - بهروز قزلباش

در باره ی خواندیدنی - حامد داراب

شعر را به اهلش بسپارید !

شاعر از فرط خودش داشت تلوتلو می خورد !

حمله به کلیشه های ادبی - مصاحبه مهرداد فلاح در "فرهیختگان"

سرقت یا بده بستان ادبی در "ایران صدا"

ولیعصر استریت در "اثر"

ولیعصر استریت در "فرهیختگان"

نوآوری کنید تا رستگار شوید - فریاد ناصری

در باره ی خواندیدنی های مهرداد فلاح

کوچه ی بیست و هفتم - ابوالفضل حسنی

مهر

 

می بینید که مولف آمده و یک جور بهره گیری نادر از موقعیت "صفحه" برای ارایه ی شعر کرده . در این جور بهره گیری ، صفحه به "صحنه" فرا برده شده و گزاره ها و کلمات جوری روی این صحنه نقش ایفا می کنند که متحرک و بازیگر و متغیرند و نه آن جور که در شعر سطری و صفحه ای یک بار برای همیشه جاگیر می شدند و نقش شان هم ثابت و ایستا بود . این جا صحنه ای ست که کلمه با تمام موجودیتش حضور دارد: با فیزیک و متافیزیکش !

 

پرستو ارسطو

 

خواندیدنی تلفیقی از دو هنر شعر و گرافیک است که مرزهای بین جاده های شعری و نقاشی گرافیکی و فتوشاپ را برداشته و تبدیل به فرایندی شده فراتر از مرزهای شناخته شده ی شعری و هنر ترسیمی و عکاسی و کم کم در جامعه ی هنری ادبی جایگاه شامخ خود را می یابد و پر واضح است که هرکس که شاعر یا گرافیست است ، سیستماتیک نمی تواند یک ژانر خواندیدنی خلق کند ؛ چون در این سبک نوپا ، هنرمند با تعهد و مسئولیتی دو سویه رو به روست : متعهد ماندن در حوزه و راستای جوهره ی اصیل شعری و تبحر در هنر گرافیک تا بتواند با پشتوانه ای از همکاریِ داشته هایِ فلسفی و اندیشه هایی با بضاعت گسترده و و سیع و مهم تر از همه ذائقه ای تیز و ظریف برای تلفیق و ترکیب این داشته ها ، ژانری ماندگار به وجود آورد . شعر خواندیدنی ، هنری ست که می تواند در گسترش قابلیت ذاتی خود ، به فرامرزهایی از تصور غایی پانهد . کار هنرمند در خلق ژانر خواندیدنی مشکل تر است ؛ زیرا انتخاب و رعایت کمیت عناصر سازنده ی چنین ژانری ، به سادگی انتخاب در شعر نیست . از مضمون گرفته تا آشنایی زدایی ، در خواندیدنی باید برای جذب ذهن خواننده ی تازه پا در خوابینش ، به این کمیت ها الویت بیشتری داد . 

ژانر خواندیدنی مثل هر پدیده ی نوظهور در عرصه های هنر ، باید قابلیت ارضای مخاطب خود از کانال های درکی ، حسی، سمعی و بصری را داشته باشد .  یک ژانر خوب خواندیدنی خلق شده ، حادثه ای نیست که تنها در خطوط و واژه اتفاق بیفتد و کیفیت مقام و منزلت آن در گرو به چالش کشیدن مفاهیم و معانی نهفته در محتوا نیز هم هست و نقل و انتقال فحوای کلمه و واژه در فرم های در هم ریخته ی خط ، تنها شرط به وجود آوردن یک ژانر خواندیدنی نبوده و کفایت نخواهد کرد .

  

علی ثباتی

 

  نخست این که برخی از قلم به دستان ، این تجربه را بدیع و بی همتا ارزیابی کرده اند؛ من شخصن بدعت را چیز مهمی در شعر معاصر نمی دانم که بود و نبودش بتواند از شعر فلاح بکاهد یا به آن بیفزاید . اما مساله این است که این تجربه ، نه در شعر جهان بی سابقه است و نه شعر ایران ؛ هرچند به نظرم دست کم در ایران جدیت و پیگیریِ فلاح را در این تجربه های پراکنده نی توان دید . در شعر جهان اوکتاویو پاز ، گیوم آپولینر ، دادائیست ها و بسیاری دیگر از شاعران مدرنیست ، خواندیدنی یا شعر مشجر ، مطیر و گرافیکی را به معنای دقیق کلمه در پرونده ی خود دارند و در ایران هم طاهره صفارزاده مجموعه ای از این شعرها را در دهه های گذشته به دست داده و اگر اشتباه نکنم مفتون امینی سال ها پیش از این پیشنهاد استفاده از رنگ در متن نوشتار را داده که شاملو این پیشنهاد را در گفت و گو با ناصر حریری مهم ارزیابی کرده و بیژن باران هم آن را چند سال پیش در شعری آزموده است . امروز هم کسانی چون حسین مکی زاده و علی ابدالی با ترفندهای نرم - افزاری فلش و نمایه های دیجیتالی و نیز گذاشتن هایپرلینک بر روی متن ، نوعی از شعر گرافیکی - دیجیتالی را تجربه می کنند . پس کسی که بر بدعت و بی بدیلی تجربه های فلاح تأکید می گذارد ، یا از تبارشناسی این کارها واقعن بی خبر است یا این که و این احتمالش بیشتر است ، خود را بی بی خبری زده است. 

 مساله ی دیگر چه گونه گی مواجهه ی خود من با خواندیدنی است؛ خواندیدنی به نظر من در غایت خود نوعی فراشعر و فراطرح است . یعنی باید هم طرحی درباره ی خود طرح گرافیکی باشد و هم شعری درباره ی خود شعر . خواندیدنی قصد بنیادینش به چالش کشیدن مرزهای از پیش مفروض بین ژانرها و بازخوانی انتقادی و تشکیک در تعریف های داده شده از چیزی به نام ژانر یا گونه یا نوع هنری است . در یک کلام ، ماهیت - زدایانه و ذات - ستیزانه است . بنابراین ، انتظار می رود که همپوشانی و همبودگی بین طرح و زبان ، توأمان هم از زبان واسازی کند و هم از تصویر ؛ یعنی نتوانیم دیگربار نوشته های فلاح را به یک ساختار نحوی و زبانی سر راست تقلیل دهیم و هم چنین نتوانیم دیگربار تصویر را از متنی که در آن نشسته است ، منتزع کرده در حکم یک تصویر صرف ، مجرد و جدا از متن در نظر آوریم . این مؤلفه ی اخیر ، در معدودی از خواندیدنی ها اتفاق می افتد ؛ یعنی آن هایی که در آنِ واحد ، هم زبان و تصویر را به پرسش می گیرند و هم به خاطر فضای گرگ و میش و جدایی ناپذیری که تصویر و زبان را به هم پیوند می زند ، دیگر به هیچ یک از این دو ، به تنهایی ، فروکاسته نمی شوند و صرفن در محدوده ی همین اثر بیناژانری و در هم آمیخته است که می توان با آن ها مواجهه شد . 

به هر ترتیب ، خوش مان بیاید یا نه ، این دستاوردِ چهار سال تجربه ی فلاح است در نزدیک کردن دو ژانر به هم و اصرار وی بر تجربه - آموزی ، سوای هر نقدی که بر آن وارد بدانیم ، یک دریافتِ مهم را پیش پای همه ی ما گذاشته است و آن هم این که هیچ تعریف ذاتی و شرط ضروری ای برای تحقق شعر نمی توان در نظر گرفت ؛ حتا اگر این شرط ، فقدانِ زبان و نوشتار باشد - که البته به نظر من خود این فقدان ، باز به شکلی وارد حیطه ی دلالت می شود و از فقدان نوشتار هم نوشتاری دیگر به وجود می آید .

 مهر به : علی ثباتی

 

 

چون من خودم هم مدعی شده ام که خواندیدنی تجربه ای بدیع و خاص است ، ابتدا می خواهم توضیحی در این باره بدهم ( هر چند شاید این ها بدیهی بنماید ) . درست گفته اند که هیچ چیز از هیچ چیز  پدید نمی آید و من هم در ذکر ریشه ها و سوابق ، به نمونه ها و مواردی اشاره کرده بودم که تو هم کرده ای ، اما نمی دانم چرا در نظر نمی گیریم این حرف را که هر چه پیش از خواندیدنی بوده ، در زمینه ی خروج از نظام شعر سطری ، جسته و گریخته و گاه تفننی و حتا تزیینی بوده ( مثلن در کار خود آپولینر ، او شعری را که به صورت سطری نوشته شده بوده ، به صورت یک پرنده یا برج ایفل باز تولید می کرده ... ) . در حالی که در خواندیدنی ( و دست کم در موفق ترین نمونه هایش ) اصلن گریز و گزیری از این جور آفرینش نبوده ( همین چیزی که خودت هم گفته ای که دیگر نمی شود کار را به زبان کلامی یا به زبان تصویری واگردان و باز ترجمه کرد ) . بنابراین و با این تلقی از بدعت ، بی تردید خواندنی در هیچ کجا ( دست کم تا حالا ) تالی و نظیری نداشته ( دیده ام برخی شعر های گرافیکی امروزی تر را که در انگلیس و آمریکا انجام شده ، ولی در کار این هنرمندان هم بیشتر حروف انگلیسی و دست بالا واژه ها نقش آفرینی کرده اند و صورت دیداری هم اغلب آشنا و قابل انطباق بوده ) . من ادعا کرده ام که خواندیدنی سرنوشت شعر سطری را رقم زده و برای نخستین بار به شکل یک پیشنهاد خلاق ( و نه به صورت تفننی ) نقش مخاطب را در شعر آفرینی به سطح خود شاعر بالا کشانده و بسیاری حرف های دیگر هم زده ام که بماند ... اما از دوستانی که در ایران و هم اکنون در قلمرو شعر بیناژانری یا شعر درآمیخته کار می کنند ، من کار علی ابدالی را جدی و خلاق می بینم .

چوپان

وقتی می‌نویسی "من من نبود" ، شاید از همین بتوان استفاده کرد . شعر یکی از مهم‌ترین کارکردهایش شکستِ لوگوس‌سنتریزم است به تعبیرِ دریدا یا مسموم کردنِ گفتمان مسلط و از اریکه به پایین کشیدنِ زبان مسلط ؛ حالا سطری یا دیداری . من این را اولویت می‌دانم . خواندیدنی چون زبانِ مسلط را به خطر می‌اندازد -به زعمِ من- یکی از مهم‌ترین کارکردهایِ شعر مدرن را در خویش دارد ؛ کاردکردی که حتی خودت نتوانستی از شعر سطری بکشی . شاید امکانش نبود . در این بستر ، پیشرو‌تر آن است که مسموم‌تر باشد .

مهر به : چوپان

 

 خب ، تو مختاری که هم چنان بر احساس وابستگی ات به شعر سطری ، سفت پا بفشاری و من این جا البته هیچ کاره ام ! فقط این را بگویم که توجه نکرده ای به این نکته ی باریک تر از مو که تغییر و تحولات شعر ، فقط به خواست و میل شخصی شاعران مربوط نمی شود و این جا دست های پنهان تری هم در کار است که این دگرگونی ها را حتا می شود گفت تحمیل می کند به شاعران . بنابراین ، همان گونه که از همان ابتدای شکل گیری خواندیدنی گفته و حتا بر آن تاکید کرده ام ، دوستان می توانند هر جور که دل شان خواست و عشق شان کشید شعر بنویسند . مهرداد فلاح هم شعر خودش را دارد می نویسد و اداعاهای خودش را هم دارد . به جایی که بر نمی خورد و اگر بخورد هم گناهش به گردن کس و کسانی ست که خواسته و ناخواسته کوشیده اند مانع حرکت خواندیدنی بشوند . خب ، کنار بکشند دیگر !

 

 چوپان به : مهر

گفتی که شعر بعد از خواندیدنی نمی‌تواند "قیافه‌اش" همانند شعر سطری باشد و همزمان ادعای "پیشرو بودن" کند . خب ، این جا به نظرم "پیشرو بودن" کمی نیازمند تعریف است . اما قبل‌تر از آن ، خودِ شعر هم این جا غریب افتاده . واقعن شعر چیست ؟ اصلن شاعر کیست ؟ خاطرم نیست کدام نویسنده ( شاید مالارمه ؟ ) بود که می‌گفت وطن‌دوستی احساسی مبهم هست "که هست" . من این حس او را تعمیم به تعریفم از شعر می‌دهم ؛ گاهی تشخیص‌ شعر تنها با احساسی مبهم صورت می گیرد و البته این تمایز ، به ویژه در شعرِ مدرن سخت‌تر می‌شود که نه منظوم است و نه حتی گاهی ساختارش متفاوت . بنابراین ، نمی‌توانم اظهارِ نظری کنم که شعر پیشرو باید قیافه‌اش را چه گونه بزک کند تا بر آوانگارد بودنش تاکید کند .
از سویِ دیگر، شاید بد نباشد به خودِ شاعر هم نیم نگاهی انداخت . آیا شاعر پس از "تخلیه از شعر" باز هم از آن همان لذت غریب هنگام آفرینش را می‌برد ؟ اصلن یک نقاش آیا همیشه بیشترین لذت را از "همان آنِ کشیدن" نمی‌برد ؟ یا بر عکس ، زمانی که به طرحش می‌نگرد ، لذت می‌برد ؟ شخصن چنین می‌اندیشم که همان لحظه های خلق است که بیشترین التذاذ را دارد . حالا با توجه به این موضوع ، گاهی فکر می‌کنم که همان شعر سطری ( بی طرح و قیافه ) گاهی بیشترین قرابت را با لذتِ هیستریک و فردی خودِ شاعر دارد . من فکر می‌کنم شعرِ سطری ، به شاعر از همه چیز نزدیک‌تر است ؛ حتی از رگ‌ِ گردن !

 چوپان

 

نخستین حس من در مواجهه با خواندیدنی ، این است که آیا با شعر به معنایِ قدیمی اش رو به رو هستم یا تعریفی جدید از شعر است ؟ اکنون به این سوال این گونه پاسخ می دهم که طرحِ این سوال از اساس اشتباه است ! شاید استفاده از تعبیرِ دلوز تا حدی رهگشا باشد ؛ این که کارِ فیلسوف در دورانِ جدید ، بیش از هر چیز "باز تعریف" و تعریف سازی مفاهیم است . دلوز در راهِ استدلال این "دینامیسم"  ، از کلیدواژه‌ای استفاده می‌کند که به زعمِ من نقشی مهم دارد ؛ "تجربه ی زیسته". آن چه دلوز را بر آن می‌دارد ادعا کند روندِ فکرِ فلسفی غرب از ابتدا تاکنون خلافِ تجربه‌ی زیسته است ، آن است که تجربه‌ی زیسته در هارمونی با علوم ،  با تجربه‌پذیر بودن (همگانی یا فردی)  اشتراک دارد ، در حالی که بیشترِ مفاهیمِ فلسفی ، در ذاتِ خویش می‌خواهند زمان‌مند نباشند و تناقض از همین جا آغاز می‌شود . این جاست که کارِ فیلسوف اهمیت می یابد که می بایست به "بازتعریف" دست بیازد... و اما شاعر ؟ اتفاقن به زعمِ من کار شاعر از این هم حساس‌تر است . او با طرحِ گفتمانِ جدید ، فضاهایِ جدید و از همه والاتر زبانِ جدید مدخلی می‌سازد برایِ انسان روزِ خویش ؛ برای همان تجربه‌ی زیسته و این دینامیسم نقش زنده کننده‌ای در زبان هم دارد . زبانی که اگر توانایی "اشتقاق" را از دست بدهد و نتواند در واژه سازی و مفهوم سازی مشتق و فرم تازه ای اختراع کند ، محکوم به فناست . حالا به سوال مطرح شده ،‌ بازگشت می‌زنم . شاعر می‌تواند شعر را در فرمی جدید بریزد و از این بستر برایِ زبان ، راهِ تازه ای بیافریند تا ویتالیسم و "موجودیت" آن را حفظ کند .

فلاح بارها سعی در این اختراعات داشته . نفسِ خواندیدنی شعله‌هایِ چنین آتشی را نشان می‌دهد . نیز می‌خواهم بر "واژه سازی" او و به عبارتی "ترمینولوژی" او هم تاکید کنم . خوابینش، تیزر و خودِ همان خواندیدنی ، نشان دهنده‌ی آن است که او می‌خواهد دست به اختراع بزند . به عقیده‌ی من مهرداد فلاح سعی می‌کند شعرهایش را با تجربه‌ی زیسته‌اش در هارمونی قرار بدهد و هر چه بیشتر در حرکتِ خلاف با فضایِ ایدئولوژی محور ، بر "زیبایی شناسی" و Aesthetics موجود بر کارش تکیه بزند. 

اما سوالِ دوم : چه چیزِ فلاح باعث می‌شود او به خود حق بدهد و به مخاطبش این امکان را بدهد که به فلاح حق بدهد که او واردِ فضای جدیدی از زبان شده است؟ چه چیزِ در کار او ، شعر را همساز با تجربه ی زیسته می‌کند ؟ و از این بالاتر ، چرا خواندیدنی - حتی با عنایت به تعریفی پویا و دینامیک از شعر - باید جدید تلقی شود ؟ طرحِ این سوال از این جنبه مهم است که من طرح های اسلیمی‌ گوناگون یا منبت کاری‌های بی شمار یا قلم زنی‌های متنوعی را به یاد می‌آورم که اشعار شاعران زبده‌ای را به "منصه طرح" در آورده اند . شاید این تجربه‌ای مشترک باشد که رویِ جلد کتاب دینی یا قرآن خویش پرنده‌ای را به خاطر بیاوریم که از کاکل‌هایش ابیاتی و آیاتی بیرون زده است یا شعری از اشعارِ حافظ را دیده باشیم که در محیطی گرافیکی "هضم" شده باشد (نه این که تنها مینیاتوری که اشعار ، در گوشه‌ای از آن نبشته شده باشند) . اصلن از این هم فراتر می‌روم : چرا روایت سازی‌های مختلفی را که از شاهنامه موجود است و با نقاشی عجین شده ، نوعی خواندیدنی ندانیم ؟

شخصن پاسخی برای این سوال دارم . فلاح شاید نخستین شاعری ست که به واژگانِ خویش شکل" shape" می‌دهد . او برایِ کلماتی که در ذهنِ خویش داشته "شمایل سازی" می کند . در روان‌کاوی ( هم چنین در فلسفه‌ی زبان ) بحثی ست که ذهن انسان خاصیتی دارد که برایِ هر کلمه طرحی می‌سازد . شاید این عملِ مهرداد همخوانی با ذهن دارد که به کلمات "تعین" می‌بخشد . خواندیدنی نه به این دلیل که گرافیک است یا از دیدگاه نقاشی درخورِ اعتناست ، بلکه از این حیث اهمیت می‌یابد که "برایِ واژگان شمایل سازی می‌کند". مهرداد در خواندیدنی‌های مختلفِ خویش ، زمانی که از چرخ می‌گوید، خواندیدنی‌اش "می‌چرخد"، زمانی که از چند جور "جاده" می‌گوید ، چند جور خط می‌کشد، زمانی که از "من" می‌گوید ، ناگهان چندین و چند جمله به "من" حمله می‌کنند ؛ مثلِ  افکارِ مختلفی که به ذهنِ "من" حمله کرده‌اند . اکنون به خوانش (خوابینش) ولیعصر استریت برسیم. ولیعصر در شعرِ مهرداد موجودیت می‌یابد ، زنده می‌شود ، هویت می‌یابد ، شکل می‌گیرد . این جا"روایتی تجسد یافته از کلام" را می‌بینیم ؛ تصویری سوررئال از خیابانی که آدم‌هایش واژگانِ قطار شده‌ای هستند ، ماشین‌هایش کلمه هستند ، درخت‌هایش کلمه هستند . دقت کنید میدان هم می‌بینید . به نظر می‌رسد که او با دیسکورسِ جدیدی که در خواندیدنی به راه انداخته ، به شکلی خیابانی را از ذهن به عین رسانده . چرا خواندیدنی را با سینما مقایسه نکنم ؟ فلاح همانند کارگردانی ست که خودش فیلمنامه می‌نویسد ، خودش بازیگرانش را بازی می‌کند / می‌دهد . شاعر خودش گریمور است ، خودش صحنه آراست و صداپرداز . او حتی تهیه کننده هم در خویش می‌پوید ! روزگاری فورد کاپولا می‌گفت کارگردانی از جمله مشاغلی ست که هنوز می‌توان در آن به دیکتاتوری دست زد . دیکتاتوریِ مهرداد فلاح در تعین بخشیدن به واژگان برای خواندیدنی‌اش ، هم فرصت است و هم تهدید و این می‌تواند شروعی برای پاسخ به دوستانی باشد که از خواندیدنی انتظارِ طراحیِ حرفه‌ای دارند . اصلن قرار نیست خواندیدنی طراحی کند . خواندیدنی گرافیک نیست . حتی فلاح خودش هم اگر بخواهد ، نمی‌تواند در این سیاق با گذشتگانِ و هم‌قطارانِ گرافیک بازِ اصفهانی در رقابتی زنده بماند . خواندیدنی روایتی جدید از واژه است که در قفسِ طرح ، چشم نوازی می‌کند . این جا کلمات ، کالبدی به نام خواندیدنی دارند و مخاطب زمانی که با واژگان "دیدار" می‌کند ، دست به خوابینش می‌زند. 

موردِ سوم : چه قدر به تجربه‌ی زیسته نزدیک شده است ؟ اصلن چرا باید نزدیک شده باشد ؟ آیا تعریفی نو و صرفِ شمایل سازی ، نقشی آوانگارد برای فلاح به ارمغان می‌آورد ؟ برایِ پاسخ به این سوال ، شاید بد نباشد رجوعی کنیم به "چهار دست و یک دهان" که به قولِ خود فلاح ، آن را با چند خودکار با رنگ های مختلف نوشت . این چند خودکار چه حُسنی دارد ؟ شاید بتوان گفت که با این شیوه ، او بیش از هر زمانِ دیگری به خویشتنِ هزار چهره‌ی درون نزدیک شده است و به قولِ دلوز "جسمِ هزار پیکر" . به شعر ولیعصر استریت برگردیم . بخش هایی از این شعر را بخو

/ 532 نظر / 193 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رمز

باری برگشتم با ده ها قلم پرو دوات علارغم میل باطنی اغیار...

جلال کیانی

با سلام خدمت سرور ارجمند جناب آقای فلاح با طرح سئوالی از فرهیخته گرامی سرکار خانم ارسطو ویژه مهر ماه 89 انجمن ادبی راهو بروز است چنانچه افتخار دهید باعث سرافرازی است با احترام و تواضع[گل][گل][گل]

سعید محمدحسنی

با سلام و مهر فراوان با مطلب و شعری تازه بروزم منتظر دیدار گرمتان هستم

باران سپید

سلام لاهیجان بماند و استکانی تلخ... منتظرم به راه نظرتان.[گل][خداحافظ]

فواد

سلام استاد با یک شعر کوتاه و یک متن به روزم . کلبه ای که در برابرم بخار می کند . . اینجاست که می گویم دنیا باید زن شود درود

محمد علی سپهر افغان

دعوتید با شک به شک سپهر افغان

کوتاکان

این شعر نیست ؛ دنیای واقعی ست که من آن را شعر دیده ام . این شعر دنیاست و دنیایی از شعر ؛ پر از آن چه می خواهی . همه ی آرمان های زندگی چند روزه ؛ با همه ی دیرپاییش ، نشانه ها و رمزهایی از توانمند ترین عنصرهای زبانی و زندگی . با این همه سر زندگی و شادابی ، می توان حدس زد کسی که تهران ندیده و خیابان ولیعصر را مشاهده نکرده ، با خواندن این شعر و نگاه کردن به آن - آخر هر دو چنان جفت و همسر شده اند که جدا نمی شوند - تهران را دیدن کند و خیابان ولیعصر را ببیند و بعد از سال ها اگر کسی از او بپرسد تهران رفته ای ؟ امر به او مشتبه شود بگویید فکر کنم یک بار رفته ام و در واقع به شعر فلاح ، یعنی همان تهران سفر کرده باشد ! بعدها اگر مهندسی باشد ، می تواند نقش تهران را دوباره بکشد و تهرانی در هر جای زمین بنا کند . این خیابان نیست ؛ زندگی در تهران است ، پانصد سال تهران است ...

سارا بهرام زاده

درود جناب فلاح. بریم هواخوری متقابلن وارد و تصحیح شد شاعر. سپاس مجدد از دعوت اینجانب به بزنامه. سخنی دیگر در آن رابطه نداریم.! البته مرتبا می ریم هواخوری. موفق باشید. بریم جنگ زده. بدرود.