برودری دوزی!

 

سایت مهرداد فلاح - دور می شوی قدم به قدم !

خواندیدنی ها در اثر

خواندیدنی ها در سایت لیلا صادقی

حرف مازیار عارفانی در باره ی وبلاگ نویسی ادبی 

سودا

هی تو! در چهار راه صدا مجهول مانده !
با چشم هایی خمار و غمگین، ناراحت و فرو افتاده
با لب هایی آویزان ِ گفتن
هی تو ! سایه ی نگاهت روی کاغذم افتاده
مثل سایه که می افتد بر آب و می لرزد با ترنم باد
مرکز کاغذ را که نگاه می کنم ،همیشه به تو می رسم.مرکز نقطه است. نقطه تعریف منطقی ندارد.تو چیزی منطقی نیستی. سایه ی روشنی هستی از من که دنبال هسته ی وجودی خودش می گردد...

سایه

در جواب  به آقای حسنی، نکته ای به ذهنم می رسد:به نظر من سایه بر زمینه افکنده شده است،نه این که زمینه سایه و سیاه باشد؛مخصوصن که متحرک است و نشان از سلطه عارضی بیشتری دارد.درست است که دو چشم و لب را می توان متعلق به آن دانست.گویا مهم ترین علایم موجودیت یک موجود زنده ( ابزار ارتباطی بینایی و کلامی)، موثرترین واسطه هایند برای ابراز وجود و اظهار تمایل به ایجاد ارتباط.گویا با شاعر چنان انس پیدا کرده که سلطه ی خود را به فراموشی سپرده و التماس کنان، درجست و جوی پاسخی ملایم و متواضعانه برای شاعری ست که با او شفاف و جسور، هرچند ترسیده صحبت می کند. چشمان سایه را ببینید ! ملتمس و نرم و رامند؛ گویی مغلوب خطاب های پرترس و مصرانه شاعرند و مثل خود سایه، موجودیت شان از چیز دیگری ناشی شده: چای یا قهوه یا آب یا جوهر یا هرچیز لکه ساز دیگر. مجهولی که هم مرکزیت دارد و هم ابزار ارتباطی سایه را تحت الشعاع قرار داده ،باواژه های پرسشی تناسب دارد.

آیا شاعر چیزی را می بیند که سایه اش بر او افتاده یا فقط سایه را می بیند؟ اگر چیزی مجسم را می بیند، در حق خوانندگان شعرش کم انصافی روا داشته؛ چون با سایه ی آن چیز فریب شان داده و اگر سایه می بیند، خوانندگان و خودش را سرکار گذاشته؛ چون هنوز حقیقت شیء را نشناخته، کارهایی به آن نسبت می دهد و خود را مغلوب آن ها می داند . گفتم که به بن بست برمی خورم هرچه که می خواهم بگویم . هیچ کدام از جمله ها آن چیزی را که می خواستم بگویم، نگفتند و نرساندند . جمله ها خائنند یا بیان من ناقص یا هردو؟ هردو، هی تو ، هر دو!

ثابتی

پس تو دیده ایش؟ این " تو" را دیدی و در تله ی تنگ یک چهار گوش ،میان چهار علامت تعجب گیرش انداختی. تو این بار شهودی شعر نگفتی؛ صورت تمام رخ شهود را شعر کرده ای.آن که همیشه در سایه نشسته . تمرکز که می کنی و روی کاغذ خم که می شوی، فقط اوست که کلمه توی دهانت می گذارد.  این که آب حیات تو را می خورد و سر تو را یکی یکی از جوانی و سیاهی و تارهای زیبا خالی می کند.
روی این صفحه لیوانی چای بوده که زردابه ی باقی مانده از آن، شکل لحظه ی تلخ الهام تو شده.  این روح ، این تو ، شعرت را پس زده. دیگر فقط خودش دیده می شود.یادم می آید اول شاعر را به علاوه ی  نقاش کردی و دوم شعر را به علاوه  و منهای کلمه و سوم مخاطب را به علاوه ی شعور و چهارم  ...حالا اصل کاری پیدایش شده. او که دو چشم و یک لب روح دارد؛ زمان صفر آفرینش.

حضرت الف

وقتی امر به رفتن می شود، تازه شهد و شیرینی ماندن به دل می نشیند ! داشتم به این نگاره ی فکر می کردم که آیا یک پازل ادبی ست و یا این که نقشینه ای ست مفهومی که قرار است معنای خود را از زمان حاصل کند؟درست در میانه های همین تفکر بود که دیدم چهار راهی می بینم ! این چهار راه آمیزه ای ست از شعر و شعور ،از مستی و جنون ، از سپیدی و سیاهی ، از راه و بی راه و هزاران از این دست .یاد آن دور دورها افتادم که در هندسه ی تحلیلی، با گچ رنگین قسمت هایی را هاشور می زدیم ؛ نه برای بیست که برای خاکی که با مشقت و سختی بلعیده بودیم . گاهی عنوان به نوشتار معنایی تساعدی می بخشد و گاه به سان روزنه ای که در زیر یک وان حمام تعبیه می شود، می تواند سطور را از بار معنایی تهی سازد .

مینو نصرت

این شعر، سایه ی شیرین صورتی ست که اگر خوب به حافظه ام بر گردم ، یادم می افتد که روزی  از روز ها هفت قدم با او راه رفته و دویده ایم  پا به پای رودخانه  ها ، در حاشیه ی ردیف سپیدار هایی که رو به آسمان می رفتند . خوب خوب که نگاهش کنی، رد اولین رنگین کمان بعد از رگبار  تند ساعت چهار بعد از ظهری را که دل به غروب نمی داد،در انحنای بادامی چشمانش می بینی!لبانش انگار که تازه از استحمام بوسه بازگشته اند و آرامش چشمانش ،حادثه ای ست که هرگز دو بار اتفاق نمی افتد . دقیق دقیق دقیق که نگاهش می کنم، دلم می گیرد از قد کشیدنش  . به آسمان که نرفت هیچ ،چسبید به کف قیرگون خیابان ها و شد  مکعب سرگردانی به قول شاملو نازنین "وسط چهار راه هر ور باد ." باد به هر سو که بوزد ، موهایش کشیده می شود و هر کجا که آوار شود ، کشته ی اول و آخرش سایه ای ست که تو کشیده ای مهرداد فلاح!

سینا بهمنش

من این جا آلیسم در سرزمین عجایب ...! هیچ نگو ...! بیدارم نکن! این کار را با من ...نکن !

رامین۱۶۴۸

در خصوص شکل ذهنی  این شعر ، باید نوشت که با یک تصویر اصلی و چندین تصویر فرعی در پیرامونش ، به نوعی شکل  ذهنی دایره ای یا مربعی  شعر تشکیل می  شود. انگار شاعر در وسط دایره یا مربع  شعر ایستاده یا مانده و به اطراف می نگرد که تصاویر فرعی به نوعی احاطه اش کرده اند . نوعی منظومه ی شعری هم می شود گفت که   تصویر اصلی در میان است و تصاویر فرعی در کنار و در واقع به گرد تصویر اصلی . تصاویر فرعی را واژه ها پر کرده اند . شاید بتوان گفت نوعی سریدن به زمان و مکان دانته ای ست یا به سبک و سیاق منوچهری دامغانی ، غلطیدن به سوی جاودانگی...

ابوالفضل حسنی

اگر این "سیاه " را از پشت این متن بکشیم بیرون ، این متن چه جوابی به ما می دهد ؟ من حس می کنم تمام  جان هنری که در کلیت این متن دارد می تپد ، در گرو حضور همین سیاه است که گزاره ها یک سازمان هندسه ای بر سطح آن فراهم آورده اند . البته سازمان هندسی گزاره ها در این حال که با شرایط زبانی سطرها هماهنگ است ، با رنگ و نقش در این کار نیز همخوانی صد در صد دارد (شکی نیست) ، اما حرف من چیز دیگری ست : از آن جا که  شعر هنری ست زبانی ، لذا معتقدم هر گونه خلاقیتی که قرار است اتفاق بیفتد ، ناخواسته باید از دامنه ی زبان افشا شود ؛ به همان صورت که خود مهرداد فلاح در اغلب کارهای این دوره اش نشان داده است . همان زمانی که دست به افشان سازی و اکتشاف قابلیت گرافیکی سطر و زبان می یازد که نا گفته پیداست . او با تو در تو نویسی سطر ها ، پلکانی نویسی سطور در شعر سپید فارسی را پشت سر می گذارد و پیشنهاد جدیدی ارایه می دهد که در ضمن ، موجودیت و موجبیت متنی نیزدارد ؛ یعنی نوع  پراکندگی یا تو در تو شدگی سطور در سطح متن و کلیت کار ، از احضار مکاشفه ای آن فرمان می گیرد . پس نتیجه می گیریم که هر متن این دستی فلاح،  نوعی از نوشتن را که در تقابل با نوشتارهای پلکانی معمول است ، پیشنهاد داده و در اصل،دنبال عرضه ی معنایی ست که از حیطه ی خلاقه و زیبایی شناسیک آن به چنگ آورده ، اما آن جا که پای رنگ و نقش به میان می آید ، من احساس می کنم که زبان تعهد حاشیه ای به خود گرفته و نقش اصلی را رنگ و نقش بازی می کند ؛ مثل همین کار ! در این جا آن چه حاوی مرکزیت معنا زایی متن است ، بی گمان حضور بی بدیل نقش در زمینه است . من این را نمی توانم بپذیرم ؛ مگر این که معتقد باشیم زبان فقط به مفهوم خاص در این گونه اعمال نمی شود ، بل اهداف عامی را دنبال می کند ( یعنی رنگ و نقش و هر چیز دیگر نیز زبان است ) . اما من می گویم که در شرایط حرفه ای شاعری ، آن چه شعر را تعریف و تحلیل می کند ، همان است که از دستگاه گویشی و زبانی بیرون می زند و هر اتفاقی هم که قرار است بیفتد ، باید در دامنه ی همین بی دامنه باشد . مگر نه این که خود فلاح نیز اثبات کرده که در اندرونی  این بی نهایت اندرونی ، قابلیتی نهفته است که می شود افشای گرافیکی از آن داشت ؟ حال وقتی پای بساط و ثبات دیگری به میان می آید و زبان صرفن نقش همراهی را به عهده می گیرد ، من در شعریت آن متن نه تنها شک ، بلکه آن را به عنوان شعر نمی توانم بپذیرم ؛ هر چه قدر هم اعمال و احضار عاطفی و حسی و هنری آن کار بالا باشد ، مثل همین کار .

  این هم شعری از رضا خاتمی( wc ) در وصف من که چون حاوی نقدی ضمنی ست این جا می گذارمش :

مهر

مرد شعر تو

می ماند پشت به دوربین تا همیشه

ـ خودخواه ـ

و مسافران اتوبوس های واحد      قطارهای شهری

نخواهند دانست  مرد شعر تو زیباترین بود این دور و برها

حق داشتند

ـ از پشت سر فرقی نیست که   ـ

تو را به یاد خواهیم سپرد

شاعری که هیچ گاه نخواست مرد شعرش را از روبه رو نشان دهد

دوربینش را به دوش گرفت

ـ  با آن اندام نحیف  ـ

و جای دوربین را عوض کرد

میثم مصباح

 شاعری مثل نادر پور تمام تلاشش این است که در شعر تصویر بسازد ؛ آسمان و زمین را به هم می دوزد تا در میان اجسام ، رابطه ای کشف کند که به عقل جن نمی رسد .
شاعری مثل مهرداد فلاح حالا تلاش می کند که از شعر تصویر بسازد . این کار شبیه فرش بافتن است . شاعر تار های صوتی اش را بر می دارد بر پود صفحه می گذارد تا شعری تخت به وجود آورد . چرا که نه ؟ ما که خوش مان می آید.

ژاله سیفی

در نگاه ساده تر ، این کار بیشتر برای من تداعی کننده ی موزاییک فرش پیاده رو ست : من ، تو ، او... همه و همه با سایه ای از کلمات ، لکه ای روی این موزاییک به جا می گذاریم . پس این موزاییک می تواند در نقش "یک متن تک اجرایی" باشد که کلمات در شیارهای آن در جریان هستند و با سایه های خودشان ایجاد نقش می کنند . اما آقای فلاح ، گویی پشت کلمات را برای مخاطب آشکار نمی کند . موسیقی این موزاییک ذهنی ، رقص کلمات است و مجوز ورود و نگاه کردن به آن زدن نقاب . هر کس از پشت نقاب خودش نگاه می کند و به نقطه ای می رسد که می پرسد کیست ؟ پس مانند عالم مثل ، در این جا هم با واقعیتی رو به رو نیستیم ؛ فقط سایه ای از کلمات را می بینیم . در نتیجه ، بن بستی فرا واقعی در این کار وجود ندارد . پس مخاطب گرامی ! هیچ محدودیتی برای لگد کردن این موزاییک وجود ندارد . از هر طرف که می خواهید ، وارد شوید .

اصلن هیچ کس

به نظر می آید داری برمی گردی به حجم . زبانت هم در حال بازگشت است . از خیابان که خوب بگذری ، وقتی قدم می زنی در تعطیل ، یک عکس بزرگ می بینی با شمشادهای اطراف خیابان ، با چراغ های روشن تیر های برق در بالا ، با چراغ های کشیده در سرعت عبور ماشین ها . اما پیاده رو تنها جدول های سبز بطالت دارد و ... شاعر مردم را گم کرده یا شاید در انزوای شاعرانه ی او کسی نیست ؛ تنها قدم می زند و به خانه برمی گردد ؛ به پناهگاهی که از خود می پرسد : این کیست ؟ سایه ام ...؟ آیا باید کسی را در تکاپویی برای یافتن کسی متصور باشیم با چهره ای در خود ؛ مچاله  در انبوهی از پرسش ها . شاید که تنها باید به عشق های عتیقه پناه برد و دل خوش کرد به آن روز های خوب ؛ آن روزهای معاشقه در غارغار کلاغ ها .

محمد صادق صالحی

من نوعی در فرایند شکل گیری ی دهه ی هفتاد هیچ نقشی نداشتم ، ولی به عنوان کسی که دارد از دستاوردهای آن استفاده می کند، نمی تواند در برابر اتفاقات آن بی تفاوت باشد. باید بگویم شاید کار های اخیر مهرداد فلاح به مذاقم خوش نیاید و دلیلش را هم قبلن گفته ام ( و این کاملن شخصی ست) ، ولی به عنوان کسی که دارد در این دریا برعکس شنا و متفاوت کار می کند ، برایم مهم است . فکر هم نمی کنم دهه ی  هفتاد آرزویی جز این داشته باشد  که افراد با خطر مواجه بشوند و خلاقیت به خرج بدهند . مگر فلاح اکنون جز این کار می کند ؟ پس دیگر چه کوتاه آمدنی ؟

علی حسن زاده

می اندیشم اندیشه ی سالمی داشته ای که در تجربه های شعری ات در دهه ی هفتاد ، جا نمانده و یا به تعبیر دیگر خودت را تکرار نکرده ای و درست نوشته ای که : خواندیدنی های من ( شاید شعر 70 را آشکارا به خاطر نیاورند ) از دل همان تجربه ها بالیده اند ؛ زیرا هر چند زبان خواندیدنی هایت با زبان شعرهایت ، به لحاظ ژانری فرق می کند ، مضامین جهان شمولی که در آن شعرهایت وجود دارد ، در خواندیدنی هایت هم موجود است . البته نمی خواهم تو را شاعری مضمون گرا بنامم ، اما معانی ای که از آثار ادبی و هنری تو استنباط می شود ، خبر از پیوستگی می دهد در ذهن تو نسبت به زبان که این بار با خواندیدنی ، شکل دیگری برای ارائه شان برگزیده ای ...

از مهر به پاشا

که گفته من از ۷۰ کوتاه آمده ام !

کوتاه کسانی آمده اند که افتاده اند توی بازی نان و یادشان رفته انگار که این بازی برنده ندارد ... 70 را ما با شعر و زندگی مان ساخته ایم ، اما قرار نیست و نبوده تا همیشه توی آن "ساکن" باشیم ! آن وقت ها توانستیم قیافه ی شعر را عوض کنیم و حالا هم اگر شاعر باشیم ، چاره ای جز این نداریم ... خواندیدنی های من ( شاید شعر 70 را آشکارا به خاطر نیاورند ) از دل همان تجربه ها بالیده اند و  مهرداد فلاح ِ امروز ، اگر چهره نو کرده ، معنایش شاید این باشد که دنبال نشستن بر کرسی استادی نبوده است هرگز !

باران سپید

گاهی فکر می کنیم دهه هفتادی بودن ، یعنی در 70 و المان های آن ماندن و در جا زدن و بعضی ها فکر می کنند تعریف و تمجید و دست زدن و هورا کشیدن برای شاعران دهه 70 ، یعنی شعر آن دهه را فهمیدن یا شاید هم برخی فکر می کنند باید حتمن مثل شاعران آن دهه نوشت تا هفتادی بود یا قدر دان هفتادی ها بود  و حتی بعضن دیدیم که منتقدین امروز دهه هفتاد را عده ای می خواهند در مقابل چهره های شاخص آن دهه قلمداد کنند که این کار اگر منفعت طلبانه و از روی عمد و غرض نباشد، احتمالن  از روی دوستی خاله خرسه ای  است؛ چرا که اگر دهه هفتاد حالا نقد و بررسی نشود، پس زمان آن چه وقتی است ؟

از نظر من اگر نتوانیم در شعر 70 حل شویم و از لای المان های آن به ظرفیتی جدید برسیم، هرگز نمی توانیم بگوییم شعر دهه 70 را شناخته ایم . دهه 70 زمانی می تواند ادعایی داشته باشد و به موفقیت خود ببالد که سکویی برای جهش های بلندتر و زمینه و بستری برای پیشنهادات بعدی باشد ؛چنان که این دهه از دل  دهه های گذشته به عنوان نقطه عطف بریدن از ایستایی و حرکت به سمت پویایی بیرون آمد و اگر لازم باشد،می توانید همین طور بروید به عقب تا هم چنان ضرورت تغییر و افزودن بر ظرفیت ها را بیش از پیش حس کنیم .  پس شعر 80 نمی تواند ادعای استقلال و مجرد بودن داشته باشد که حتمن مرهون اتفاقاتی ست که در 70 رخ داده که به واقع قابل ارزش است . اما نباید نادیده بگیریم که در جا ماندن، یعنی راکد شدن و این برای شعر فاجعه است . اگر مهرداد فلاح از دهه 70 به خواندیدنی ها رسید، حتمن نظر به تغییر و تحول و جلو رفتن داشت. توجه به پیشنهادات تازه الزامن پذیرش و قبول  آن نمی تواند باشد، اما ضرورت تحلیل  گذشته و ارایه ی پیشنهادات تازه را کتمان نمی کنم .من اصلن نمی خواهم از موفقیت یا عدم موفقیت پیشنهادات 80 حرف بزنم، اما نمی توانم تعصبات از این دست را بپذیرم و هی سنگ یک دهه را به سینه بزنم که...من هم در دهه 70 شعر کار کرده ام و از  خوانندگان  مهرداد فلاح، عبدالرضایی، بهزاد خواجات و ابوالفضل پاشا و آفاق شوهانی و خیلی های دیگربوده ام، اما این دلیل نمی شود که در همان جا بمانم و دیگر به تجربه جدیدی فکر نکنم . بدیهی است در آینده هم ادعای دست نیافتنی بودن مسیر های تازه را  ساده لوحانه می شمارم . اگر در شعر امروز نخواهیم به ظرفیت های تازه توجه داشته باشیم، حتمن اشکال از جای دیگری ست . تجربه کردن تازه ها احتیاج به جسارت دارد و ... به قول فلاح : دست توی تاریکی بردن دل می خواهد ...

یکدیگری

در مجموع به چالش کشیدن هر موضوعی، بالاخص آن هایی که پیش فرض هم دارند (تعاریف، کلیت ها، نگاه ها، دیدگاه ها و حتی جزیت ها ، رفتارها ، برخوردها و ...) شاخصه ی برخورد انسان امروز است؛ چرا که وجود روح اعتراض در او خصیصه ای بالقوه بوده و کنش های زندگی با نوع امروزی اش آن را تحریک به واکنش کرده است.  یقینن این واکنش ها خود نوعی کنش برای پیرامون شان به خصوص در حیطه ی نگاه های خاص خواهد بود. پس باید به گونه ای باشند که قدرت دفاع از خود را در ذات شان داشته باشند .
ببخشید که مجبور می شوم در کامنت بعدی ادامه بدهم.
در مورد ارایه ی آثاری از این دست توسط شما، با نظر به تجربه ی جناب عالی، می توان پنداشت که فرضیه ی بالا نزدیک به یقین است،اما چیزی که همیشه فکر من را به خود مشغول کرده، سایه انداختن برخی حواشی یا داده های بیرونی و یا حتی درونی و پیشنهادی است که عارض بر ماهیتند و کم کم جای نفس کشیدن شاخصه های دیگر را تنگ و به آرامی آن ها را حذف می کنند . این مورد در بسیاری از آثاری که امروز در تلاش بروزند، اتفاق افتاده است. البته باید به حق اشاره کرد که پیشنهادها و کنش هایی هم در ادبیات معاصر انجام شده که بسیار قابل تامل و توجه قرار گرفته یا لااقل خواهند گرفت و آن ها همان آثاری هستند که با در نظر نگرفتن مانیفست های صاحبان شان، در خود پتانسیل ایجاد فضای متفاوت و متمایز را داشته اند.
در مورد این اثر شما، با توجه به کلی نگری بالا، نمود یک رویکرد متفاوت به چشم می خورد، اما شاید فقط در لذت دیداری؛ چرا که اگر بنده نابینا و علاقه مند به شعر بودم، باید اثر را از زبان شما یا هر کس دیگری می شنیدم. منظور از این اشاره، در نظر نگرفتن توانمندی های دیگری است که می تواند در اثری با ساخت متفاوت، جاری و عجین باشد که بدون شک در حیطه ی اختیار و تجربه ی شما قرار دارد.

مینا توکلی

/ 415 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سودا

هی تو! درچهاراه صدا مجهول مانده ! با چشم هایی خمار و غمگین ناراحت فروافتاده با لبهایی آویزان گفتن هی تو ! سایه ی نگاهت روی کاغذم افتاده مثل سایه که می افتد بر آب و می لرزد با ترنم باد مرکز کاغذ را که نگاه می کنم همیشه به تو می رسم مرکز نقطه است نقطه تعریف منطقی ندارد تو چیزی منطقی نیستی سایه ی روشنی هستی از من که دنبال هسته ی وجودی خودش می گردد . . . با احترام و درودهای فراوان سودا(سین/دال)

سودا

شرمنده ولی تعبیر من از این خاندیدنی می شود همین که در ذیل می خانید

رها

سلام مهرداد عزیز.خوشحالم که باز آمدم این جا و خوشحالم که گونه هام ........... اخه باور نکردنی بود.خیلی خوشحالم خیلی که امدی پیشم.نظرتون رو در مورد شعرام ننوشته بودید.[گل]

کورش

سلام مهرداد خان بزرگ خوشحال ميشم اگه لطف كني و به بلاگ من هم سري بزنيد و نظرتون رو بگيد . . . http://kourosh-javadi.blogfa.com/

حسین میری

اینگونه تا به حال ندیده بودم .و شکستن دیوار را در هر موقعیتی دوست دارم .صادقانه فکر میکنم براستی بشریت با اینگونه جسارتها توان رفتن به درون خورشید را هم پیدا میکند .موفق باشیو همچنان جسور ........

نادر نظامی

آقای فلاح عزیز از نظرتان استفاده کردم اگرچه من خود معتقدم ایراد اصلی من در زبان است که همانطور که آقای خواجات -کامنت قبلی - و رودپشتی گفته اند نیاز به کار دارد و ولی طرح شعر را نمی دانم فکر نکنم .

mojabah

سلام در ابتدا میخواهم به امام و تمام برادرن بسیجیم سلام گرمی بکنم. چند رور است که از بانک صادرات نمیتوانم پولم را بگیرم. گفتند تحت بر رسی‌ ۲ تا ۳ میلیون حسابها و گردآوری مشخصات صاحبان این حسابها هستند. تعجب می‌کنم چرا حتی از خودپرداز هم نمیتوانام پول بگیرم. شنیدم چندین میلیون دلار پول‌های بانک صادرات را آقایان دزدیدند و بانک مرکزی را هم تحریم کردند. آیا بانک مرکزی تحریم شده یا دزدیهای این آقایان وسعت گرفته؟ یا امام این احمدی‌نژاد و در و دسته‌اش را بندازید زندان تا دست از این دزدیها بر دارند. پول ما مقام زیاد ایشان و همبستگانشن را کور کرده است.«يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ»(نهج‏البلاغه، خطبه 3) بعضي‌ها طوري از بيت المال مصرف مي‌كنند و آن قدر حيف و ميل مي‌كنند كه انگار شتر به علف تازه رسيده است.