مر (مار ) دم !

 

 

سایت مهرداد فلاح - افسانه ای که حاصل جمع است !

گپ و گفت با مهرداد فلاح در روزنامه اعتماد

نشریه ادبی هیجار

اردشیر محصص مرد!

برای من اردشیر محصص در قد و قواره ی هنرمندی مثل صادق هدایت است. سال ها پیش که مجموعه ی آثار چاپ شده اش را توسط دوست نازنینم هادی زائری مقدم به دست آوردم مدت مدیدی رزق شب و روزم شد. کارهای اردشیر محصص مرا تکان داد به معنای واقعی کلمه. نوجویی و جسارت و خلاقیت رشک برانگیزش را پاس می دارم.

 باران سپید

حیران مردانگی های پشت پنجره ام!
حیران مردم خیابانم که پا به هر کجا می گذارم دم شان!
حیران مردم سیاه گریه پسندم
حیران مردم سیاه گریه های های!
حیران مردم سیاه گریه پسندم که دیوار می شوند جلوی خودشان و من که سنگ!
حیران مردم سیاه گریه پسندم که پلک از این خواب دراز نمی کنند یکی یکی

به نظر می رسد که هدف، ساخت پیکانی ست که می خواهد حیرانی را به چله بنشاند، اما واقعیت این است که طرح بالا، اجاره نمی دهد هر سه انشعاب در یک طرف سطر افقی قرار بگیرند و در نتیجه، خود اثر ساختار خودش را تعیین کرده تا به این فرمت برسد.
 آن چه در این خواندیدنی، بیش از هر چیز دیگر برایم جالب توجه است، تبدیل کلمات آن به متن است.من در پست های قبل تر، زیاد این کار را انجام دادم و هربار دیدم در کلمه قوت بیشتری است؛ حتی بدون رنگ و شکل،اما این بار همین برخورد نشانم داد که تکرار بعضی از کلمات، مثل " حیران مردم..." در هر سطر، نه تنها فرم را مخدوش می کند، بلکه  زبان را دچار آسیب کرده، به لودگی می کشاند . به همین دلیل،  فکر می کنم فلاح در تلاش های اخیر، توانسته به ویژگی گرافیکی اثر، البته نه به معنای هنری آن، بلکه به معنای ریاضی اش برسد و این برای من جالب و خواندیدنی ست.

  فخرالدین سعیدی

 من شما را دعوت می کنم به یک غریب کشی!

"و البته نیکو و پسندیده نیست این که جماعتی از شعرا کرده اند  و می کنند:چیزی را تشبیه کردن به چیزی که در خیال و وهم موجود باشد و نه در اعیان،چنان که انگشت افروخته را به دریای مشکین که موج او زرین باشد تشبیه کنند و هرگز در اعیان،نه دریای مشکین موجود است و نه موج زرین و اهل روزگار از غلت معرفت ایشان به تشبیهات ازرقی مفتون  و معجب شدند و در شعر او همه ی تشبیهات از این جنس اند وبه کار نیاید."

این ها حرف هایی است که رشید وطواط، تئوریسین و مدافع که بهتر است بنویسم وکیل مدافع شعر و سبک خراسانی در باب ازرقی ، بزرگ مردی که در تغییر سبک خراسانی به عراقی سهمی وافر داشته و بنای کاری عظیم را نهاده است، گفته و دیدید چه گونه مورد هجمه واقع و به مسلخ گاه بردنش انگار ضرورت دار می نمایاند که قضاوتش با شماست. اما این ها نه در حمایت و تایید فلاح و شعر اوست که در من چیزی که نمی شناسمش، دست به کار شد و سمت و سو داد به این قلم، قلمی که مقصد همیشگی اش نا کجاآباد است و بگویم که از دوست داران شعر فلاح بوده و نیستم، اما جسارت او  و بر خلافآب شنا کردنش را سر تعظیم فرو می آورم که کار بزرگ را مردان بزرگ باید...

عرض کرده بودم که از دوست داران شعر فلاح بوده و نیستم . حال چرا بوده و چرا نیستم: فلاح وجود داشت اگر چه غایت نبود و در شعرش ظرفیت های تازه ای به شعر امروز پیشنهاد شد و المان های شعری او از نوع و جنس المان های حرکتی و نه ایستایی بود و در فرایند شکل گیری شعر امروز نقشی بزرگ ایفا کرد و برای تعویض لباس  و ریخت و قیافه ی شعر امروز، زندگی اش را نهاد و همه ی این ها باعث و بانی سلطه ای عظیم را در ذهن من نهاد به نام سلطه ی دوست داشتن شعر فلاح که چند صباحی بر ذهن من سلطنت کرد؛ اگر چه هرگز مثل او نه نگریستم  ونه سرودم تا این که شبی  چه طور،چرا و چه گونه،تفکراتی در من بر علیه این حس ،شورش وکودتا کرده و دلیلش زیاده طلبی ،جسارت بیش از حد و یا نامش را بدمستی  شاعر(فلاح) بگذاریم بهتر است و این چنین شد که کلمه ی دیگر نیستم، موجودیت یافت  و پایش را پیش کشید و بنایش را نهاد بر پایه ی سوالاتی چند که:

۱:مگر نه این که اثرهنری زمانی هستی دارد که بتواند ارتباط محسوس با متون دیگر و اپیستمه های اجتماعی و فرهنگی زمان خود داشته باشد؟

۲:با توجه به عدم عقلانیت درمتن ایرانی و فرهنگ ماقبل مدرنیته کشور ما که به وضوح قبیله گری وشیخ نشینی در آن مشهود است، با کدامین متن نظام یافته باید جنگید؟

۳.آیا واژگان تجربه نشده درفهم اجتماعی و نوع نویسش نامتعارف با زبان در کلیت ادبیات ایجاد حاشیه های سرطانی نمی کند؟

۴:آیا با پرتاب کردن خویش به آینده به نوعی ظریف ارتباط حیاتی خودمان را با جامعه قطع نکرده ایم و نگسسته ایم از آن چه که به بهترین وجهش می توانستیم باشیم؟

۵:در موضع و مکان گریزاز متعارف ها،آیا شعر وحس شعری جا نمانده است؟

۶:آیا رهیدن از وزن و قافیه و افتادن به دام رنگ و طرح، از چاله به چاه افتادن نیست؟

 مهر به سعیدی

 فخرالدین سعیدی در باره ی خواندیدنی، چند پرسش پیش کشیده که هر چند بسیار کلی ست ، می کوشم پاسخی بدهم که شاید کمکی کند به او و دیگر دوستانی که در برخورد با این نوع شعر،دچار تردید و سردرگمی نظری اند .

می پرسد: ۱:مگر نه این که اثر هنری زمانی هستی دارد که بتواند ارتباط محسوس با متون دیگر و اپیستمه های اجتماعی وفرهنگی زمان خود داشته باشد؟

این دیگر بدیهی ست و اصلن از شعار های نسل ما یکی همین بود که شعر پیشرو فارسی در بهترین نمونه هایش ، بیشترین پیوند را با تجربه ی انسان این روزگار دارد.امروز هم که پس از آن همه جدال و ماجرا ،دیگر مولفه هایی مثل چند صدایی،چند شکلی ، چند مرکزی ، چند روایتی و ...در شعر جا افتاده ( و یادمان نرود که ده سال پیش این مولفه ها را حاصل تئوری زدگی می دانستند  و حواس شان نبود که این ها همه ابتدا در خود زندگی ظهور کرده و سپس جایی در نظریه های ادبی یافته بودند) ،اگر من مدعی ام که چند رسانه ای (و چند زبانی) بودن خواندیدنی در زندگی امروز ما ریشه دارد، بعید نیست باز عده ای متهمم کنند به تئوری زدگی!

می پرسد:۲:با توجه به عدم عقلانیت در متن ایرانی و فرهنگ ماقبل مدرنیته کشور ما که به وضوح قبیله گری و شیخ نشینی درآن مشهود است، با کدامین متن نظام یافته باید جنگید؟

این پرسش از آن یکی هم کلی تر است و وزن برخی پیش فرض های رایج بر دوشش سنگینی می کند . به نظر من خیلی خنده دار است که جامعه ی امروز و انسان ایرانی این روزگار را که دچار بدترین نوع مادی گرایی و معیشت خواهی ست ، به عقل گریزی متصف کنیم! عقل گرایی حساب گرانه ای که من در دور و بری هایم می بینم ،نه گمانم در هیچ کجای دنیا تالی داشته باشد. به علاوه ، گیرم که چنین باشد . این آیا می تواند بهانه ای باشد برای هنرمند که از تعرض به مرز های سنگ شده اجتناب کند؟ و بعد ، مگر من ایرانی نیستم ؟! آیا ایرانی فقط همانی ست که صدا و سیمای ما در فیلم ها و سریال ها و دیگر برنامه هایش دارد می سازد ؟!

می پرسد:3:آیا واژگان تجربه نشده در فهم اجتماعی و نوع نویسش نا متعارف با زبان، در کلیت ادبیات ایجاد حاشیه های سرطانی نمی کند

"حاشیه های سرطانی" یعنی چه ؟!آیا نامتعارف نویسی زبانی و فرمیک در خواندیدنی ، به واقع نوعی رویکرد برساخته و ذهنی ست که هیچ ربطی به فهم متعارف اجتماعی ندارد ؟ گمان می کنم بی پایگی این پرسش، در پاسخ به پرسش های پیشین روشن شده باشد.اگر نگرانی رفیقم از این باشد که خواندیدنی، خواب خوش شعر ایستا و بی تحرک رایج در فضای رسمی ما را بر آشفته،مایه ی مباهاتم خواهد بود!

می پرسد:۴:ایا با پرتاب کردن خویش به آینده ،به نوعی ظریف ارتباط حیاتی خودمان را با جامعه قطع نکرده ایم و نگسسته ایم از ان چه به بهترین وجهش می توانستیم باشیم؟

این آینده ای که رفیقم می گوید ، خیلی هم دور نیست؛ یکی دو قدم که از عادت های ذهنی و دلبستگی های نگرشی مان دور شویم ، در  آغوش همان آینده ای خواهیم بود که یک پایش در امروز است . گفته ام که در خواندیدنی نبض زندگی امروز می زند و این ادعای گزافی نیست و اصلن مگر می شود هنر آفرید و چیزی از نیامده و نادیده در آن نباشد ؟!این سنگ شدگی ست که ارتباط شعر و شاعر را با جامعه می گسلد ، نه مرز شکنی و سیلان داشتن...

می پرسد:۵:در موضع و مکان گریزاز متعارف ها،آیا شعر و حس شعری جا نمانده است؟

داوری در این مورد را بهتر است دیگران انجام دهند ( یکی همین رفیقم!)، نه من. من فقط می توانم تذکر دهم که خواندیدنی ، هستی خود را نه با کنار زدن آن چه در شعر متعارف بوده ، بلکه با افزودن امکانات خلاقه ی دیگر به آن به دست آورده . پس اگر مهرداد فلاح پیش از خواندیدنی شاعر بوده ، حالا هم هست و اگر نبوده که حالا هم نیست! دیگر این که حس شعری هم مثل دیگر مولفه های دخیل در شعر ، به مرور زمان دچار تغییر و دگرگونگی می شود . این پرسش بسیار شبیه حرفی بود که زمانی ، وقتی شعر چهار دهان و یک نگاه را در محفلی شعری خواندم، یکی از اعاظم نسل سوم زد که بله ، این شعر چند صدایی و نمی دانم چه و چه هاست ، ولی شعریتش کو ؟! احتمالن منظور آن بزرگوار این بوده که چرا شعر تو شبیه شعر من نیست... و حالا حکایت ماست (یادش به خیر عمران صلاحی)!

می پرسد:۶:آیا رهیدن از وزن و قافیه و افتادن به دام رنگ و طرح، از چاله به چاه افتادن نیست؟

بله ، اگر رنگ و طرح را "دام" ببینم ، شاید این طور باشد که رفیقم می گوید ، ولی گمان نمی کنم خیلی ها از جمله من ، رنگ و طرح را دام بدانند ! این جا حوزه ی "دیگر زبان" است برای شاعر ؛ همان گونه که زبان شعر برای یک نقاش . حالا اگر شاعری مثل من بیاید و شعرش را با این زبان دیگر پیوند دهد  و از این پیوند ،به شعری گویاتر و خوش قیافه تر برسد ، این کجایش اسارت است و در دام افتادن ؟

  ابراهیم کمکی

 خواندیدنی استفاده ی حداکثری از ظرفیت های متن در حوزه های مختلف آن (از جمله رنگ، بافت، ترکیب بندی، خط و...) را پیشنهاد می کند.خواندیدنی یک اثر هنری چند رسانه ای (مالتی مدیا) برای انسان چند رسانه ای امروزی است. خواندیدنی یک اثر هنری دموکرات است. به من مخاطب اجازه می دهد که حوزه ای از آن را بخوابینم و اگر ارضایم نکرد، بروم سراغ حوزه ای دیگر. خواندیدنی بر حاکمیت زمان، هنگام خوابینش اثر، غلبه می کند و آن را از بین می برد. مخاطب می تواند و این اختیار را دارد که بارها و بارها خوابینش اثر را از ابتدا شروع کند و دریافت جدیدی از زاویه ای جدید به دست بیاورد. خواندیدنی یک چشم انداز جدید است و به نظر می رسد بیشه های بسیاری برای کاویدن داشته باشد؛ اگر به بی راهه ی افراطی گری در نو نویسی نرود و راه تعادل پیش گیرد. این ها ویژگی هایی است که من برای این اتفاق بصری در حوزه ی ادبیات قائل هستم؛ بی آن که علاقه ای به کار در این حیطه داشته باشم.

  مهر

 ابراهیم کمکی ، در نوشته ی جامع و مانعش در باره ی خواندیدنی، تصرف ریزی در دو ترکیب « خوانبینشگری» و «خوانبینش» کرده است که وقتی دقیق شدم در آن ، به نظرم موجه آمد و بنابراین ، از این پس به همین صورت تغییر یافته اش ، یعنی « خوابینشگری» و « خوابینش» در خواهند آمد. صورت پیشنهادی « کمکی» دو حسن دارد؛ نخست موجز تر و خوشاهنگ تر است و دیگر آن که پهلوی معنایی اش هم چاق تر. با کنار گذاشتن حرف «ن» ، در این ترکیب ها به گونه ای ضمنی با واژه ی «خواب» هم همسایه ایم که به گمانم وقتی پای خوانش شعر به میان کشیده می شود ، حضورش موجبیت برجسته ای دارد .«خوابینش» هم به خواندن ، هم به دیدن و هم به خواب دیدن اشاره می کند .

 علی حسن زاده

 تعداد، ساز و کار و مختصات انواع ادبی  مثل شعر، داستان کوتاه ،رمان... و مکتب های ادبی ـ کلاسیسیم، رئالیسم... ـ مشص است، اما ژانرهای هریک از این انواع ادبی نامحدودند.برای مثال، دقت کنید به این طبقه بندی از داستان کوتاه: نوع) داستان کوتاه،مکتب) واقع گرایی، ژانر: واقع گرای مدرن. اگر بخواهیم رو به روی گزینه ی مکتب ، غیر از گزینه ی واقع گرایی از گزینه ها و یا به عبارت دیگر از مکاتب ادبی دیگر استفاده کنیم، بی شک از تعداد محدودی از مکاتب ادبی می توانیم بهره ببریم. اگر باور نمی کنید، به اثر دو جلدی مکتب های ادبی، ترجمه و تالیف رضا سید حسینی مراجعه کنید. اما اگر بخواهیم رو به روی گزینه ی ژانر،  غیر از واقع گرایی مدرن از ژانر دیگری استفاده کنیم، بی شک از ژانرهای زیادی می توانیم بهره ببریم؛ مثل شگفت...

جاناتان کالر معتقد است که «هر ژانر یکی از کارکردهای قراردادی زبان است؛ رابطه ای خاص با جهان  که چونان هنجار یا انتظاری عمل می کند که خواننده را در رویارویی با متن راهنمایی می کند.» به نظر ساختارگرایان، ژانرها نظام هایی برای طبقه بندی نیستنند، بلکه رمزگان هایی برای ارتباطند... با توجه به این نظریه و تعمیم آن به خواندیدنی، می شود با خواندیدنی به مثابه ژانر برخورد کرد؛ زیرا خواندیدنی ژانری است که از ترکیب ادبیات (نوع ادبی: شعر نو ، مکبت: مکاتب مختلف، ژانر: خواندیدنی) و هنرهای تجسمی (نوع: طراحی و نقاشی، مکتب: مختلف،ژانر: خواندیدنی) شکل گرفته و کارکردهای قراردادی زبانش، رابطه ای خاص با جهان است که چونان هنجار یا انتظاری عمل و خواننده را در رویارویی با اثر راهنمایی می کند. من رو به روی گزینه ی ژانر، برای قسمت ادبیات و هنرهای تجسمی، واژه ی «خواندیدنی» را به کار بردم تا با  «خواندیدنی» به مثابه شعر صرف و همین طور به مثابه نقاشی صرف به مکالمه نپردازم؛ زیرا خواندیدنی ترکیبی از این دو ست. ما این را نباید با هنر کلاژ اشتباه بگیریم؛ چون در هنر کلاژ مخاطب با نا به سامانی های ساختاری سرو کار دارد، اما در خواندیدنی ها با نظم سرو کار دارد؛زیرا عناصر آن با هم هماهنگی دارند.  بنابر این، اگر مخاطب احتمالی با «خواندیدنی» به مثابه شعر صرف برخورد کند، دچار توقعات بی جایی از آن خواهد شد و اگر با آن به مثابه اثر تجسمی صرف برخورد کند،باز هم دچار توقعات بی جایی خواهد شد؛ زیرا زبان آن را درک نخواهد کرد تا با آن به مکالمه ای منطقی بپردازد. با خواندیدنی باید به مثابه خواندیدنی برخورد کرد تا به خوانش درست از آن نائل شد. باید با پیش فرض سراغ آن نرفت؛ به قول زنده یاد سهراب سپهری: چشم ها را باید شست/جور دیگر باید دید. وقتی به سراغ خواندیدنی می رویم، باید چشم های مان را بشوییم، قواعد ان را بشناسیم، زبانش را درک کنیم، برویم هنرهای تجسمی مطالعه کنیم، رنگ را بشناسیم، خط را و... نقص ادراک مان را برطرف کنیم. راستی، چرا نشود رنگ وارد متن بشود؟ مگر رنگ در انحصار کسی است؟ مگر خلاقیت محدوده دارد؟ برخوردهای سلیقه ای مان را کنار بگذاریم و برویم نظریه ی ادبی بخوانیم و تکنیک را دریابیم... اصلن اسم خواندیدنی رویش است:  خواندیدنی.چرا به این دقت نمی کنیم؟!

  حسن سهولی

 رابطه ی جانشینی عناصر زبانی، اعم از عناصر حاضر و یا عناصر غایب، محدودیت یک بعدی و امکانات حاکم برآن، یعنی همان «جریان برخط» را از بین برده است .این نوآوری که نمی توان از آن گذشت و نمی توان آن را ساده تلقی کرد، نتیجه ی تلاش و عرق ریزی روح برای اکتشاف همین عناصر زبانی است و نه اختراع آن؛ زیرا زبان شناسان معتقدند ذات زبان این ظرفیت عظیم را داردکه فلاح ِ نوعی آن را کشف کرده است: همین حاضر و غایبی که درشاخه های شعر یا چندشعریش می توان دید.
انقباضی که در عنصرهای حاضر درگزاره ها، درطول و عرض زبان پدید می آید(دیدنی) و انبساطی که درعنصرهای غایب درگزاره ها درحجم زبان پدیدمی آید(خواندنی) هستند.در این کنش زبانی- کش آمدن (طرح خوانشی) و برگشتن(طرح بینایی)- نوعی عدم تعامل زبانی نیز صورت می گیردکه حاصلش معنازدایی و یا دیردریافتی است که به دلیل عدم کشف رابطه ی ظریف درطول و عرض (دیدنی) گزاره ها پدید می آید و سپس به رابطه ی ظریف تری درحجم زبان (خوانشی)دامن می زند.
این سنگ نوشته های امروزی، بایدخوب «امروزشناسی» شوند تا بتوان از این سنگ نوشته ها به حکومت دیرینه، بی دریغ و بی چون و چرای زبان پی برد و با پرورش قوه ی خلاقیت و انجام تمرین های کافی، به تحقق عملی اش رسید.
فلاح از چند عنصر محدود زبان (دیدنی)، عنصرهای نامحدود(خوانشی) درموقعیت های مختلف پدید می آورد. البته این مجموعه های پراکنده (دیدنی)، نه تنها مجموعه ای از آواها و واژه ها و جمله ها ، بلکه شبکه ای(روی هم رفته) نظام مندند که حاصلش، «چند شعری_ واحد»است.

 سپیدار

حیران ِ مردم ِ خیابانم که پا به هر کجا می گذارم دم شان!
حیران ِ مردانگی های پشت پنجره ام !
حیران ِ مردم ِ سیاهٍِ گریه های های !
حیران ِ مردم ِ سیاه ِ گریه پسندم که دیوار می شوند جلوی خودشان و من که سنگ!
حیران ِ مردم ِ سیاه ِ گریه پسندم که پلک از این خواب ِ دراز نمی کنند یکی یکی...

این ها جمله هایی است که من توانستم از این شعر شما بسازم. نمی دانم آیا شما هم این شعر را همین جور می خوانید یا نه ؟

 مهر به سپیدار

 گزاره ها همین هاست که تو در واکاوی این خواندیدنی ، رسیده ای به آن ها و دم شان را کشیده ای،ولی تمام نکته در این است که در خواندیدنی ، این ها همه یک جا و هم زمان و بدون تقدم و تاخر حضور دارند. شعر سطری با لحاظ کردن این تقدم و تاخر ، ناخواسته دست به ارزش گذاری می زند و نقش خواننده ی شعر را محدود می کند. در حالی که خواندیدنی ، چنینن محدودیتی را بر نمی تابد و با باز گذاشتن شعر ، روایت شعری را "چندگانه" و مخاطب محور می سازد...

 مینا صدیقی

 این بار هم مثل دفعات قبل، بی تعارف کیف کردم و وقتی دوباره نگاه می کنم تا واژه ها را کنار هم ردیف کنم و بخوانم شان، می بینم که من واقعن خواندیدنی ها را دوست دارم. حس خوبی به مخاطب(من) می دهد؛ حس نو بودن ،بکر و مختص فقط و فقط و فقط مهرداد فلاح بودن و این خیلی خوب است که بعد از خواندن شعرهای خسته کننده ی شاعرهایی مثل من ، می توانیم این جا به زبان خوب برسیم و نو بودن را همراه با رنگ ها و خط ها و زاویه ها و سیاه و سفیدها و واژه های شاعرانه ی شما احساس کنیم و نفس راحت بکشیم از این که مرد بزرگی مثل مهرداد فلاح در عرصه ی شعر امروز هست و هست و همیشه هست.

  ساناز

 این طرح حیرانی، شبیه پرواز های مصنوعیِ ساخت دستِ زمان بچگی هایم شده که از کاغذ های باطله می ساختم شان.درست نوک پیکان،‌حیرانی ِ تندی را می کوبد به چشم هایم ...انگار این حرف "ح " ساخته شده برای نوک پیکان و سرعت این حرف ها را چند برابر می کند .هر چه قدر هم که شاخه شاخه از آستین این حرف بیرون بزن

/ 427 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پدرام یگانه

دروووووود با چند شعر تازه به روزم و منتظر نظرات سازنده شما [خداحافظ]

Godo54

یک دعوت - دو داستان - باز هم تکراری - باز هم کسالت آور ... در دیباچه - دانوش و ...

امیر علیمرادیان

سلام استاد با یه غزل ترانه به روزم و منتظر حضوری سبز ((چهار ضربه روی سیم "می" و "فا" و "لا"و "دو" چهار ضربه می زنم ، به شوق چشم های تو...))

امیر علیمرادیان

سلام استاد با یه غزل ترانه به روزم و منتظر حضوری سبز ((چهار ضربه روی سیم "می" و "فا" و "لا"و "دو" چهار ضربه می زنم ، به شوق چشم های تو...))

امیر علیمرادیان

سلام استاد با یه غزل ترانه به روزم و منتظر حضوری سبز ((چهار ضربه روی سیم "می" و "فا" و "لا"و "دو" چهار ضربه می زنم ، به شوق چشم های تو...))

نگاه تازه

با درود بر مهر.... [گل] خوشنود میشوم نگرشتان را داشته بر سروده ام در جشن بهار که می اید: همه در جشن بهار چراغانی شاخساران با شکوفه لبخند غنچه لب خوش شقایق چشمک شبنم بر صورت برگ عطر وشمیم سبزه هلهله های چلچله بازار گرم بوسه کرشمه گل در آغوش ساقه و نوازش نسیم رقص و چرخش آب در صحنه باغ همه در جشن بهار .

م.آرمان

سلام بر تو -مهرداد فلاح با یک ترجیع بند نیمایی - به مناسب بهار و یار و نوروز-سال جدید را آواز و آغاز می کنیم...